شبي در پارکينگ

شبي در پارکينگ

نویسنده :

صداي محکمي گفت: «بره پارکينگ». يکي، از دسته‌‌هام گرفت و هلم داد عقب يک کاميون. اونجا ديدم که تنها نيستم و خيلي‌‌هاي ديگر هم دستگير شده‌‌اند. همه را غل و زنجير کرده و به هم بسته بودند. مي‌‌دانستم بالاخره اين چراغ‌‌هاي شکسته‌کار دستم مي‌‌دهد. ولي خب حالا اتفاقي است که افتاده و بنزين سوخته را هم نمي‌‌شود به باک برگرداند. مدتي توي همين وضع بوديم تا اين‌‌که ماشين شروع به حرکت کرد. هرکدام از هم‌‌بندي‌‌ها در مورد اين که به کجا منتقل‌‌مان مي‌‌کنند نظري مي‌‌داد ولي هيچ کدام روي حساب و کتاب نبود. بالاخره وقتي به پارکينگ آلکاتراز رسيديم، همه را پياده کردند و به صف شديم. جاي هرکسي مشخص شد. در پارکينگ بسته و لامپ‌‌ها خاموش شدند. ما مانديم و خاموشي و انتظار براي صاحب‌‌مان.

ولي نه. يک هونداي پليس با چراغ روشن به ما نزديک شد. به آرامي از جلوي همه عبور کرد و سپس ايستاد. با صدايي که کمي از رمق افتاده بود گفت: «اولين شب پارکينگ بدترين شب اونه. بگذاريد همين اول بهتون بگم که ما اينجا همه با هم برابريم. بنابراين نيازي نيست از من بترسيد. خيلي از موتورهايي که الآن اينجان رو من خودم دستگير کردم ولي اينجا با هم مثل برادر زندگي مي‌‌کنيم. اما يک خبر بد هم دارم. اون هم اينه که خيلي از شما شايد ديگه از اينجا بيرون نرين.»

همهمه‌‌اي ناشي از نارضايتي بين حاضرين در گرفت که با گازي که هوندا داد خاموش شد و همه دوباره حواس‌‌مان را به او داديم. گفت:«مي‌‌دونم که خبر بدي به نظر مياد ولي واقعيت داره. بعضي از صاحب‌‌هاي شما آن‌‌قدر خلاف کرده‌‌اند که هزينه‌‌اش از قيمت خود شما بيشتر شده. بنابراين ترجيح ميدن به سراغتون نيان. حالا آقاي گازي اطلاعات بيشتر رو در اختيارتون قرار ميدن». يک موتور آبي و لاغر لخ‌‌لخ‌‌کنان و رکاب‌‌زنان و در حالي‌‌که به جک‌‌اش تکيه داشت و چرخ‌‌هاي تاب‌‌دارش را به زور جلو مي‌‌کشيد به ما نزديک شد. با صداي گرفته‌‌اي گفت: «من قديمي‌‌ترين عضو اين پارکينگ هستم وديگه شمار روزها از دستم دررفته. شايد خيلي از شما ديگه منو نشناسين ولي من و برادرم رکس يک زماني خيلي برو بيا داشتيم. اکثر سوپرمارکتي‌‌ها سوار من مي‌‌شدن و نوشابه‌‌ها رو جابه‌‌جا مي‌‌کردن. اما رکس مثل من کاري نبود. بيشتر از من به خودش مي‌‌رسيد و به قول خودش يک چيزي تو مايه‌‌هاي پيکان جوانان ماشين‌‌ها بود. ولي خب عاقبت هم يک بار که داشت با سرعت زيادي مي‌‌رفت تصادف کرد و چرخش براي هميشه از حرکت ايستاد. چيزي که من مي‌‌خوام بهتون بگم اينه که همه شما فکر مي‌‌کنيد براي صاحب‌تون مهم هستيد. فکر مي‌‌کنيد که با فداکاري‌‌هايي که براي اونا کردين، حتما برمي‌‌گردن سراغتون. من شاهد زنده براي اثبات خلاف اين هستم. من الآن 25 ساله که اينجام و هيچ کس به سراغم نيومده. بنابراين آماده باشين که يک همچين بلايي سر خودتون هم بياد. اينجا فقط هم امثال من و رکس نيستن. خودتون اون هونداي پليس رو ديدين. چند سال پيش خراب شده و خوب شتاب نمي‌‌گيره. اونا هم انداختنش اينجا. تازه قبل از اون هم يک موتور پليس بي ام دبليو داشتيم که از اينجا منتقلش کردند. مي‌‌دونم همه‌‌تون دارين فکر مي‌‌کنين که صاحباي شما فرق مي‌‌کنن و حتما ميان دنبالتون. اميدوارم اين‌‌طور باشه ولي وظيفه من اينه که شما رو براي بدترين‌‌ها آماده کنم. به يک موتور ايژ 250 cc اشاره کرد و کفت. اونو مي‌‌بينين. تخصصش توي راه‌‌هاي شوسه و روستاهاي دورافتاده بود. اولش که خريده بودنش کلي بهش مي‌‌رسيدن. اما کم کم تعداد کساني که سوارش مي‌‌شدن بيشتر و بيشتر مي‌‌شد و کمک فنرهاش ضعيف و ضعيف‌‌تر مي‌‌شدن. بعد هم شد وسيله حمل بار. حتي مثل الاغ روش پالان انداخته بودند. آخر هم با آسفالت شدن راه‌‌ها و آمدن تراکتورهاي کوچک و بزرگ، اين طفلک از مد افتاد و حالا اينجا دارد خاک مي‌‌خورد. موتور ياماها هم که اينجا زياد است. اين‌‌ها يک زماني خيلي مد روز بودند و عکس‌‌شان زينت‌‌بخش اتاق خيلي از عشق موتورها بود ولي حالا حتي به درد موزه هم نمي‌‌خورند. شرکت ايران دوچرخ اين‌‌ها را از ژاپن وارد مي‌‌کرد. از ژاپن چند تا دوست سوزوکي هم داريم. همين‌‌طور که تلويزيون همه‌گير مي‌‌شد، مسابقات موتورسواري هم بين مردم طرفدار پيدا مي‌‌کرد. به خصوص اين موتورهاي پرشي يا به اصطلاح کراس خيلي تو بورس بود. در انواع و اقسام رنگ‌‌هاي شاد زرد و سبز در سطح شهر و البته در سطح همين پارکينگ ديده مي‌‌شد. خيلي‌‌هاشون اومدن و رفتن ولي بعضي‌‌هاشون هم اومدن و نرفتن. يک موتور امريکايي هم اونجا هست. ما خيلي از حرف‌‌هاش چيزي سر در نمياريم. اونم حرف ما رو نمي‌‌فهمه. اسمش هارلي ديويدسونه. يکي از آدمايي که زياد مياد اينجا به دوستش مي‌‌گفت که اين همون موتوريه که آرنولد توي فيلم نابودگر: روز داوري سوارش بود. ولي به هر حال همان‌‌طور که مي‌‌بينين اين آرنولد هم وفا نداشته و اين بيچاره رو توي مملکت غريب ول کرده رفته. يک موتوري هم اينجا داريم که مي‌‌تونه سرمشق همه شما باشه. ادعا مي‌‌کنه موتور يکي از برادران اميدواره. نمي‌‌دونم راست ميگه يا نه. ولي اگه راست باشه، اين بيچاره 7 سال تمام توي انواع و اقسام هواهاي بد و راه‌‌هاي داغون، به همراه صاحبش توي کل دنيا سفر کرده ولي حالا اينجاست. حالا باز هم فکر مي‌‌کنيد به خاطر فداکاري‌‌تون کسي به سراغتون مياد؟

بعد با فرياد اضافه کرد: «اونا فقط وقتي بهتون احتياج دارن ميان سراغتون» و بعد.... خاموشي! حرف‌‌هاش رو خيلي تأثير گذار به پايان رساند و ما رو با يک فکرتنها گذاشت که تا صبح مثل خوره به جان‌‌مان چنگ مي‌‌انداخت: «يعني اين خراب شده پر از خاک و خل منزل ابدي ماست؟!»

نظرات کاربران
کد امنیتی