جشنوراه در حاشیه

جشنوراه در حاشیه

نویسنده : سید مهدی حسینی

ساعت يک نصف شب بود که بالاخره تأييد شد که صبح علي‌الطلوع راهي تهران خواهيم بود. هنوز ساک نبسته بودم، معلوم نبود گواهي‌نامه‌‌ام کجاست و اصلا هم خوابم نمي‌آمد. نتيجه اين شد که تا صبح بيدار بودم و کل مسير هم چشم‌هاي قرمزم مانع از اين شد که همسفر، اعتماد کند و فرمان را به من بسپارد. يکشنبه شب رسيديم تهران و من روز بعد کار خودم را شروع کردم. سري به سينما آزادي زدم که پوستري بزرگ از اصغر فرهادي با جايزه گلدن گلوب در دست، زينت‌بخش سردر آن بود. «اخلاقتو خوب کن» را در سالن اصلي سينما آزادي ديدم تا فضاي سالن دستم بيايد. يکي دو روزي نقش آواره را در خانه يکي از اقوام ايفا کردم تا اين‌که چهارشنبه شب 12 بهمن ماه با خيانتي بزرگ مواجه شدم. شب افتتاحيه جشنواره بود و من هم مشتاق، اما با دستي خالي از کارت دعوت. برنامه‌ام اين بود که بروم تالار وحدت تا ببينم شانس در خانه‌ام را مي‌زند و بليتي پيدا مي‌کنم يا نه که خبردار شدم يکي از نزديک‌ترين اقوام، بليت افتتاحيه را در جيب مبارک داشته ولي لطف کرده و با اين‌که مي‌دانسته من عازم جشنواره هستم هيچ آماري در اين زمينه به من نداده است.حالا کاش لااقل خودش مي‌رفت. نعمت‌زوالي را به اوج خودش رسانده، بليت سوزي کرده و نبوده ببيند که چه فيلم مستندي مي‌شد ساخت از مخاطبان پشت دروازه‌هاي تالار وحدت زير باران شديد که مدتي بعد تبديل به برف هم شد و آرزوي ورود به تالار را داشتند. يکي مي‌خواست کارت ورودي را با 50 هزار تومان به من غالب کند ولي گفتم بنده خدا مي‌داني من بايد چند تا مطلب بنويسم تا 50 تومان گيرم بيايد!؟ اين شد که نخريدم و زبانم را هم براي آن دلال بيرون آوردم. همين جا بود که جوانکي با دوربين از راه رسيد و عکس‌ام را گرفت. من هم مجبور شدم 50 هزار تومان بدهم که آن را جايي پخش نکند! پشت دروازه هم عوالم جالبي داشت. بچه‌ها کاملا مسلط به فرش قرمز جشنواره بودند و براي بازيگران مشهور دست مي‌زدند و هورا مي‌کشيدند. در اين بين رضا عطاران و پيمان معادي بيشترين بهره را بردند و حسابي مورد تشويق قرار گرفتند. شريفي نيا زياد تحويل گرفته نشد. وقتي مسعود فراستي با آن قامت کوتاه از بين جمعيت راه باز مي‌کرد تا داخل شود هرکس تکه‌اي بارش مي‌کرد.اما معلوم بود که تکه‌ها از سر لطف است و همه با شخصيت‌اش حال مي‌کنند و آقاي منتقد واقعا به يک چهره تبديل شده است. اين وسط سعيد سهيلي که امسال فيلم «گشت ارشاد» را به جشنواره آورده بود و از قضا مشهدي هم هست، داشت دنبال کارت دعوت مي گشت. بالاخره هم سياوش نامي از آن طرف نرده بليت را به دستش رساند و او هم داخل شد. اما چه شد که ما رفتيم تو بازمي‌گردد به مرام يک طلبه جوان که 5 عدد کارت افتتاحيه داشت ولي 2 نفر همراه بيشتر نداشت. بنابراين بدون آن‌که با کسي چيزي را مطرح کند دستش را توي کيف کرد و 2 بليت اضافه‌اش را به نزديک‌ترين کساني داد که دور و برش ايستاده بودند که از قضا يکي‌اش هم من بودم. با خوشحالي رفتم داخل. مجري مراسم شهيدي‌فر (يک مشهدي ديگر) بود. حاشيه خاصي در کار نبود. فقط وقتي داود رشيدي مي‌خواست از پله‌هاي دکور سن پايين بيايد دچار مشکل شد و شهيدي‌فر دستش را گرفت که باعث اظهارات همسر رشيدي شد که مي‌گفت همه جاي دنيا پاي پله‌هاي سن کسي هست که به برنده کمک مي‌کند که خب راست هم مي‌گفت و حرف به‌جايي بود.

روز اول جشنواره

روز اول را جداگانه نقل قول مي‌کنم چون بدترين روز جشنواره بود. حکايت از اين قرار است که من از ساعت 16 الي 22 يک‌سره بليت داشتم و بليت‌هايم هم تابه‌تا بود. ساعت 16 سينما آزادي بودم، ساعت 18 تالار ايوان شمس و ساعت 20 و 22 سينما فلسطين. اما من که به اين قدرها راضي نبودم سعي مي‌کردم وقت‌ام را براي يک سئانس ديگر هم پر کنم. بنابراين روز اول جشنواره تصميم گرفتم فيلم «اسب تورين» ساخته «بلا تار» را که در بخش «جشنواره جشنواره‌ها» در سينما پرديس زندگي اکران مي‌شد، ببينم. فيلم ساعت 13:30 شروع مي‌شد و حساب کرده بودم حتي اگر 2 ساعت کامل هم باشد، باز وقت کافي خواهم داشت تا خودم را به سينما آزادي برسانم. فيلم با نمايي مسحورکننده از اسبي پير شروع شد که در کوران باد به مسير خودش ادامه مي‌داد. شايد اين آغاز خوبي بود ولي وقتي روزشمار فيلم شروع شد متوجه شدم که فيلم جز همين باد شديد و يک خانه که پدر و دختري در آن دارند روزمرگي را به شديدترين وجه آن تجربه مي‌کنند، چيزي براي ارائه به مخاطب ندارد. روز سوم يک عده کولي آمدند از سر چاه اين خانواده آب خوردند و رفتند. روز چهارم آب چاه خشک شد و آب گلوي من هم همين‌طور. مي‌ترسيدم نکند به فيلم بعدي نرسم. اين‌ها از ترس بي‌آبي راه افتادند که ترک وطن کنند. طي يک نماي طولاني گاري را بار زدند که بروند و طي يک نماي طولاني‌تر نشان داد که از جلوي خانه حرکت کردند و تا تپه‌اي دوردست رفتند و پشت آن ناپديد شدند. با خوشحالي داشتم به سمت در خروجي حرکت مي‌کردم که باز آرام آرام از پشت تپه پديدار شدند. اين‌جا بود که ديگر مي‌خواستم سرم را به ديوار بکوبم. مسئولان سينما هم کلافه شده بودند. آخر قرار بود ساعت 15:30 فيلم بعدي را اکران کنند ولي ظاهرا استاد، خيال کلافه کردن همه را داشت. اين‌ها برگشتند و باز يکي‌يکي بارها را تخليه کردند، اسب بيچاره مرد و دخترک از پنجره به بيرون نگاه کرد و تمام.

اما نه... باز نوشت روز پنجم که ديگر من از سينما آمدم بيرون و نفهميدم آخر اين فيلم استاد به کجا کشيد. زيرنويس عجيب و غريب فيلم هم بدجوري روي اعصاب بود. زيرنويس آن‌قدر شاهکار بود که من تازه آخرهاي فيلم فهميدم که منظور از «رب» که اين قدر توي فيلم مي‌خوردند چي بود. مانده بودم رب‌هاي آن‌جا چرا مايع است و بي‌رنگ؟

بگذريم... فيلمي که به خاطرش بي‌خيال پايان اين عذاب 130 دقيقه‌اي شدم قوزي بود بالاي قوز که بيا و ببين. اسب تورين لااقل از جهت تکنيکي چيزي کم نداشت اما «بيداري» ساخته «فرزاد مؤتمن» ملغمه‌اي بود از بدترين کليشه‌ها، بازي‌هاي فاجعه‌آميز و نماهاي سطح پايين تلويزيوني که بدجوري مخاطب خود را به باد استهزاء مي‌گرفت و راستش را بخواهيد نمي‌دانم مؤتمن چه حيله و نيرنگي را سوار کرده که توانسته با چنين فيلم‌نامه ضعيفي، با آبرو و آينده شغلي اين همه بازيگر بازي کند.

از سالن سينما آزادي در طبقه هفتم سريعا خود را به خيابان رساندم و از آن‌جا رهسپار ايوان شمس شدم تا اولين فيلم 3بعدي سينمايي خود را تجربه کنم. زد و اين يکي هم صدايش مشکل داشت و بعد از 50 دقيقه به فيلمي صامت تبديل شد. پول بليت‌ها را هم پس ندادند و حواله‌مان کردند به اکران مجدد فيلم که 5 روز ديگر بود. ديگر راستي راستي افسرده شده بودم. خدا را شکر که 2 فيلم بعدي و به خصوص بازي احمد مهرانفر در «يه عاشقانه ساده» به دادم رسيد و من را به جشنواره بازگرداند.

از 3بعدي‌ها چه خبر

همان‌طور که مي‌دانيد يکي از بخش‌هاي جنبي جشنواره امسال اکران 5 عنوان فيلم 3بعدي بود که تالار ايوان شمس را به آن اختصاص داده بودند و خود همين تالار بزرگ‌ترين اشکال را در پخش اين فيلم‌ها ايجاد مي‌کرد. ايوان شمس در اصل تالار همايش‌هاي معاونت فرهنگي شهرداري تهران است. به همين دليل سن بزرگي دارد که جلوي آن کلي گل و سنبل چيده‌اند و پرده در عمق سن قرار گرفته است. بنابراين مخاطب اگر در رديف اول صندلي‌ها هم نشسته باشد، حداقل 15 متر با پرده فاصله دارد، در حالي‌که براي حس کردن فضاي 3بعدي مي‌بايست پرده تمام حوزه ديد بيننده را پر کند. از اين‌که بگذريم 10‌-15 دقيقه اول هر فيلم به اين مي‌گذشت که تماشاگراني که عينک‌هايشان مشکل داشت و 3بعدي نشان نمي‌داد، مي‌رفتند و آن را به مسئول سالن مي‌دادند و عينک ديگري مي‌گرفتند. در برنامه اکران فيلم‌ها خللي ايجاد نشد و اکثر سئانس‌ها هم خلوت بود به جز «هوگو» که در تمام سئانس‌ها غلغله بود. خيلي از تماشاگران از حجم زياد سانسور در فيلم‌ها گله داشتند. شاهکارش هم فيلم «بچه‌هاي جاسوس‌4» بود که به جاي 90 دقيقه، 57 دقيقه شده بود. ولي با تمام کمبود‌ها بخشي بود که خزاعي (دبير جشنواره) با خوش‌ذوقي آن را به جشنواره اضافه کرده بود.

حکايت شهرآورد

روز شهرآورد آمار داشتم که قرار است بازي در برج ميلاد پخش شود ولي ما را که آن‌جا راه نمي‌دادند. با سري در جيب تفکر فرو برده وارد سينما فلسطين شدم که يک‌دفعه ديدم همه رو به من ايستاده‌اند و با هيجان به من نگاه مي‌کنند. يک‌خورده دستپاچه شدم که نکند من هم منتقد مهمي شده‌ام. تازه ته دلم داشت غنج مي‌رفت که صداي گزارش فوتبال مرا به خود آورد. برگشتم و بالاي سرم را نگاه کردم که ديدم تلويزيون بزرگي نصب بود و داربي را پخش مي‌کرد. تازه دوزاري‌ام افتاد و فهميدم نه تنها کسي مرا نشناخته که بعيد است کسي اصلا مرا ديده باشد. 5 دقيقه بعد شک‌ام تبديل به يقين شد، چون وقتي «حبيب رضايي» با خوشحالي وارد سالن شد و او هم اشتباه مرا کرد، هيچ‌کس واکنشي نشان نداد و فکر کنم فقط من او را ديدم که درست مثل نقشي که در «اسب حيوان نجيبي است» بازي مي‌کرد آرام‌آرام لبخند از صورتش محو شد و با شانه‌اي فرو افتاده رفت و ته سالن ايستاد و آخرين نفر وارد سالن شد. من هم داشتم مي‌رفتم تو که مسئول بوفه سينما صدايم زد و گفت: «چيپس و دلسترتون يادتون رفت». خوشحال شدم. اين يکي مرا شناخته بود. تا آخر جشنواره با اين بنده خدا ماجراها داشتيم و مکرر پيش آمد که پول خرد نداشت و مي‌گفت با چيپس فردا حساب مي‌کنم.

فيلم‌هاي مستند

فکر مي‌کنم جشنواره امسال بيشترين حجم برنامه‌هاي جانبي در طول تاريخ برگزاري جشنواره را داشت. بخش «جشنواره جشنواره‌ها» فيلم‌هايي را اکران مي‌کرد که در جشنواره‌هاي ديگر اکران شده بودند. از اين سري، من به همان «اسب تورين» اکتفا کردم. از يک طرف به خاطر زيرنويس‌هاي شگرف و از طرف ديگر به خاطر ترس از مميزي‌هاي بي‌مورد قيد اين بخش را به‌کلي زدم. همايش‌هاليووديسم هم در حاشيه جشنواره برگزار شد که انتظار داشتم بازتاب بيشتري داشته باشد که نداشت. از بخش فيلم‌هاي مستند (سينماي حقيقت)، 2 عنوان فيلم ديدم که هر دو را بدون سابقه ذهني و صرفا به خاطر آن که نام‌هاي جذابي داشتند براي ديدن انتخاب کردم و در هر 2 مورد هم راضي بيرون آمدم. فيلم اول عنواني داشت که واقعا نمي‌شد در برابرش مقاومت کرد. فيلمي به نام «شيخ شوخ کاشي» اثر صادق داوري‌فر که درباره حجت‌الاسلام حاج آقاي قرائتي ساخته شده بود و روايت‌گر زندگي ايشان از زادگاه‌شان کاشان تا برنامه درس‌هايي از قرآن بود. فيلمي به شيريني همين برنامه که 30 سالي است هر پنج‌شنبه ما را فقط با استفاده از يک گچ و تخته ميخکوب خود مي‌کند.

فيلم دوم با نام گيراي «بانوي مبارز» علاوه بر عنوان فيلم، نام جذاب ديگري را هم يدک مي‌کشيد. «پناه‌بر‌خدا رضايي» نام کارگردان اين فيلم بود که من هنوز هم مانده‌ام اسم زن است يا مرد. اين فيلم روايت‌گر زندگي و مبارزات خانم مرضيه حديده‌چي (دباغ) با رژيم پهلوي، به زندان افتادن، متواري شدن و درنهايت ملحق شدن به حلقه ياران امام خميني (ره) و رهبري سپاه همدان در زمان جنگ است که دومين فيلمي است که تاکنون توانسته است از چشم‌هاي من اشک بگيرد.

 

اتفاق‌هاي جشنواره

مسلما اولين گزينه، فيلم «ضد گلوله» ساخته مصطفي کيايي بود که شنيده‌ام در مشهد هم اکران شده و با استقبال مواجه شده است. بازي مهدي‌هاشمي و مسعود کرامتي در اين فيلم فوق‌العاده بود ولي هيئت داوران توجهي به آن نکرد. اما فيلمي که هيچ کس انتظار نداشت چيز خاصي باشد و خود من هم فقط چون از قبل بليت داشتم به ديدن آن رفتم، فيلمي بود به نام «يکي مي‌خواد باهات حرف بزنه» که با وجود آغاز ضعيف، بعد از 15 دقيقه چنان روي دور افتاد که بغل‌دستي‌ام که از اول فيلم داشت غر مي‌زد، آخر فيلم به تحسين آن پرداخت و واقعا هم فيلمي بود فراتر از حد انتظار با بازي بسيار خوب يکتا ناصر که به‌حق سيمرغ گرفت. بازي احمد مهرانفر در «يه عاشقانه ساده»، فيلم‌برداري فيلم «ملکه»، گريم فرزاد حسني در «آمين خواهيم گفت»، طراحي گريم «پيشوني سفيد»، فيلم «پله آخر» ساخته علي مصفا، بازي اکبر عبدي در نقش مادر رضا عطاران در فيلم «خوابم مي‌آد»، بازي بسيار خوب ابراهيم حاتمي کيا در فيلم «زندگي خصوصي آقا و خانم ميم» دادن جايزه‌اي بي‌معني به رسول صدر عاملي که بدترين فيلم جشنواره امسال را ساخته بود و برگزاري اختتاميه به افتضاح‌ترين وضع ممکن که تنها عامل تعليق و جذابيت در آن، مکث‌هاي قرن هجدهمي شهيدي‌فر بود هم از ديگر اتفاق‌هاي ديدني و گاه ناديدني اين جشنواره بود.

چهره‌ها

در طول مدت جشنواره 3 مرتبه پيمان معادي را ديدم. 2 بار در مراسم افتتاحيه و اختتاميه و يک بار پيش از اکران فيلم‌اش در سينما آزادي. هر 3 بار از کنار هرکس رد مي‌شد از او تقدير و تشکر مي‌کردند. هنوز چشم‌ها و رفتارش سرشار از غرور گلدن گلوب بود. داريوش مهرجويي را در پارکينگ سينما آزادي ديدم که دانشجوهاي سينما دورش را گرفته بودند و تعريفي بود که حواله‌اش مي‌کردند. فيلم امسال‌اش از جهت راحت‌سازي و پيام‌هاي تابلو دادن و رفيق بودن با مخاطب مرا ياد کارهاي وودي آلن انداخته بود. ماني حقيقي پيش از اکران فيلم‌اش در سينما فلسطين حاضر شد. کلاهي شبيه به کوکلس‌کلان‌ها سرش گذاشته بود و فکر کرده بود خيلي پنهان‌کاري کرده ولي همه او را مي‌شناختند. با همه گرم و گيرا بود و بعد از فيلم هم ايستاد و با تماشاگران حرف زد. سامان سالور هم بعد از فيلم‌اش ايستاد اما هيچ کس به جز رفقاي خودش، دورش جمع نشدند. کلا در عوالم ديگري سير مي‌کند و نشده با فيلم‌هايش حال کرده باشم. وقتي مي‌خواستيم «پله آخر» را ببينيم ديديم علي مصفا دم در ايستاده و خيلي صميمانه سلام کرد. تعجب کرده بودم که اين ديگر چه برخوردي است که کارگردان جلوي در بايستد و با همه تماشاگران خوش و بش کند ولي بعد فهميدم منتظر کسي بوده و در طول اين مدت به اظهار لطف مخاطبان پاسخ مي‌داده است. من امسال فقط به 4 فيلم، رأي خوب دادم که يکي‌اش همين فيلم علي مصفا بود که به يادم آورد که سينماي ما، فقط سينماي مستند و دوربين روي دست نيست و هنوز هم مي‌شود قصه‌اي کلاسيک را به سبکي مدرن و با نماهاي ثابت ساخت و يک فيلم خوب تحويل داد.

نظرات کاربران
کد امنیتی