اکسيژن شهر کم است نمي‌توانم نفس بکشم
ساعتي در ميان مرداني که هنوز در روزهاي جنگ نفس مي‌کشند

اکسيژن شهر کم است نمي‌توانم نفس بکشم

نویسنده : ايمان فروزان نيا

روي تخت آرام و ساکت دراز کشيده است. ديگر از پيراهن خاکي جبهه و پوتين‌هايش خبري نيست، يک پيراهن آبي نخي و يک جفت دمپايي سفيد جاي آن‌ها را گرفته است. هر چند «غلامرضا واعظي» اکنون روي تخت آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان دراز کشيده و به آرامي نفس مي‌کشد اما از همرزمانش شنيدم که روزگاري با رشادت‌هايش در ميدان جنگ نفس را بر بعثي‌هاي عراقي تنگ کرده بود. کنارش مي‌نشينم خيلي از خودش صحبت نمي‌کند، به اصرار من تنها يک جمله مي‌گويد: «در حلبچه عراق شيميايي شدم و در خرمشهر هم دچار موج گرفتگي» چشمانش پر از اشک مي‌شود، مي‌پرسم چه چيزي اذيتت مي‌کند، مي‌گويد: «اکسيژن بيرون از اين‌جا کم است، نمي‌توانم نفس بکشم.» خيلي از مردان اين مملکت به هنگام دفاع از اين آب وخاک، دست و چشم و پايشان را از دست دادند و ما دست و پايشان شديم، چشم‌شان شديم. اما مردان اين خانه آرام شبيه هيچ کدام از هم‌رزمان‌شان نيستند. گويي هنوز در روزهاي جنگ نفس مي‌کشند، خواب سبکي دارند، هنوز در آماده باشند تا اگر آتش دشمن باريدن گرفت به سرعت برخيزند و دوباره از جان و مال و ناموس اين وطن دفاع کنند. و روزها و هر لحظه خاطرات سال‌هاي آتش و خون به ذهن‌شان هجوم مي‌آورد، حالا اسير قرص‌هاي آرام بخش شده‌اند که اگر نخورند موج جنگ، موج آن سرهاي بي‌تن و تن‌هاي بي‌سر، موج آن کودکان سوخته، موج آن بدن خرد شده زير تانک، موج آن روزهاي سخت آن‌ها را مي‌گيرد و دست و پا زدني گنگ و فريادهاي بريده بريده از خود نشان مي‌دهند. اينجا در آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان هر روز خاطرات جنگ تداعي مي‌شود و ما از همه جا بي‌خبر غرق در اين شهر بي‌اکسيژنيم!

بال‌هاي اين فرشتگان ذره ذره مي‌سوزد

به ميدان کارمندان مي‌رسيم. محله بسيار ساکتي است. يک تابلوي بزرگ سر در ورودي قرار گرفته: «مرکز بازتواني جانبازان خراسان رضوي». آقاي سودمند مدير مرکز مي‌گويد که تازه دو ماه است که به اينجا نقل مکان کرده‌اند و مرکز قبلي آن‌ها در جاده طرقبه قرار داشته و 20 سال در آن‌جا مقيم بوده‌اند. اين مرکز از اولين مراکز روان‌پزشکي کشور است که به جانبازان اعصاب و روان خدمات ارائه مي‌کند. وي ادامه مي‌دهد: بعدها به علت اين‌که مرکز ما به تنهايي قادر به ارائه خدمات به کليه جانبازان شهر مشهد نبود، از دو سال قبل بخشي از بيمارستان ابن‌سينا با ظرفيت 40 تخت، به اين مرکز اضافه شد تا به تعداد بيشتري از جانبازان خدمات رساني ‌شود. وقتي از مشکلات اصلي جانبازان اعصاب و روان مي‌پرسم، کمي غمگين مي‌شود و مي‌گويد: مشکلات اين جانبازان به مرور زمان زياد مي‌شود، در دراز مدت اين افراد قدرت تجزيه و تحليل‌شان را از دست مي‌دهند، نسبت به درمان‌ها کم انگيزه مي‌شوند، بعضا خانواده‌شان را فراموش مي‌کنند و اگر هم در محيطي باشند که تحريک شوند مشکلاتي مثل شک، تشنج، درگيري با افراد ديگر و کلي داستان‌هاي از اين قبيل براي‌شان اتفاق مي‌افتد و بايد بدانيد که معمولا جانباز اعصاب و روان تا پايان عمرش تحت درمان‌هاي دارويي و غير دارويي مثل کار درماني، قرار داشته باشد. کل هزينه درمان جانبازان را بنياد شهيد و امور ايثارگران متقبل مي‌شود ولي مهم‌ترين عامل در درمان اين جانبازان، خانواده‌هاي آن‌ها هستند.

 

بدپوششي برخي خانم‌ها ما را اذيت مي‌کند

به داخل بخش مي‌رويم تا با جانبازان هم گپ و گفتي داشته باشيم و از احوال‌شان بپرسيم. به بخش اول آسايشگاه مي‌رويم که در آن‌جا جانبازان دائمي آسايشگاه قرار دارند، افرادي که بعضي‌هايشان نزديک به 20 سال است که در اين مرکز بستري هستند. وارد اتاق اول مي‌شويم، ده تخت در اتاق قرار دارد، جانبازاني که در اين‌جا هستند علاوه بر مشکل اعصاب و روان مجروحيت جسمي نيز دارند، مي‌روم و کنار تخت يکي از جانبازان مي‌نشينم، علي آقا، مرد بلند قد و درشت اندامي است با چشم‌هاي سبز و موهاي روشن. مي‌گويد سه سال در جبهه بوده و در عمليات کربلاي پنج در جزيره مجنون دچار موج گرفتگي شده است، از جزئيات اتفاقي که برايش افتاده چيزي يادش نيست. از برنامه روزانه‌اش مي‌گويد و اين‌که صبح‌ها بعد از نماز، صبحانه و ورزش، کاردرماني مي‌کند و در بخش کاردرماني سفال‌گري ، معرق‌کاري و نجاري انجام مي‌دهد. خانواده‌اش هر دوهفته يک‌بار به ديدن او مي‌آيند و يک هفته‌اي را پيش آن‌ها مي‌رود و دوباره به مرکز برمي‌گردد. فضاي آسايشگاه را از بيرون بيشتر مي‌پسندد، پرستارها و دکترها را دوست دارد و مي‌گويد وقتي که بيرون مي‌روم ديدن برخي از خانم‌ها که با لباس‌هاي زننده به خيابان مي‌آيند من را اذيت مي‌کند.

 

مهرباني‌اش را از چشم‌هايش مي‌خوانم

بعيد مي‌دانم مشکلي وجود داشته باشد که بتواند اين زن و شوهر را از هم جدا کند. احمد روي ويلچر نشسته و لحظه‌اي نگاهش را از همسرش که با عشق برايش چاي مي‌ريزد، نمي‌گيرد. احمد هم جانباز قطع نخاع است و هم دچار موج گرفتگي انفجار شده است. از همسرش مي‌پرسم، احمد چه داشت که نظر شما را به خودش جلب کرد؟ جواب مي‌دهد: مهرباني‌اش. احمد وقتي صحبت مي‌کند صدايش آن‌قدر آهسته است که حتي دستگاه ضبط صدا به ضبط آن قادر نيست. همسر احمد، بيشتر وقت‌ها او را در خانه نگه مي‌دارد و اگر زماني احمد به مراقبت ويژه پزشکي نياز داشته باشد او را به آسايشگاه مي‌آورد. مي‌گويد که در خانه به تنهايي از احمد مراقبت مي‌کند و پرستار ندارند. احمد با حرف زدن همسرش ذوق مي‌کند و لبخند مي‌زند. عشق بين اين زن و شوهر از ادراک من خارج است، محبتي که اين‌ دو نفر را در کنار هم نگه داشته و باعث نزديکي اين دو نفر آن هم تا به اين حد شده است.

 

نگاهم را با پرنده‌ها به پرواز در مي‌آورم...

«احمد ميبدي» يکي ديگر از جانبازان آسايشگاه است، در لابه‌لاي معرفي خودش مي‌گويد:‌ «نگاهم را با پرنده‌ها به پرواز در مي‌آورم...» در جبهه خرمشهر دچار موج گرفتگي شده و سال‌هاي زيادي است که تحت درمان قرار دارد. با ديگر جانبازان آسايشگاه ارتباط خوبي دارد ولي مي‌گويد زياد ماندن در اين‌جا خسته‌اش مي‌کند، هر دو، سه هفته يک بار به خانه‌اش در جاهدشهر مي‌رود و خانواده‌اش را مي‌بيند و دوباره به مرکز برمي‌گردد. اين طور که فهميدم احمدآقا حدود 3 سال است که به کمک مسئولان مرکز توانبخشي، ازدواج کرده و الان هم احساس خوشبختي مي‌کند و مي‌گويد که همسرش را خيلي دوست دارد. از درمانش مي‌پرسم و مي‌گويد که نمي‌تواند داروهايش را قطع کند چون خيلي سريع، هم از لحاظ جسمي و روحي دچار مشکل مي‌شود و يک جورهايي اين داروها رفقاي مدام العمر او شده‌اند. مي‌گويد وقتي دارو مصرف نمي‌کنم و به خيابان مي‌روم اکثرا فکر مي‌کنند معتاد هستم، کسي چه مي‌داند جانباز اعصاب و روان چيست و چه مشکلاتي دارد.

 

ما ديوانه نيستيم

«عليرضا» يکي ديگر از جانبازان اعصاب و روان، 20 روزي است که از خانه به مرکز آمده تا تحت درمان قرار بگيرد، معمولا روزها با ماشين کار مي‌کند. ترافيک و بوق‌هاي بي امان ماشين‌ها ناراحتش مي‌کند ولي از همه بيشتر از اين ناراحت است که کسي آن‌ها را درک نمي‌کند. مي‌گويد: ما جانبازهاي اعصاب و روان، هيچ مشخصه‌اي نداريم که جانباز هستيم، نه قطع عضو و نه معلوليت، بارها در اتوبوس و خيابان با ما درگير مي‌شوند، فکر مي‌کنند ديوانه هستيم، براي ما غم بزرگي است و حتي براي خانواده‌هاي ما. مي‌پرسم چه آروزيي دارد، کمي فکر مي‌کند چشم‌هايش پر از اشک مي‌شود و با بغض مي‌گويد: آرزو دارم امام زمانم را ببينم و در رکابش باشم.

 

برويد با خانواده‌هاي جانبازان مصاحبه کنيد

به بخش بعدي مي‌رويم، بخش روزانه. در اين قسمت، جانبازان صبح‌ها توسط سرويس به مرکز مي‌آيند، تحت کار درماني قرار مي‌گيرند و بعد از آن به خانه بر مي‌گردند. مي‌روم و کنار آقاي حشمتي که روي نيمکت نشسته و چاي مي‌نوشد، مي‌نشينم. مي‌گويد:‌ اي کاش به جاي اين‌که پيش ما مي‌آمديد، مي‌رفتيد پيش خانواده جانبازان اعصاب و روان، خانواده‌هاي اين جانبازان آسايش را از خود دريغ مي‌کنند تا جانباز آرامش داشته باشد. اين بندگان خدا، مظلوم‌تر از همه جانبازان هستند. او از ناآگاهي مردم انتقاد مي‌کند و اين‌که بارها با خودش و حتي خانواده‌اش برخورد نامناسبي شده است، ناراحت است و مي‌گويد من الان ديگر سال‌هاست که سوار اتوبوس نمي‌شوم. چون من را اذيت مي‌کنند و من هم به ناچار با آن‌ها درگير مي‌شوم.

 

اين قرص‌ها رفقاي ما هستند...

وارد کارگاه کار با چوب آسايشگاه مي‌شوم؛ بخشي که جانبازان روزانه در آن مشغول کار هستند، در و ديوار کارگاه پر شده از وسايل و آثار خود جانبازان. مي‌روم و کنار يک نفرشان که کتري چاي را در دستش گرفته و مشغول رفع خستگي است مي‌نشينم. برايم يک استکان چاي مي‌ريزد و از خودش مي‌گويد. از سال 72 به اين مرکز آمدم. در والفجر8 کنار اروند مجروح شدم. با صداي انفجار خمپاره 120 خودم را در هوا احساس کردم و وقتي دوباره چشم باز کردم خودم را در بيمارستان ديدم. بعد از بهبود دوباره به جبهه برگشتم تا اين‌که چند ماه بعد در بمباران شيميايي با گاز خردل شيميايي شدم. با اين حال از زندگي‌اش راضي است و خدا را شکر مي‌کند، مي‌گويد که رفت‌وآمد در خيابان سخت است، بارها در اثر تشنج در خيابان به زمين افتاده است و مردم برخوردهاي نامناسبي با او انجام داده‌اند. يک قوطي از توي جيبش در مي‌آورد و مي‌گويد اين 7 - 8 تا قرص مهمان ما هستند تا زماني که برويم آن طرف. بعد هم لبخند مي‌زند و براي بقيه همکاران فعلي و هم‌رزمان ديروزش چاي مي‌ريزد.

 

در حاشيه/ ممانعت از حضور خبرنگار جيم در بيمارستان ابن‌سينا

خيلي دلم مي‌خواست در ادامه گزارش سري هم به بخش نگهداري از جانبازان «بيمارستان ابن سينا» بزنيم و ملاقاتي هم با آن عزيزان داشته باشيم اما متاسفانه با وجود هماهنگي بسيار از طريق مکاتبات اداري و تماس تلفني بازهم مسئولان بيمارستان اجازه ندادند اين ملاقات انجام شود. حتي يک بار که در وقت ملاقات و به صورت حضوري به آن‌جا رفتيم باز هم اجازه صحبت با جانبازها را به ما ندادند! با اين حال از مسئولان بنياد شهيد و همچنين از مرکز توانبخشي جانبازان خراسان رضوي که در تهيه اين گزارش نهايت همکاري را با ما داشتند سپاسگزاريم.

نظرات کاربران
کد امنیتی