مي‌گفتند چوب معلم گل است و ما گل زياد خورديم!

مي‌گفتند چوب معلم گل است و ما گل زياد خورديم!

نویسنده : فاطمه آستاني

ترکه‌ها انواع و اقسام مختلف داشت. یکی ترکه انار بود، یکی آلبالو و دیگری ترکه بید. وسط همه این‌ها ضرب ‌شست ترکه انار از همه بیشتر بود. به ويژه اگر آن را چند ساعتی هم در آب خیسانده بودند. آن وقت دیگر کف دست هایت را باید تا یک هفته زیر بغلت پنهان می‌کردی... درد این قصه را همه بچه‌های سرکش و درس نخوان کلاس كشيده بودند و گاهی آن را برای کودکان کم سن سال‌تر تعریف می‌کردند تا به اصطلاح خودشان؛ «دلشان را خالی کنند.» این تنها یک چشمه از اوضاع و احوال کلاس‌ها، میز و نیمکت‌هایی بود که پشت‌شان پدرهای ما قد کشیده بودند. همان بچه‌های کوچک و استخوانی که از ترس شپش، سرشان در تمام 9 ماه سال تحصيلي آیینه بود و اسم ناظم که می‌آمد، هم‌چون بيدي به خودشان مي‌لرزيدند. یادم هست روایت بچه‌های دیروز و قصه باسواد شدن‌شان را برای اولین بار در کتاب «مدیر مدرسه» جلال آل‌احمد خواندم. طعم آن قصه و حال و هوای روزها پرشور مدرسه از یادم رفته بود تا این‌که یک بهانه تقویمی باعث شد، خاطره گچ و تخته دوباره برایم زنده شود: «روز معلم»

گفت‌وگوي معلمي با معلمش!

كمتر كسي است كه «قاسم رفيعا» را نشناسد، حتي اگر نام او را هم نشنيده باشيد، حتما شعر طنز و زيباي «بچه محله امام رضا (ع)» كه با لهجه ناب مشهدي سروده شده است را شنيده‌ايد!‌ قاسم رفيعا شاعر همين سروده است. غزلي که حال و هوای جلسه دیدار شعرا با رهبر معظم انقلاب در سال 87 را دگرگون کرد و وسط آن همه غزل و رباعی سنگین وزن، لبخندی بر لبان اهل آن مجلس نشاند. رفیعا بعد از آن کتاب «اوسنه» از مجموعه شعرهای طنزش و چند اثر دیگر را منتشر کرد تا نشان دهد هنوز حرف برای گفتن زیاد دارد. نكته جالب اين است كه این شاعر طنزپرداز در شهر خودش طرقبه به کسوت شريف معلمی مشغول است. به اين معلم جوان و شاعر طنز پرداز پيشنهاد داديم به مناسبت روز معلم به اتفاق او به خانه يكي از معلم هايش برويم تا هم ديدار شاگرد و استاد تازه شود و هم گفت‌وگوي معلم با معلمش بشود يك سوژه ناب براي ما. قاسم رفيعا هم با جان و دل پذيرفت و معلم شيمي دوران دبيرستانش يعني آقاي باغبان را براي گفت‌وگو پيشنهاد داد. معلمی که به گفته رفیعا به سبب برخوردهاي متفاوتش با شاگردان، به او درس «معلمی کردن» آموخته است. خلاصه در يكي از شب‌هاي بارانی خودمان را از جاده شلوغ طرقبه به خانه آقا معلمي رساندیم كه روزگاري آقا قاسم نوجوان پاي درسش نشسته بوده است. گفت‌وگوي دو معلم از دو نسل متفاوت درباره همه چیز از شیوه تدریس گرفته تا تقلب و تنبیه، واقعا شنيدني بود.

به خاطر غرورم لیسانس گرفتم

اتاق پذیرایی «محمدابراهیم باغبانی‌طرقبه» 63‌ ساله همان معلم شيمي آقاي رفيعا حسابی شلوغ است. با همه احوال‌پرسی که می‌کنیم و می‌نشینیم تازه سر و کله آدم‌های دیگری هم پیدا می‌شود... رفیعا زحمت ما را کم و گفت‌وگو را خودش شروع می‌کند.
رفیعا: آقا اجازه! شما چطور معلم شدین؟
باغبان: والا بیشتر خواست پدرم بود. من دیپلم ریاضی داشتم و با آن‌که مشاغل خوبی آن زمان به من پیشنهاد می‌شد اما پدرم حرفه معلمی را شایسته‌تر تشخیص داد. سال‌های اول تحصیلم در استان مازندران گذشت. چهار سال به بچه‌های روستا درس می‌دادم و 3 سالی هم در شهر بودم. آن زمان در مقطع ابتدایی تدریس داشتم، خاطرم هست یک روز در دفتر نشسته بودیم و با همکاران بحث علمی می‌کردیم، بحث مان بالا گرفت، یکی از معلم‌ها که مدرک فوق دیپلم داشت، همان را بهانه قرار داد و گفت که چون مدرکش از ما بالاتر است، بهتر و بیشتر از ما می‌داند. نمی‌شد کاری کرد، پایش را گذاشته بود روی غرورمان. پس همان سال درس خواندم و در رشته شیمی در دانشگاه تبریز پذیرفته شدم و چند سال بعد با لیسانس شیمی دوباره قبای معلمی تن کردم.

رفيعا: از مدرسه فراري بودم...!

از رفیعا هم که مشتاقانه دارد به قصه معلم شدن آقا معلمش گوش می‌کند، می‌خواهم تا برایم ماجرای معلم شدن خودش را بگوید. او هم از خاطرات سال اول دبستانش شروع كرد:
رفیعا: اوایل انقلاب بود. تازه خانم معلم‌هایمان روسری سر می‌کردند. یادم هست من حسابی از مدرسه بیزار بودم... شاید به خاطر زیرزمین مدرسه‌مان که بچه‌ها بهش می‌گفتند: «سیاهچال» یا جبروت خانم معلم‌مان. خلاصه هرچه بود باعث می‌شد تا مادرم من را می‌برد مدرسه و از کلاس خارج می‌شد، فوری از پنجره فرار کنم و بروم چندساعتی در آغل کفترهای همسایه‌مان پنهان شوم. معمولا بعد از یکی دو ساعت هم مادرم مرا پیدا می‌کرد و دوباره کشان کشان به مدرسه می‌برد. سال اول را مردود شدم. سال بعد خانم معلم تازه‌کاری، سر کلاس‌مان آمد که اخلاق و رفتارهایش حسابی روی من تاثیر گذاشت. او مرا به خاطر املای ضعیفم سرزنش نمی‌کرد، چون معتقد بود نقاش قابلی هستم. یادم می‌آید یک‌بار نقاشی‌هایم را گرفت و گفت: فلان روز پای تلویزیون باش تا نقاشی‌هایت را در برنامه کودک نمایش دهند. آن زمان تلویزیون زیاد نبود و من و همکلاسی‌هایم مجبور شدیم بعداز‌ظهر خانه یکی از بچه‌ها جمع شویم، فریاد شوقم را یادم نمی‌رود وقتی مجری گفت: یک نقاشی هم از قاسم رفیعا 8 ساله از طرقبه...

يك سال قيد درس را زدم و كارگري كردم

رفیعا این خاطره را چاشنی یک اتفاق دیگر هم می‌کند: یادم می‌آید رياضي‌ام در دوران راهنمايي افتضاح بود و نمره‌هاي ناپلئوني‌ام باعث شده بود معلم‌مان مدام مرا پاي تخته بكشاند و از من درس بپرسد اما از آنجا كه فرمول‌ها راهي به مغزم پيدا نمي‌كرد، هر روز «تركه» مي‌خوردم. يك‌بار يكي از شاگردهاي زرنگ كلاس عزم كرد تا فرمول‌ها را به‌من ياد بدهد. طفلك حسابي وقت و انرژي گذاشت اما از شانسم فردايش آقاي معلم من را پاي تخته صدا نكرد و به جاي من همان همكلاسي زرنگم را براي حل مسئله خواست. او هم از قضا مسئله را اشتباه حل كرد. معلم‌مان پرسيد: كي مي‌تونه اين مسئله رو حل كنه؟ كه من داوطلب شدم اما نمي‌دانم چه شد كه پاي تخته رسيدم، چشمم از ابهت معلم سياهي رفت، پس كل معادله از مغزم پريد. خلاصه آقاي معلم تركه را بالا برد كه بزند اما من اين‌بار ديگر مقاومت كردم و گفتم: چون داوطلب بودم، كتك خوردن سهم من نيست. چشم كه باز كردم ديدم وسط راهرو هستم. به دفتر هم كه شكايت بردم، ناظم‌مان پشت معلم درآمد و گفت: يا بيا پرونده‌ات را بگذارم زير بغلت برو خانه يا برو به معلمت اين تركه را بده و بگو، شما حق داريد من را بزنيد.
خلاصه گزينه دوم را انتخاب كردم اما آقا معلم من را نزد. نمي‌دانم چه شد كه كتك‌نخورده، زدم زير گريه. باور كنيد از ترس نبود اما همان حس تلخ باعث شد تا بروم دفتر و پرونده‌ام را بگيرم و يك‌سالي قيد درس را بزنم. در اين يك‌سال هر كاري تصور بكنيد انجام دادم. از كشاورزي و كارگري تا حتي خياطي و گلدوزي در شهر. طعم سختي آن يك‌سال مرا مرد كرد. فكر مي‌كردم ده‌سال بزرگ شده‌ام، بعد آن بود كه به اصرار يكي از همسايه‌ها درس خواندن را دوباره آغاز كردم اما اين‌بار درس برايم معناي ديگري داشت... راستش را بخواهيد اين دو اتفاق در زندگي‌ام باعث شد تا شغل معلمي را انتخاب كنم...شغلي كه در آن مي‌دانم چطور مي‌شود از يك دانش‌آموز يك فراري ساخت يا او را به يك نخبه تبديل كرد!‌

حضور دانش‌آموز در كلاس من اجباري نبود

مي‌خواهم بدانم كه اين دو آقا معلم تا به‌حال خودشان هم از خجالت دانش‌آموزان‌شان با ضرب شست تركه درآمده‌اند؟
باغبان مي‌گويد: در مدت 32‌سال و 6ماه خدمت معلمي‌ام، هيچ دانش‌آموزي را مجبور به حضور در سر كلاس نمي‌كردم. ممكن بود جلسات اول سوء‌استفاده هم بشود اما بعد از آن خود دانش‌آموز از روي رغبت مي‌آمد و مي‌نشست سر كلاس. براي نمره هم ملاكم كار كلاسي دانش‌آموز بود. كتك زدن هم در مرام من نبود. يادم هست فقط يك‌بار دانش‌آموزي چند جلسه‌اي غيبت كرد و بعد كه آمد سر كلاس من با تشر از او پرسيدم: «كجا بودي؟ گردش خوش گذشت؟ چي شد باز هوس كلاس كردي؟» طفلك بغض كرد و اشك در چشم‌هايش حلقه زد و گفت: آقا اجازه! مامانمون فوت كردش، نتونستيم بيايم!...نمي‌دانيد چه حالي شدم و چقدر از لحن خودم ناراحت شدم. آن اتفاق باعث شد تا بيشتر از اين‌ها مراقب باشم.

براي انتقام از نمره 19 دامادش شدم!

اخلاق خوش باغبان نه فقط روي رفيعاي جوان بلكه روي تمام شاگردانش تاثير داشته است، جوري كه حالا در كوچه هم كه راه مي‌رود، با چهره‌هاي غريبه و آشنايي روبه‌رو مي‌شود كه زماني روي نيمكت‌هاي كلاس او مي‌نشسته و مشق مي‌گرفته‌اند.
رفيعا به اين‌ها يك نكته را هم اضافه مي‌كند: من هم با وجود آن‌كه از كلاس و درس گريزان بودم اما كلاس‌هاي آقاي باغبان را از دست نمي‌دادم.
حين صحبت‌هايمان يكي از افراد حاضر در اتاق كه بعدا متوجه شدم داماد آقاي باغبان است، بي‌مقدمه مي‌گويد: يادم هست يك‌بار حسابي درس خوانده بودم و مي‌خواستم از درس شيمي نمره 20 بگيرم اما جاي آمينواسيدها نوشتم: مينو اسيدها. هركاري كردم آقاي باغبان به من يك‌نمره اضافه كند، موفق نشدم؛ پس براي انتقام آمدم خواستگاري دخترش و دامادش شدم...!

وقتي از شاگردم خجالت كشيدم

اما حرف كه به اين‌جا رسيد، گفت‌وگو ميان رفيعا و معلمش گل انداخت و چون كلام‌شان گرم است، شنيدني‌هاي زيادي بين‌شان رد و بدل شد:
باغبان: حرف تقلب شد، خاطرم هست دانش‌آموزي داشتم كه درس نمي‌خواند اما حسابي سر نمره چانه مي‌زد يا اغلب برگه‌اش را دستكاري مي‌كرد تا نمره بيشتر بگيرد. يك‌بار براي آن‌كه مچش را بگيرم از برگه‌اش كپي گرفتم... زنگ تفريح سراغم آمد و طبق معمول گلايه كرد كه نمره‌اش كم شده است، به او گفتم: نمره 8 تو را 10 مي‌كنم اما كپي برگه‌ات را دارم و مي‌دانم كه در جواب‌هايت دست برده‌اي اما خوب فكر كن، ببين مي‌خواهي هميشه از همين راه، يعني تقلب، نمره بگيري يا به‌چيزي برسي؟ زنگ بعد وسط كلاس درس در زد و صدايم كرد و گفت كه ديگر نمره 10 نمي‌خواهد چون عذاب وجدان دست از گريبانش برنمي‌دارد. بعد از آن يادم نيست ديگر از او تقلب ديده باشم.

تو شاعر نمي‌شوي

رفيعا: در دبيرستان معلم ادبياتي داشتيم به نام آقاي عزيزي. از آن انسان‌هاي نيك روزگار كه چشم تيزي براي تشخيص استعدادهاي دانش‌آموزان داشت. يادم هست يك‌بار به من گفت: رفيعا! تو داستان‌نويس خوبي مي‌شوي..برو دنبال نوشتن چون انشاهايت روايت دارند. يك‌بار در يكي از مطالبم شعري چاشني كردم... دعوايم كرد و گفت: مگر نگفتم برو داستان بنويس! شاعري براي تو چيزي ندارد...درست مي‌گفت بنده خدا! سال‌ها بعد فهميدم كه من بيش از قريحه شعر، توان داستان‌نويسي داشته و دارم...خلاصه حرفش را گوش نكردم.

گوشتش از شما، استخوانش از ما

رفيعا: راستش را بخواهيد پدر و مادرهاي امروزي آن‌قدرها به نظام آموزشي و معلم اعتماد ندارند. يادم هست، پدرم دستم را مي‌گرفت و مي‌گذاشت در دست معلم و مي‌گفت: گوشتش از شما، استخوانش از ما! البته اين ديدگاه درستي نبود اما همين اعتماد به نظام آموزشي باعث شده بود كار براي معلم جدي‌تر باشد اما الان يك بچه را به ضرب و زور هزار كلاس تقويتي و آموزشي تا دانشگاه مي‌كشانند و رسما خود دانش‌آموز، به دنبال علم آموزي نمي‌رود و برعكس مدام بين اين كلاس و آن كلاس آموزشي سرگردان است.

كار با دانش‌آموزان امروزي سخت‌تر ا‌ست

باغبان: معلم‌هاي زمان ما، معلمي را خودشان انتخاب مي‌كردند. يعني طرف در دبيرستان كه بود مي‌دانست كه مي‌خواهد معلم باشد اما حالا برخي‌ها بين داشتن و نداشتن يك شغل، اين كار را انتخاب مي‌كند. پس آن‌قدرها انگيزه و علاقه پشت كلاس‌ آمدن‌هايش نيست و همين باعث مي‌شود تا انگيزه كافي براي استعداديابي نداشته باشد. از طرفي سر و كله زدن با دانش‌آموزان امروزي كار سختي ا‌ست، چرا كه رسانه‌ها از آن‌ها افراد آگاهي ساخته‌اند كه خيلي از معلومات را حتي پيش‌تر از معلم‌شان كسب مي‌كنند و اين كار را براي فردي كه گرداننده يك كلاس است، مشكل مي‌كند.

گل زياد خوردم!

رفيعا: معتقدم يك معلم، مي‌تواند مسير زندگي يك انسان را به كلي تغيير دهد. من هنوز در به در دنبال همان معلم كلاس اولم هستم كه مسير زندگي‌ام را از ترس به عشق تغيير داد. خلاصه يك كلام: چوب معلم گُل است ما هم زياد گُل خورده‌ايم و دست معلم‌هايمان را بابت آن گُل‌ها مي‌بوسيم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
فرزاد
فرزاد
٩٣/١١/١٢
٤
٠
منم گل زیاد خوردم. هم کف دستم میزدن هم فلک میبستن
وحید
وحید
٩٣/١١/١٢
٣
٠
من ترکه و شلنگ زیاد خوردم ولی اصلا دوست ندارم اسم گل روش بزارم. بیچاره گل
احسان
احسان
٩٣/١١/١٣
٢
٠
من هم کف دستم گل خورده هم کف پام
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨