مي‌خواستم زندگي کنم...!
چند سوال سخت از مادري که مادرش را به چهارديواري خانه سالمندان سپرده است

مي‌خواستم زندگي کنم...!

نویسنده : فاطمه آستانی

چشمش را دوخته به ابروهاي گره‌ کرده آسمان که در يک عصر دم‌کرده اخم‌هايش را از هم باز نمي‌کند. کنارش روي تخت مي‌نشينم و با احتياط مي‌گويم: سلام!

جواب نمي‌دهد. بعد از چند دقيقه مي‌گويد: مرضيه! مي‌خواد بارون بياد، رختا رو از رو بند بردار، آبجي! باد و بارون مي‌زنه؛ کثيف مي‌شن!

خودم را معرفي مي‌کنم. با يک نگاه سرد سرتا پايم را برانداز مي‌کند، انگار دلخور است که چرا اندکي بيشتر نقش خواهرش را بازي نکرده‌ام.

برايش توضيح مي‌دهم که دارم يک گزارش مي‌نويسم به‌مناسبت روز مادر و از مادراني از جنس او که جايي دور از خانه در چهارديواري آسايشگاهي روزها را به انتظار ته کشيدن برگ‌هاي تقويم زندگي‌شان ورق مي‌زنند.

مي‌گويم: بچه‌هاتون کجان؟ مي‌يان ديدنتون؟

مي‌گويد: محمد از آلمان زنگ زد، گفت بيا پيش خودم، نوکريتو مي‌کنم! اما من کجا برم؟ وسط يک مشت نامسلمونِ زبون‌نفهم! با ديوار حرف بزنم؟! نادر به باباش رفته، بي‌عار! دنيا رو آب ببره، اين تو خوابه هنوز... پروينم، ديگه بايد اين روزا بياد... يه‌وقتا هست، يه‌وقتا نه! بچه‌کنکوري داره طفلک... اسماشون چي بود؟!

مي‌پرسم: دلتون نمي‌خواد باهاشون زندگي کنيد؟

مي‌گويد: روزگاريه که مردم گلدون و حيوون نگه مي‌دارن تو خونه‌شون اما آدم پير نه...

مي‌گويم: تنهايي دلتان اينجا نمي‌گيرد؟

با سه انگشت مي‌کوبد به پيشاني‌اش و مي‌گويد: اين‌ تو پوک شده! آدما يادم نيست... اسمشون سر زبونمه اما يادم نمي‌ياد... پروين مي‌ياد... بچه‌هاشم مي‌يان... شوهرشم يه وقتايي مي‌رسوندشون اما تو نمي‌ياد... مي‌ايسته جاي ماشين سيگار مي‌کشه... مرضيه(خواهر مرحومش) هم هست... عصرا بياد تنها نيستم... شما گفتي کي هستي؟

بلند مي‌شوم که بروم...بي‌آنکه رويش را برگرداند، با صداي بلند مي‌گويد: «مرضيه! رفتي مغازه سيد، يادت باشه گوجه‌سبز بگيري... فصلش نگذره‌ها!»

آن لحظه دشوار

لحظه دشواري در حرفه ما خبرنگارهاست وقتي که مي‌دانيم پرسيدن يک سوال مساوي است با با شکستن يک‌بغض... اين اتفاق براي من، عصر يک پنج‌شنبه تکرار شد... وقتي توي اتاق پذيرايي پروين خانم نشسته بودم و مي‌دانستم که دقيقا از او چه مي‌خواهم بپرسم و برعکس او نمي‌دانست که قرار بود آدم خاکستري گزارش من باشد. همان که خودش مادر بود و دشواري‌هاي مادر بودن را مي‌شناخت ولي مادرش را جايي دورتر به آسايشگاهي سپرده بود...

نسل روغن نباتي

مي‌خواهم خودش را معرفي کند. حرف‌هايش شسته رفته مي‌شوند: «پروين{...} هستم. متولد 1336. ديپلم هنر دارم. به‌واسطه چند سال اقامت در خارج از کشور، مقطعي زبان تدريس مي‌کردم اما الان خانه‌دار هستم و در منزل کار ترجمه انجام مي‌دهم.»

او مادر سه ‌فرزند است. دو پسر و يک دختر... يک پسرش خانه بخت رفته و آن ديگري هنوز زير خمِ «کنکور» را مي‌گيرد. دخترش هم دانشجوي مامايي ا‌ست.

موضوع گزارشم را «روز مادر» عنوان مي‌کنم و مي‌خواهم بدانم به مادري‌اش نمره چند مي‌دهد؟ اصلا خودش را مادر نمونه‌اي مي‌داند؟ مي‌گويد: «نمي‌شه نمره داد اما من چيزي براي بچه‌هام کم نذاشتم. يه‌جايي که پدرشون ماموريت بود، من مدام حواسم به درس و کتابشون بود. ازدواج پسرم بزرگم، همه‌چي تموم بود... وام گرفتم و براش چنان عروسي گرفتم که فاميله زنش انگشت به‌دهن موندن... (با غرور ادامه مي‌دهد) اين بچه‌ها تا به اين سن رسيدن، خودم با چنگ و دندون کشيدمشون...»

با همه اين فداکاري‌هايي که مي‌گويد، مي‌خواهم توقعش را در مقام يک «مادر» از فرزندانش بدانم که بيان مي‌کند: «توقعي از اين بچه‌هاي نسل روغن مايع نيست (با خنده توضيح مي‌دهد) پدر مادرمون به ما مي‌گفتن نسل روغن نباتي؛ از بس بي‌بخار بوديم... اينا که نسل روغن مايع هستن مي‌خوان چه گُلي به‌سر ما بزنن؟»

شما حاضريد 10 سال بشينيد پاي يک مريض؟

اينجاست که بايد آن سوال سخت را بپرسم و مي‌پرسم و رنگش که سفيد مي‌شود، مي‌فهمم؛ چه سخت پرسيده‌ام: مادر شما چطور؟ تا جايي که اطلاع دارم ايشون الان آسايشگاه سالمندان هستند؟ ايشون هم فکر مي‌کردن که روي شما سرمايه‌گذاري کردن و بايد يک روز ثمره‌اش را ببينند؟ درسته؟! ايشون هم اجازه دارن از شما اين توقع رو داشته باشن؟!

- (نمي‌دانم خش صدايش از بغض است يا خشم...شايد از هر دو): شما از کجا مي‌دونين؟ شما چي مي‌دونين؟ ايشون آلزايمر داره! يه وقتايي حتي من که دخترش هستم هم يادش نمي‌ياد.

- ياد آن ديالوگ فيلم «جدايي نادر از سيمين» مي‌افتم: اما شما که يادتون هست اون مادرتونه...

- (لب پايينش مي‌لرزد، مي‌ترسم بزند زير گريه...: يکي، دوبار همسايه‌ها زنگ زدن که مادرتون با لباس خواب تو خيابون سرگردونه، مراقبت مي‌خواست... برادرهام هم که خارج بودن، از همون‌جا پيغام دادن که هرطور خودت صلاح مي‌دوني... خلاصه اوضاعي شده بود... شوهرم با بودن مادرم مخالف بود، مي‌گفت، سر من رو خيلي شلوغ مي‌کنه... بچه‌ها هم يه‌جور ديگه بهانه مي‌گرفتن... خلاصه ديدم اين‌طور نمي‌شه زندگي کرد،.... به‌ زبون آسونه که از يک آدم مبتلا به آلزايمر پرستاري کني... بالاخره منم بايد زندگي مي‌کردم... مي‌خواي بري مهموني، نمي‌دوني بايد چکار کني؟ مي‌خواي بري سفر، کسي نيست مراقبش باشه... بايد از خيلي چيزها مي‌زدم... از خيلي چيزها مي‌گذشتم... نمي‌شد... مي‌فهميد چي مي‌گم؟، شما حاضريد ده ‌سال بشينيد پاي يک مريض؟... شما جاي من نيستين که بفهمين! مي‌فهمين؟!

(نمي‌فهمم چه مي‌گويد، جرات نمي‌کنم بپرسم، نمي‌ترسد بچه‌هايش هم نخواهند عمرشان را پاي او بگذارند؟ ناچار سکوت مي‌افتد بين‌مان...خداحافظي که مي‌کنم، بدرقه‌ام نمي‌کند، پس به او نمي‌گويم که مادرش گوجه‌سبز هوس کرده بود.)

نظرات کاربران
کد امنیتی