يک مادر 85 ساله: مادران ديروز توانمندتر از مادران امروز هستند
ساعتي در کنار مادراني که 70 سال قبل اولين فرزندشان را در آغوش گرفتند

يک مادر 85 ساله: مادران ديروز توانمندتر از مادران امروز هستند

نویسنده : ایمان فروزان نیا

روي يک صندلي قديمي نشسته است، چين و چروک‌هاي دست و صورتش مي‌گويد که تقريبا 80 سال سن دارد، با نگاهش من را دنبال مي کند، نگاهش خسته ‌است اما هنوز مهربان است. بلند سلام مي‌کنم و او آرام جواب مي‌دهد. از خودش و بچه‌هايش مي‌پرسم ولي فقط اسم خودش يادش مانده و کمي از خاطرات فعاليتش در اداره بهداشت. با اين حال «دل‌آرام» خانم براي بچه‌هايش آرزوهاي خوب دارد و مي‌گويد: «همين که سالم هستند براي من کافيست.» «دل آرام»آرام نشسته روي صندلي و فکر مي‌کند، به چه نمي‌دانم، شايد در عمق ذهنش دنبال خاطرات سال‌هاي قبل مي‌گردد. زماني که بچه‌ها کوچک بودند و مدرسه مي‌رفتند، خانه شور و حال عجيبي داشت، بچه‌ها که از راه مي‌رسيدند به قدري گرسنه بودند که مي‌خواستند در و ديوار را بخورند! پدر خانه که از راه مي‌رسيد، دل آرام سفره را مي‌انداخت و غذايي که با عشق پخته بود را مي‌آورد. همه خانواده کنار يک سفره غذا مي‌خوردند و همگي شاد بودند، اما اکنون، دل آرام... اين جا... تنها... نشسته است و فقط فکر مي‌کند!

مرگ يک فرشته

در ساختمان را يک آقاي مسن که روي ويلچر نشسته براي ما باز مي‌کند، حياط پر از درخت‌هاي جوان و بوته‌هاي گل محمدي است، گوشه و کنار آن هم چند نيمکت گذاشته شده است.

خانم «هوشيار» مدير داخلي «خانه سالمندان» مي‌گويد: «خانه بهار از 35 سالمند نگهداري مي‌کند که نيمي از آن‌ها خانم هستند. ميانگين سني سالمندان اين خانه بالاي 80 سال است و اکثرشان فراموشي و آلزايمر دارند.»

مي‌پرسم، چه مي‌شود که بچه‌ها مادران‌شان را به اين مکان مي‌آورند؟

مي‌گويد: نگهداري از افراد مسن مخصوصا اگر بيمار باشند، نيازمند امکانات و مهارت‌هاي خاصي است که انجام آن از هر فردي ساخته نيست ولي خانواده‌ها به خاطر اين‌که اعتقاد دارند نگهداري از سالمندان يک وظيفه است و باعث برکت زندگي است تا لحظه‌اي که قادر به نگهداري از پدر و مادرهاي پيرشان باشند از اين کار دريغ نمي‌کنند.» او شهريه خانه را 400 هزار تومان در ماه تخمين مي‌زند و اضافه مي‌کند که برخي از مادران اين جا تحت حمايت بهزيستي هستند.

هوشيار از تاثير کار در خانه سالمندان و در تغيير رفتاري که در رابطه با مادرش گذاشته مي‌گويد: «مادرم الان 64 سال دارد. من بيشتر وقتم را با سالمندان مي‌گذرانم و متاسفانه کم‌تر وقت دارم که در کنار مادرم باشم، بعضي وقت‌ها احساس مي‌کنم که به کمک من نياز دارد ولي گرفتاري‌هاي کاري مانع مي‌شود، بيشتر پيش او باشم. ديدن اين مادرهاي مسن هر روز تلنگري به من مي‌زند تا بيشتر به مادرم سر بزنم.»

اگر مادرتان نيازمند نگهداري شود حاضر هستيد او را به خانه سالمندان ببريد؟

نه دوست دارم تا وقتي که مي‌توانم خودم از او نگهداري کنم. مخالف اين فرهنگ هستم که سالمند را از يک سني به بعد از خانواده جدا کنند و به خانه سالمندان بياورند.

مي‌پرسم آيا اين مادرها از اين‌که به اين‌جا آورده شده‌اند، راضي‌اند؟

يک شرط اصلي رضايت خود سالمندان است. يادم مي‌آيد يک بار يک مادري را آورده بودند اين‌جا و به او نگفته بودند که کجا مي‌بريمت. با فهميدن ماجرا در همين جا سکته کرد و 24 ساعت بعد هم از دنيا رفت.

مادري؛ از اميد تا ياس

به داخل بخش نگه‌داري از سالمندان مي‌رويم. در هر اتاق سه يا چهار تخت است و مادربزرگ‌ها آرام خوابيده‌اند. به يک تخت خالي مي‌رسيم. هوشيار مي‌گويد: اين تخت متعلق به يکي از سالمندان بود که هفته قبل از دنيا رفته است، يک عروسک قديمي، زشت و کهنه داشت، عروسکي که لباس‌هايش پاره شده بود ولي يک لحظه هم آن را از خودش دور نمي‌کرد.

خانم هوشيار شما قبل از اين کار به چه کاري مشغول بوديد؟

من دقيقا در نقطه مقابل اين شغل بودم! ماما بودم.

چه جالب! تفاوت اصلي آن مادر تازه از اتاق عمل آمده با مادراني که اين‌جا هستند، چيست؟

آن مادرهاي جوان سرشار از اميد هستند و درد و ناراحتي‌هاي وحشتناک زايمان را به جان مي‌خرند و تمام بودن‌شان را براي اين مي‌خواهند که بچه‌شان به ثمره و موفقيت برسد. ولي اين مادرهاي مسن که اينجا بستري هستند به نااميدي دچار هستند، بخش عمده‌اي از آرزويشان براي سلامتي بچه‌هايشان، به خاطر تشنگي خودشان به محبت است و اين‌که واقعا مي‌ترسند که تنهاي تنها شوند.

داماد بهتر از فرزند

وارد يکي از اتاق‌هاي ديگر مي‌شويم، روي تخت پير زني دراز کشيده، مي‌گويد، اسمش خديجه است، همه بچه‌هايش مرده‌اند ولي يکي‌شان زنده است! مي‌پرسم آرزويت براي بچه‌ات چيست؟ مي‌گويد: «آرزوي سلامتي و اين‌که خوب باشند و من هم زنده باشم تا عروس و دامادشان کنم.» به پيشنهاد دوستانش شعر هميشگي اش را برايم مي‌خواند: «صورت داره ماه نداره، از خوشگلي راه نداره، ماشالا به چشم و ابروش، داماد نشسته پهلوش...» و بعد مي‌زند زير خنده. خديجه خانم بچه‌هايش زنده هستند ولي هيچ کدام را يادش نيست تنها دامادش را خوب به ياد دارد و دامادش هم خيلي به او رسيدگي مي‌‌کند.

هنوز هم از مادر بودن راضي‌ام

از بقيه اتاق‌ها هم ديدن مي‌کنيم. آن‌جا يک خانم مسن روي ويلچر منتظر ماست. مهين خانم مي‌گويد از دوسال پيش که پايش شکسته خودش به اين‌جا آمده، دوست نداشته که در خانه مزاحم خانواده‌اش باشد. اهل مطالعه است و قاري قرآن.

چند تا بچه داريد؟

سه تا پسر دارم.

چه کاره هستند؟

يکي‌شان استاد دانشگاه است، يکي در استانداري کار مي‌کند و يکي‌شان حسابدار است.

بچه که بودند دوست داشتيد چه‌کاره بشوند؟

دوست داشتم آدم حسابي بشوند که خدا را شکر شدند.

توقع‌تان از بچه‌هاي‌تان چيست؟

الان ديگر توقعي ندارم. سلامت باشند بس است.

50 سال قبل به مادر بودن چه‌طور نگاه مي‌کرديد، الان چطور نگاه مي‌کنيد؟

آن زمان مادر بودن کار سختي بود و تمام تلاشم اين بود که ثمره کارم مفيد باشد. الان که بچه‌هاي خوبي دارم از مادر بودن راضي هستم.

به نظر شما خانم‌هاي امروزي توانايي تربيت فرزند را به خوبي شما مادرهاي قديمي دارند؟

فکر نکنم. مادرهاي امروز توانشان کم شده، نهايتا از عهده يک يا دو بچه بر بيايند مثل زن‌هاي قديمي توانمند نيستند.

نظرات کاربران
کد امنیتی