عادت مي‌کنيم

عادت مي‌کنيم

نویسنده : فاطمه پارسا

يک بررسي کوچک در اتفاق‌هاي يک زندگي، خيلي خوب مي‌تواند سايه عادت را در رفتارهاي روزانه بعضي از آدم‌ها نشان دهد. مجموعه عواملي دست به دست هم دادند تا سري به کتاب‌هاي خانم زويا پيرزاد بزنم که از جمله‌اش جمله اول يادداشت است و عنوان کتاب و ديگري شايد اين باشد که مدتي است بحث رمان و نويسنده و کتاب و اين جور چيزها که مي‌شود تقريبا نشدني است اسم يکي از کتاب‌هاي خانم پيرزاد، نويسنده معاصر ايراني ارمني مذهب در ميان نباشد.

«عادت مي‌کنيم» دومين رمان اين نويسنده است که برشي از زندگي سه نسل زن در تهران امروز را نشان مي‌دهد.

شخصيت محوري رمان عادت مي‌کنيم، زني به نام «آرزو صارم» است که بنگاه معاملات ملکي دارد. داستان از زاويه ديد آرزو و از دريچه سوم شخص روايت مي‌شود. آرزو بايد بنگاه پدر را پس از مرگ پدرش بگرداند و نه تنها بدهي‌هاي پدر را پس بدهد، بلکه از پس خرج‌هاي اشرافي مادر (ماهمنير) و دخترش(آيه) برآيد و دم فروبندد تا به خسيس بودن متهم نشود. آرزو با دخترش «آيه» مستقل از مادر زندگي مي‌کند و در زمينه کار، زن موفقي است.

عادت مي‌کنيم، واکنش آرزو در برابر «دعوا، دلخوري و زخم زبان» و «ناز کشيدن براي آشتي» در مقابل ماه منير و آيه است. آرزو به خود مي‌گويد: «شايد خودم عادت کنم. بايد عادت کنم» و در واقع با اين انديشه به تقابل پايان مي‌بخشد.

توصيف‌هاي خوب و دقيق نويسنده به برقراري ارتباط بين خواننده و فضايي که شخصيت‌هاي داستان در آن قرار گرفته اند کمک مي‌کند. پيرزاد با نگاه دقيقي که به حالت‌ها و رفتارهاي شخصيت‌هاي رمانش دارد ذهن را به حالت‌ها و رفتارهايي مي‌برد که براي‌مان عادي شده است و هيچ توجهي به آن‌ها نداريم و اگر کمي بيشتر دقت کنيم اجبار اطرافيان‌مان براي عادت به همين رفتار ها را خوب مي‌بينيم.

استفاده از واژه‌هاي عاميانه‌اي مانند «برج» به جاي «ماه» هرچند خيلي حرفه‌اي به شمار نمي آيد ولي به خواننده کمک مي‌کند با واژه‌ها بيگانه نباشد و سريع تر با داستان ارتباط برقرار کند.

قسمتي از کتاب: «دختر دلش پنجره‌اي مي‌خواست با منظره‌اي قشنگ‌تر، خانه‌اي دل باز، جايي که روزش شب نباشد و عوض گه سگ توي ورودي تاريک خانه نور افتاب ببيند و...دخترک حق داشت، حق نداشت؟

...

آرزو به حياط نگاه کرد .پيچک چسبيده به ديوار جوانه زده بود و شاخه‌هاي نازک جان گرفته بودند .بته‌هاي هرس شده، کوتاه و مرتب، شبيه پسر بچه‌هاي دبستاني بودند، روز اول مهر، سلماني رفته، ايستاده سر صف، منتظر که ناظم بگويد: «سرکلاس! «که جوانه بزنند.»

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
بالاخره سر و کله لیست بهترین بازیکنان فیفا 18 پیدا شد

ترین های فیفا

٩٦/٠٦/٣٠
بررسی سیر گوشی های اپل و تغییراتی که این سال ها آیفون به خود دیده است

#IPHONE

٩٦/٠٦/٣٠
نگاهی به سینمای نیجریه که دومین تولید کننده پرکار صنعت فیلم جهان است

نالیوود؛ غول ناشناخته

٩٦/٠٦/٣٠
درباره اول مهر دوست نداشتنی که هنوز هم حس بدش دست از سر خیلی از ما بر نداشته است

باز آمد بوی ماه مدرسه ... مرسی اَه!

٩٦/٠٦/٣٠
مینیمال

پاییز از وقتی دیگه مدرسه نرفتیم قشنگ شد

٩٦/٠٦/٣٠
به بهانه سالروز آغاز جنگ تحمیلی و حال و هوای این روزهای مدافعان حرم

این جا برای از تو نوشتن هم کم است

٩٦/٠٦/٣٠
تلگجیم

تلگجیم 504

٩٦/٠٦/٣٠
شاخ هفته

عشق اول

٩٦/٠٦/٣٠
نگاهی به زندگی ستاره‌هایی که سواد آکادمیک نداشتند

تحصیل نکرده های باهنر!

٩٦/٠٦/٣٠
چهره هفته

اتفاقات ویژه استقلال

٩٦/٠٦/٣٠
آنتن

حس و حال جیمی‌ها در اول مهر!

٩٦/٠٦/٣٠
فتوچاپ

فتوچاپ 504

٩٦/٠٦/٣٠
جارچی

جارچی 504

٩٦/٠٦/٣٠

آرامش سیال خانه‌داری!

٩٦/٠٦/٣٠
نقدی بر رواج اکران‌های به اصطلاح مردمی در سینماهای کشور

اکران برای مردم یا مردم برای اکران؟

٩٦/٠٦/٣٠
ذهن زیبا

ذهن زیبا 504

٩٦/٠٦/٣٠

این شبِ ۳۱ شهریور لعنتی!

٩٦/٠٦/٣٠
شگرد خفن

معتاد به بازی هستید؟

٩٦/٠٦/٣٠
دات کام

آموزش فتوشاپ در تلگرام!

٩٦/٠٦/٣٠
مینی

مینی 504

٩٦/٠٦/٣٠
تبلیغات