ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده :

با مدعی محال است
اسرار عشق گفتن
چونان که با تقلا
-در کیسه زباله-
خورشید را نهفتن
سیدحسن حسینی

خوشا آن دل که از غم بهره‌ور بی
بر آن دل وای، کز غم بی‌خبر بی
ته که هرگز نسوته دیلت از غم
کجا از سوته دیلانت خبر بی
باباطاهر

کودکی‌هایم اتاقی ساده بود
قصه‌ای، دور اجاقی ساده بود
شب که می‌شد نقش‌ها جان می‌گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می‌شدم پروانه، خوابم می‌پرید
خواب‌هایم اتفاقی، ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت وطاقی ساده بود
قهر می‌کردم به شوق آشتی
عشق‌هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
قیصر امین‌پور

هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب خانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
خیام

درخت‌ها سر تکان می‌دادند
برگ‌ها می‌گریختند
و کسی به دنبال شان نبود
باد هم سر به سر شاخه‌ها می‌گذاشت
گاهی پنجره را بد خو می‌کرد
فقط مادرم می‌دانست
لابه‌لای سنبله‌ها
می‌خواهد چه اتفاقی بیفتد
سیدقاسم رفعت‌حسینی

بس تجربه کردیم در این دار مکافات
با درد کشان هرکه در افتاد ور افتاد
حافظ

چه سعادتی است
آن هنگام که برف می‌بارد
دانستن این‌که
تن پرنده‌ها گرم است
برگردان هایکو از کیارنگ علایی

دوباره جاده وتوفان، دوباره جاده و گرد
چع غربتی است نشستن کنار این همه درد
دلیل جمع پریشان ما به ناچاری
عبور شعله ورِ درد در صحاری گرد!
به رودخانه یخ بسته التفات مکن
کویر را به تمنای بذر آب بگرد
به حرمت کلماتی که عین خورشیدند
حریم غصبی شب را بگیر و بشکن مرد....
امید مهدی‌نژاد

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدی

نظرات کاربران
کد امنیتی