معتادبودم...
چندخطي از تجربه‌هاي متفاوت آدم‌هايي که تا نقطه پايان رفته و برگشته‌اند

معتادبودم...

نویسنده : فاطمه آستاني

بر اساس آن‌چه تقويم نوشته است، از شنبه برنامه «خودسازي» آغاز مي‌شود و «کارخانه آدم‌سازي» دوباره افتتاح مي‌شود، دوباره يک ماه فرصت داريم براي يک سال يا حتي براي يک عمر خودمان را بسازيم و بيمه کنيم، دوباره فرصت داريم يک بار ديگر متولد ‌شويم... در اين گزارش به سراغ آدم‌هايي رفتيم که مي‌خواهند دوباره متولد شوند، آدم‌هايي که روزگاري به شدت اهل سوخت و سازي تخريبي بودند، حالا تصميم گرفته‌اند که هيچ‌گاه کنار خيابان نميرند! اما در ساختار يک مصاحبه در اصطلاح اهل فن «نقطه طلايي»‌اي وجود دارد که آبکي بودن يا جنجالي شدن آن مصاحبه، در همان نقطه طلايي اتفاق مي‌افتد. اين نقطه طلايي اغلب بستگي زيادي به اولين سوالي دارد که شما از مخاطب‌تان مي‌پرسيد و جوابي که مي‌شنويد. اين وسط اگر يک سوال ساده بپرسيد مثل اين‌که؛ «خودتان را معرفي مي‌فرماييد؟» جواب پيچيده‌اي انتظار نداريد بالطبع يک نقطه طلايي هم انتظار نداريد اما اگر مصاحبه شونده در پاسخ بگويد: «به نام خدا... حسين هستم... يک معتاد.» حتما کمي گيج مي‌شويد. گيجي‌تان خيلي بيشتر مي‌شود اگر بدانيد 6‌ سال و 3 ‌ماه و يک روز است که ديگر هيچ ماده مخدري از رگ‌هاي حسين... يک معتاد...نگذشته است. حسين مثل بقيه آدم‌هايي که در ادامه سرنوشت‌شان را مي‌خوانيد سوژه گزارشي هستند که مسير پُر چاله چوله ترک اعتياد را با اعتقاد به چيزي فراتر از دارو و درمان‌هاي معمول پيموده‌اند.

 

با مرد ايده آلم پاي بساط نشستيم


اما اين گزارش ما يک سوي ديگر هم دارد و آن سوي اين سکه پدر و مادرهايي هستند که زماني اعتياد براي آن‌ها همنشيني صميمي‌تر از همسر و فرزندان‌شان بوده است. نمونه‌اش خانم «ميم». زن 47‌ ساله‌اي که مادر 3 ‌فرزند است اما بخش زيادي از اين فرصت مادري در خماري‌هايش گذشته است. با او به‌عنوان يک از اولين زناني که پايش به انجمن معتادان گمنام خراسان رضوي باز شده به گفت وگو مي‌نشينم، تا از تاثير نيرويي برايم بگويد که به‌ قول خودش براي او معجزه کرده است.

 

خانم ميم ماجراي گرفتار شدنش به اعتياد را اين‌طور براي‌مان توضيح مي‌دهد: از بچگي عاشق تجربه‌هاي متفاوت بودم. 14سالم که شد به‌طور رسمي درونم آدم ديگري شکل گرفت. آدمي با روياهاي غيرممکن. عجول بودم همه‌چيز را يک‌جا مي‌خواستم. همين هم انگيزه ورودم به دانشگاه شد. تا درس برايم پله‌هاي ترقي و فرصت کسب ثروت بسازد اما کمي بعد با خودم چرتکه انداختم و ديدم که چرا بايد اين‌قدر به خودم زحمت بدهم؟ يک شوهر پولدار هم مي‌تواند زحمت درس خواندن را کم کند و هم رَه صد‌ساله‌ام را در يک شب خلاصه کند.

 

اين‌جا بود که به تدريج مسير زندگي‌ام کيفيتي از انحراف را تجربه کرد. کمي بعد با مردي ازدواج کردم که از قضا پولدار بود. همه زندگي‌ام شده بود «او». همان مرد ايده‌آلي که چندماه بعد فهميدم معتاد است اما از آن‌جا که از او براي خودم يک بت ساخته بودم و همه کارهايش برايم جالب و متفاوت بود، من هم شدم پاي ثابت بساط مصرفش و چون با يک کهنه معتاد سر بساط مي‌نشستم، کلاس مصرفم را جهشي طي کردم و همان اول رفتم سراغ هروئين.

 

از اين‌جا به بعد زندگي خانم ميم مي‌افتد در دل يک گرداب با دور چرخشي تند: مادر مي‌شود، از همسر اولش طلاق مي‌گيرد، دوباره ازدواج مي‌کند- نه با يک معتاد که با يک ورزشکار- 2 بار مادر مي‌شود و دوباره طلاق مي‌گيرد؛ «مشکل از همسر دومم نبود. من بودم که يک‌پاي زندگي‌ام مي‌لنگيد و تعادل همه‌چيز را به هم مي‌ريخت. همين هم شد که با وجود داشتن 2 پسر از همسرم جدا شدم.»

 

دستي هست، پس نمي‌ترسم


اما اين خانم 47‌ساله هم به نقطه‌اي از زندگي‌اش اشاره مي‌کند که هم مي‌شود به آن عنوان «نقطه پايان» داد و هم «سرآغاز بازگشت».

 

او توضيح مي‌دهد: يک ورشکسته کامل احساسي شده بودم. انواع مختلف روش‌هاي ترک اعتياد را تجربه کردم. از مراجعه به فلان دکتر بگيريد تا طب‌سوزني. حتي جايي به توصيه بعضي دوستانم سر از خانقاه هم درآوردم اما افاقه نکرد. فقط گاهي کنار مي‌گذاشتم و دوباره به سمت آن باز مي‌گشتم تا اين‌که دوستي از جلساتي به من گفت که با حضور معتادان گمنام و آدم‌هايي از جنس خودم برگزار مي‌شد. خدا را شکر با وجود همه سختي‌هاي ديروز به تدريج مورد پذيرش آدم‌هاي اين جمع قرار گرفتم همان هم راه را براي ترک من هموار کرد.

 

از خانم ميم مي‌پرسم اگر امروز بفهميد يکي از 3 فرزندتان معتاد است، چه مي‌کنيد؟ سکوتي طولاني مي‌افتد بين‌مان. آن‌قدر که از سوالم پشيمان مي‌شوم. بالاخره مي‌گويد: چند وقت پيش بود که فهميدم پسر 17ساله‌ام قرص‌هاي اعتيادآور مصرف مي‌کند. برايم خيلي سخت بود چون سهمم را در اين اتفاق مي‌دانم اما چون ياد گرفته‌ام و مي‌دانم که وقتي همه رهايم کرده بودند، خدا دستم را گرفت و مرا از زمين بلند کرد پس نمي‌ترسم و نه فقط مثل يک مادر بلکه مثل يک رفيق در اين يک سال اخير وقتم را صرف پسرم کرده‌ام. به حرف‌هايش گوش مي‌کنم، اجازه مي‌دهم تصميم گيرنده باشد، از همه داشته‌هايش تعريف مي‌کنم و نداشته‌هايش را به رخش نمي‌کشم. همين‌ها باعث شده تا بشنوم پسرم 6 ماه است که مصرف قرص را کنار گذاشته است و به برادرش گفته که اين کار را به خاطر من کرده است.

 

غرورم مرا بساط نشين کرد


«حسين هستم.... يک معتاد... اگه از همه اون‌هايي که مواد رو تجربه کردن، بپرسين حتما اولين‌بار مصرف‌شون رو خوب به‌خاطر دارن. براي من اولين‌بار در دوران دبستان اتفاق افتاد وقتي اولين پُک‌هام رو به سيگار زدم و چون عشق سيگار بودم، در 15-14 سالگي يک بسته رو در يک روز دود مي‌‌کردم.»

 

اين اول قصه زندگي اين جوان 33‌ساله‌ است؛ «17سالم بود. يک شب به ميهماني يکي از دوستان دعوت شدم. آنجا مشروبات الکلي مصرف مي‌شد. من هم از سر کنجکاوي نوشيدم حس کاذبي از اعتماد‌به‌نفس رگ‌هايم را گرم کرد. بعد از آن هم چون دوستانم مرا در اصطلاح «پايه» هر نوع تفريح مي‌ديدند، پايم را به بساط منقل و زغال باز کردند. نمي‌خواستم کم بياورم، پس هرچه جلويم گذاشتند، کشيدم. آن روزها چون يکي از بستگانم خودش مصرف‌کننده بود، براي تهيه مواد دچار مشکل نمي‌‌شدم. همان سال‌ها در يکي از دانشگاه‌هاي مطرح کشور در رشته حقوق پذيرفته شدم. اوضاع مالي‌ام هم خوب بود. خلاصه چيزي کم نداشتم اما در حقيقت يک حفره بزرگ مثل يک بختک افتاده بود روي زندگي‌ام و هيچ‌جوره هم پُر نمي‌شد. آن‌قدر غرور داشتم که مي‌گفتم هر وقت اراده کنم، به سادگي آب خوردن ترک خواهم کرد.»

 

حسين براي‌مان توضيح مي‌دهد که چطور آهسته‌آهسته ميزان مصرف او آن‌قدر بالا رفته که از 2 بار در هفته به چندين مرتبه در يک روز مي‌رسد؛ 7-6 سالي شيره و ترياک مي‌کشيدم اما بعد يکي از دوستانم هروئين به من تعارف کرد. گفت: جنس خوبيه! و چون حالم را بهتر کرد، مشتري دائمش شدم. هروئين را که شروع کردم ديگر نتوانستم بروم سراغ ترياک اما از همين نقطه فروريختن ديوار زندگي‌ام که پايه‌هايش را ظرف اين سال‌ها سست کرده بودم آغاز شد، دانشگاه را کنار گذاشتم. از خانواده طرد شدم، سرمايه و کارم از دست رفت. کار به جايي رسيده بود که روزي 10‌بار تزريق مي‌کردم. گاهي از شدت ناچاري سرنگ‌هاي يک‌بار مصرف را 20‌بار استفاده مي‌کردم. بارها رگ و گوشت دستم از سوزن کندِ سرنگ‌ها جراحت برداشت شد. خلاصه آن روزها از جهنم هم بدتر بود، مادر بيچاره‌ام براي ترک دادنم خيلي تلاش کرد. از قسم خدا و پيغمبر بگيريد تا قرص و دوا و بستري کردن اما بيشترين مدتي که دوام آوردم 2ماه بود و تا چشم باز مي‌کردم مي‌ديدم دوباره پاي بساط مصرف مواد هستم.

 

خدايا مرا 24‌ساعت پاک نگه دار!


در روزهاي جهنمي زندگيِ حسين اتفاق بزرگي مي‌افتد و انگيزه او مي‌شود براي ترک؛ «طبق معمول خمار بودم. با هزار بدبختي جنس گرفتم و آمدم خانه تا تزريق کنم. آستينم را بالا زدم، دنبال رگ گشتم، نبود! زدم روي دستم اما باز هم رگ نداد... رگ بالا آمد اما تا آمدم بزنم سرنگ ترکيد. دوباره يک سرنگ ديگر اما باز رگ نداد... خلاصه تا به خودم آمدم ديدم 5ساعت است که دارم براي تزريق تقلا مي‌کنم. زدم زير گريه...صداي اذان بلند شد... ناله زدم: خدايا مگه چکار کردم که اين‌طور خرابم کردي؟»

 

يکي از دوستانم نشاني جلسه‌اي را داد. حرف‌هايش را باور نکردم اما بالاخره به آن جلسه سر زدم. 100 ‌نفري مي‌شدند. آن‌ها حرف‌ها و تجربه‌هايي داشتند از جنس تجربه‌هاي من. آنجا بود که براي اولين‌بار آدم‌هايي مرا فقط به عنوان يک معتاد پذيرفتند، چون از جنس خودشان بودم. آن جمع جمعِ معتادان گمنام بود.»

 

حسين اين روزها پاکِ پاک است و به قول خودش او که با سيگار مي‌خوابيده و با سيگار از خواب بلند مي‌شده، حالا حتي يک پُک هم به آن نمي‌زند. البته خودش قبول دارد که هرکول نيست و هنوز هم مي‌ترسد که يک وسوسه او را به جهنمي بازگرداند که سال‌ها در آن دست و پا زده است.

 

او از انگيزه اصلي ترکش اين‌طور مي‌گويد:اگر تاثير راز و نيازهاي مادرم را بگذارم کنار، بايد بگويم معجزه براي من با پُر شدن حفره درونم اتفاق افتاد. من 10 سال معتاد بودم. در حقيقت ده‌سال درگير خودخواهي بودم که نمي‌گذاشت باور کنم گند زده‌ام به زندگي‌ام اما همين که شروع کردم به کوچک کردن دايره خودخواهي‌ام، لطف خدا را احساس کردم. حالا هر روز صبح که از خواب بيدار مي‌شوم، دعا مي‌کنم: خدايا مرا 24‌ساعت پاک نگه دار! او هم رويم را زمين نمي‌اندازد.

 

يک ورشکسته کامل شده بودم


«چون فکر مي‌کردم خدا نيست جايش را با چيز ديگري پُر کردم.» اين شروع حرف‌هاي مهسا دختر 21‌ ساله‌اي است که انگيزه اولين مصرفش در 15‌ سالگي را نبود باور به نيروي خداوند در زندگي‌اش مي‌داند؛ «نه تنها خدا برايم جدي نبود بلکه او را عامل همه بدبياري‌ها و مشکلات زندگي‌ام مي‌ديدم. 15‌ سالم بود که به خاطر مشکلات خانوادگي مصرف مواد را شروع کردم. اعتياد باعث شد تا در 18‌ سالگي از مدرسه اخراج شوم. پدرم خيلي با من حرف زد و حتي براي ترکم اقداماتي هم انجام داد اما جواب نگرفت پس در نتيجه از خانواده هم طرد شدم.» اين سرگرداني بالا‌خره مهسا را به يک نشاني جديد مي‌رساند؛ «روزي که وارد انجمن معتادان گمنام مشهد شدم، يک ورشکسته کامل بودم. آنجا در کمال تعجب آدم‌هايي را ديدم که به من آن چيزهايي را مي‌دادند که نزديک‌ترين افراد زندگي‌ام آن‌ها را از من دريغ کرده بودند. آن‌ها به من عشق دادند. آن‌ها براي پسوند «يک معتاد» من کف زدند. آن‌ها توي چشم‌هاي‌شان سرزنش نداشتند از همه اين‌ها مهم‌تر سنت دوم اين گروه اين بود که مي‌گفت: تنها يک مرجع نهايي وجود دارد. خداوندي مهربان که به‌گونه‌اي ممکن خود را در وجدان گروه، بيان مي‌کند. از همين اصل هم بود که ترس‌هاي من فرو ريخت و من فهميدم که در راه بازگشت، تنها نيستم.

 

دعا مي‌کنم، هر معتادي برسد به جاي امروز من


حالا اين دختر 21‌ ساله در ثانيه ثانيه زندگي‌اش وجود خدا را احساس مي‌کند. او تاکيد دارد که؛ «خيلي وقت‌ها که توي زندگي‌مان سر از شانه خاکي جاده درمي‌آوريم، به‌خاطر آن است که نشانه‌هاي توي مسير را نمي‌بينيم و فرصت‌هايي که خدا مي‌گويد: بيا در آغوشم را ناديده مي‌گيريم.»

 

از مهسا مي‌پرسم: اگر امروز دختري هم‌ سن و سال خودت ببيني که گرفتار اعتياد است، برايش چه مي‌کني؟ جواب مي‌دهد: دستش را مي‌گيرم و مي‌آورم در کنار دوستان امروزم و برايش دعا مي‌کنم که خدا او را به‌جايي برساند که امروز من ايستاده‌ام.

 

مهسا اين روزها سخت مشغول درس‌ خواندن است تا يک خانم مهندسِ کامپيوتر تمام عيار شود و کنار آن هم فعاليت‌هاي متعدد اجتماعي انجام مي‌دهد تا روزهاي سخت 15‌ سالگي را فراموش کند.

 

آدم‌هايي که پر هستند از وجود او!


اين‌جا بخشي از ساخت‌مان انجمن معتادان گمنام است. يک زيرزمين کوچک با چندتا صندلي و ميز و تعدادي بنر اما آدم‌هايي که دور اين ميز نشسته‌اند، انگار اين چارديواري براي‌شان معنايي ديگر دارد. براي آن‌ها فرقي نمي‌کند صندلي‌شان چقدر ناراحت باشد يا هواي اتاق عرق‌شان را دربياورد. آن‌ها لحظاتي به مراتب سخت‌تر از اين‌ها را از سر گذرانده‌اند تا حالا بتوانند مثل نصرا... سرشان را بالا بگيرند و بگويند که اگر 45 سال موادمخدر از شيره بگير تا شيشه، نزديک‌ترين همدم‌شان بوده اما خدا آن‌ها را فراموش نکرده و يک معجزه انداخته وسط زندگي‌شان تا اين چند صباح ديگر بتوانند جبران کنند گذشته را براي عزيزان‌شان.

 

دور اين ميز آدم‌هايي متفاوت با قصه‌هايي متفاوت نشسته‌اند. مانند جعفر که از يک خانواده سنتي است و به قول خودش در تمام اين سال‌هايي که درگير اعتياد بوده يک بار هم نماز و روزه‌اش ترک نشده و همين مسئله نجاتش داده يا احمد 51 ساله که مي‌گويد آن‌قدر در جواني مورد تشويق قرار گرفته که از ترس باختن، زير دوخم خودش را مي‌گيرد و خاک مي‌کند.

 

اين وسط زينب 36 ساله را اگر ببينيد با آن سيماي موجه، حتما مثل من جرات نمي‌کنيد بپرسيد که چه مصرف مي‌کرده است؟ و اگر خودش هم بي مقدمه بگويد: «ترياک» با خودتان فکر مي‌کنيد که چقدر اين کلمه براي آن سيماي محجوب سنگين است.

 

اين وسط لبخند گرم و مطمئن هاشم، مردي که 20 سال مصرف انواع موادمخدر او را تا مرز از دست دادن همسر و 2 فرزندش پيش برده بود شما را مطمئن خواهد کرد که راه را اشتباه نيامده‌ايد.

 

آدم‌هاي اين‌جا 12 قدم و 12 سنت دارند که مسير بهبودي‌شان را مشخص مي‌کند و شايد آمار 178گروه معتاد گمنام در مشهد اطمينان خاطر ما و شما را اثربخش بودن درمان‌هاي آن‌ها فراهم کند.آن‌ها مي‌گويند برنامه‌اي که تجربه کرده‌اند تمرکزش بر نوع موادي که مصرف مي‌کرده‌اند نيست، بلکه هدفش ياد دادن راه و چاه و پرهيز از مصرف مواد است.

 

اما از همه اين‌ها مهم‌تر اين‌که آدم‌هاي دور اين ميز و همه آن معتادان گمنامي که با اميد بهبودي در معرفي خودشان مي‌گويند: يک معتاد هستم... بر اين نکته صحه مي‌گذارند که يک اتفاق مثل حسِ حضور خداوند مهربان زندگي آن‌ها را دستخوش تغيير کرده. نيرويي که به آن‌ها در اين سراشيبي فرمان ايست و سپس بازگشت داده است و وجودش همان طوري است که زينب برايمان توصيف مي‌کند: از وقتي که فهميدم هست، ديگر زندگي‌ام از وجودش خالي نشد. وقتي هم که خالي نباشي، مجبور نيستي ظرفت را با چيز ديگري پُر کني و من امروز پُرِ پرُ هستم از وجود «او».

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨