يک سرنوشت شوم!

يک سرنوشت شوم!

نویسنده : زهیر قدسی

چندي پيش وقتي در مقدمه معرفي کتاب خواندني مارکز يعني: «گزارش يک مرگ» نوشتم که از رمان‌هاي روسي و اسپانيايي اعصابم به هم مي‌ريزد، به خاطر اسم‌هاي طولاني‌شان بود که بايد زوربزني تا خوانده و تمام شوند(!)؛ نمي‌دانستم که رمان‌هاي روسي چنين خاطرخواهاني دارد. که تهديد به مرگم کنند که حرفم را پس بگيرم! نشان به اين نشان که يکي گريبان چاک داده بود و غرامت مي‌خواست به خاطر توهين به جناب تولستوي و چخوف! و بنده هم به خاطر خوف از جان و هم براي دفاع از خودم عرض کنم که: دقيقا همان ايامي که بايد سرم در کتاب‌هاي درسي‌ام مي‌بود، سرگرم خواندن سه اثر از «لئون تولستوي» بودم؛ دقيقا سه هفته پيش از امتحان کنکور!

تولستوي از پرآوازه‌ترين نويسندگان کلاسيک است. «جنگ و صلح»اش با حضور پانصد قهرمان و شخصيت داستاني در شش جلد، معجزه‌اي بوده که منتقدان آن زمان را به تحير وا مي‌دارد؛ تا جايي که نوشتند: «جنگ و صلح تصوير کاملي از زندگي بشري است. تصوير کاملي از همه چيزهايي است که در آن‌ها مردم: سعادت، عظمت، اندوه و خواري خود را در مي‌يابند.» او اشراف‌زاده‌اي دم‌دمي مزاج و سرسخت بوده. در جواني‌اش عياشي را تا سر حد ممکن تجربه مي‌کند، تا جايي که چندبار زندگي‌اش به مرز ورشکستگي مي‌کشد. دوبار ترک تحصيل مي‌کند و در نهايت پس از خلق آثاري چند، زندگي زاهدانه‌اي را در پيش مي‌گيرد و نان به دست خويش مي‌پزد و کفش به دست خويش مي‌دوزد و اعتقاد دارد که اين‌ها از آن‌چه تا آن موقع نوشته است ارزش‌مندترند!

«شيطان» عنوان يکي از آثار اوست که در ايام پس از تحول روحي تولستوي، نوشته شده است. پيام داستان در صفحه نخست کتاب، در دم آشکار مي‌شود: «... پس اگر چشم راست‌ات تو را بلغزاند، قلعش کن و از خود دور انداز، زيرا تو را بهتر آن است که عضوي از اعضايت تباه شود از آن‌که کل بدن‌ات در دوزخ افکنده شود... انجيل متي، باب پنجم، آيات ۲۸ الي۳۰» شخصيت اول داستان با توجه به توصيفاتي که از او مي‌شود، شخصيتي دور از شخصيت خود نويسنده ندارد؛ اشراف‌زاده‌اي دوست‌داشتني که در سنين جواني و پس از فوت پدر، مي‌کوشد که املاک پدر را با همان رسم و رسوم احيا کند. نويسنده، شخصيت او را به نوعي عادي و موجه نشان مي‌دهد که حتي خطاهاي او نيز توجيهي قابل قبول دارد –از آن دست توجيهاتي که ما هم براي خودمان، گاه دست و پا مي‌کنيم-. اما داستان هنگامي جالب مي‌شود که شخص اول داستان –يوگني ايرتينيف- پس از آن‌که رفته‌رفته زندگي خوبي را آغاز مي‌کند، در زمان و وضعيتي غير قابل پيش‌بيني، درست آن هنگام که زندگي‌اش رو به پيشرفت است، دچار شرايطي ويژه و غير قابل پيش‌بيني مي‌شود.

نظرات کاربران
کد امنیتی