شبيه بهترين‌آدم‌ها

شبيه بهترين‌آدم‌ها

نویسنده :

معاويه پسر ابوسفيان نشسته بود بين رفقايش، بين طرفدارهايش و داشت صحبت مي‌کرد، يک دفعه از اطرافيانش پرسيد: «به نظر شما بهترين آدم براي خلافت اين امت کيست؟»

اطرافيانش هم براي مراعات او جواب دادند، بجز تو کسي نيست.

معاويه گفت: «اين‌طور نيست، سزاوارترين مرد براي خلافت علي‌بن‌الحسين(ع) (علي‌اکبر) است که نوه رسول خداست. شجاعت خاندان بني‌هاشم را دارد، سخاوت خاندان بني‌اميه و خوش رويي خاندان بني ثقيف را.»

مردان جنگي عادت داشتند در زمان جنگ رجز مي‌خواندند، توي رجزخواني‌هاي‌شان از آباء و اجدادشان هم مي‌گفتند، از نسبشان، چون براي عرب‌ها، اصل و نسب و خانواده خيلي مهم است. نسب علي‌اکبر(ع) به سه تا از بزرگ‌ترين و معروف‌ترين قبيله‌هاي عرب مي‌‌رسيد، بني‌هاشم، بني‌اميه و ثقيف؛ ولي وقتي موقع جنگ در کربلا مي‌جنگيد و قرار بود افتخارات خانوادگي‌اش را بگويد، فقط نسبتش به خاندان بني‌هاشم را گفت و بقيه را پشت سرش گذاشت.

علي‌اکبر قرار بود برود پيش والي مدينه و برايش پيغام‌هاي پدرش را ببرد. يک بار والي از علي‌اکبر پرسيد: «اسم تو چيست؟» فرمود: «علي»‌. والي گفت: «اسم برادرت چيست؟» فرمود: «علي». والي عصباني شده بود و گفت: «علي، علي، علي، چرا پدرت اسم همه بچه‌هايش را علي مي‌گذارد؟». علي‌اکبر به پدرش گفت که از والي چه چيزي شنيده است، امام فرمود: «به خدا اگر ده‌ها پسر داشته باشم، اسم همه‌شان را علي مي‌گذارم و اگر ده‌ها دختر داشته باشم، اسم همه‌شان را مي‌گذارم فاطمه.»

شجاع بود، خوش زبان، زيبا و جذاب، اخلاق و رفتارش شبيه آدمي بود که خدا درباره‌اش گفته بود «انک لعلي خلق عظيم»، انگار که همه کمالات را در خودش داشته باشد، همه چيز تمام بود. همه خوبي‌ها را از پيامبر به ارث برده بود و از پدر بزرگش علي هم شجاعت را.

کاروان امام حسين(ع) به سمت کربلا که مي‌رفت يک دفعه امام گفت: «انا لله و انا اليه راجعون»

علي‌اکبر(ع) که کنار پدرش بود پرسيد: «چه اتفاقي افتاده پدر؟»

امام گفت: «الان ديدم که اين کاروان به سمت قتلگاه مي‌رود و مرگ منتظر ماست.»

علي‌اکبر گفت: «مگر ما برحق نيستيم؟ پس از مرگ ترسي نداريم.»

امام حسين مي‌خواست علي‌اکبر را به ميدان بفرستد، وسط يک لشگر بزرگ از دشمنان، رو به لشگر فرمود: «اي قوم، شاهد باشيد، من پسري را به ميدان مي‌فرستم که شبيه‌ترين مردم از نظر خلق و خوي و منطق به رسول ‌خداست، هر زمان دل‌مان براي او تنگ مي‌شود به صورت اين پسر نگاه مي‌کنيم.»

وقتي دل‌شان براي پيامبر تنگ مي‌شد، وقتي دل‌شان مي‌خواست با پيامبر‌شان حرف بزنند و حرف‌هاي‌شان را بشنود، وقتي دل‌شان هواي پيامبر را مي‌کرد به علي‌اکبر نگاه مي‌کردند.

هميشه کنار پدرش بود، امام حسين(ع) توي تربيت و آموزش پسرش کم نگذاشته بود، از قرآن و معارف اسلامي گرفته تا اطلاعات سياسي و اجتماعي، همه چيز کامل بود براي ساخته شدن نمونه يک جوان عالي براي مسلمان‌ها. همه از او تعجب مي‌کردند، از همه داشته‌هاي خوبش، حتي دشمنان هم تعريفش را مي‌کردند.

لشگر منتظر ورود يک رزمنده جديد از سپاه امام حسين(ع) بود که علي‌اکبر(ع) وارد ميدان شد. لشگر عمر سعد، علي‌اکبر را که ديدند گفتند: «فتبارک الله احسن الخالقين» اولش فکر کرده بودند که پيامبر(ص) است که وارد ميدان شده، تا اين که علي‌اکبر خودش را معرفي کرد و گفت: «انا علي‌بن‌الحسين‌بن‌علي(ع)»...

و بعد از توحيد و ولايت گفت و از امام حسين(ع) به عنوان امامش.

نزديک‌ترين آدم‌ها به امام حسين(ع) پسرش علي‌اکبر بود، هنوز هم هست، قبر علي‌اکبر(ع) در کربلا، پايين پاي پدرش است.

پسرش را دوست داشت، مثل همه پدرها که پسرهاي‌شان را. وقت شهادتش گريه کرد مثل همه پدرها براي پسرهاي‌شان. وقتي قرار شد کسي به ميدان جنگ برود، از امام که اجازه مي‌گرفت، امام برايش عذري مي‌آورد، طفره مي‌رفت، به‌جز براي علي‌اکبر، تا اجازه خواست، گفت برو، نه مثل همه پدرها و پسرهاي‌شان.

تا آن لحظه که از اين دنيا برود، کسي صداي گريه اين پدر را به اين بلندي نشنيده بود. گريه امام حسين(ع) آن‌هم با اين صداي بلند. تا آن لحظه که کشته شد کسي نفرين امام را براي اين قوم نشنيده بود. وقتي علي‌اکبرش به شهادت رسيد، سرش را توي بغل گرفته بود و گفت: «فرزندم علي، ديگر بعد از تو اف بر اين دنيا...»

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
چهره هفته

شهردار تهران

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧