درجست‌وجوي هاله!
گزارش مخفي جيم از فروشندگاني که مدعي فروش انرژي بودند!

درجست‌وجوي هاله!

نویسنده : ایمان فروزان نیا

اين سر درد از آن سر درد‌هاست. از همان‌هايي که از صبح، از همان موقع که چشمت را باز مي‌کني شروع مي‌شود و تا صبح روز بعد باقي مي‌ماند. اصلا از شانس من است، از اول صبح سهراب پيله شده، به من. (سهراب از آن شخصيت‌هاي برجسته جامعه است، از همان‌هايي که در اثر دغدغه فرهنگي زياد وسط سرشان کچل شده است.) همين امروز که سردرد دارم بايد برويم گزارش، آن هم گزارش مخفي؛ کلي بايد لبخند بزنيم و نقش آدم‌هاي زود باور را بازي کنيم. حتي نور مهتابي دفتر اين جوان فروشنده هم چشمم را اذيت مي‌کند. دفترش در طبقه دوم يک ساختمان است؛ مطمئنم اگر يک طبقه ديگر بالاتر بود، سهراب در ميان راه تلف مي‌شد، خودتان مي‌دانيد که، دشمن افراد برجسته پله است و بس. فروشنده کمي دير رسيد و ما هم مدتي را پشت در منتظر بوديم فرصت خوبي بود تا يک‌بار ديگر دستگاه ضبط صوت را که در لباسم مخفي کردم چک کنم. روي در و ديوار دفترشان پر است از پوستر‌هايي با عبارت‌هايي مثل «زندگي را با انرژي فلان تجربه کنيد» و از اين چيزها. روي صندلي مي‌نشينيم و بدون معطلي شروع مي‌کند.

يک جوان 25، 26 ساله است که سر و وضع مرتبي دارد، مي‌پرسد که ما از کجا با محصولاتي که در شرکت‌شان مي‌فروشد آشنا شديم و چه‌قدر اطلاعات داريم. به او توضيح مي‌دهيم که از طريق يکي از همکاران مان آشنا شده‌ايم و براي ما تعريف کرده که محصولات شما تاثيرات عجيب و غريبي دارد. لبخند روي لبانش مي‌نشيند دستش را در يقه پيراهنش مي‌برد و يک پلاک فلزي زرد رنگ را از دور گردنش باز مي‌کند و در دستش نگه مي‌دارد. از من مي‌خواهد که پاي چپ را بلند کنم و دست چپم را هم موازي زمين کنارم نگه دارم. روي دستم فشار مي‌آورد، دستم را پايين مي‌آورم. مي‌گويد: «اين‌جوري نه مقاومت کن در مقابل فشار دستم.»

دوباره روي دستم فشار مي‌آورد و من هم تعادلم بر هم مي‌خورد و به ناچار پايم را روي زمين مي‌گذارم. بعد با لبخند پلاک را در دست من مي‌گذارد و دوباره آزمايش را اجرا مي‌کند. باور نکردني است. با تمام توان روي دستم فشار مي‌آورد ولي من همچنان راست و روي يک پا ايستاده‌ام. مي گويد:

ديدي، اين از تاثيرات لحظه‌اي تراکم هاله انرژي در اطراف تو بود.

معرکه بود. واي، باورم نمي‌شود. (ولي باز سر دردم بيشتر مي‌شود، از اين‌که مثل يک احمق بايد به روي خودم نياورم که جريان از چه قرار است احساس بدي دارم. يک کلک ساده و قديمي؛ وقتي پلاک در دستم نبود؛ با دستش روي مچ دست من فشار مي‌آورد ولي وقتي پلاک را به دستم داد، فشار را يک وجب بالا تر و روي ساعد من مي‌آورد، به همين سادگي.)

جوان که از ذوق کردن من خوشحال شده شروع مي‌کند به گفتن اين که هر آ‌ن‌چه بر سر ما آمده از آلودگي است و جهان ما آلوده شده است، نه آب سالم، نه هواي سالم، نه گوشت سالم و همه چيز دست به دست هم داده که هاله انرژي بدن ما ضعيف شود و در بعضي جاها مثل لايه اوزون سوراخ شود، بعد هم انرژي‌هاي منفي از اين سوراخ‌ها به بدن ما راه پيدا مي‌کنند و الا آخر. آن‌قدر گفت که سرم به حد انفجار رسيده بود، آسمان را به ريسمان مي‌بافت. از آلودگي راديويي صحبت مي‌کرد بعد ناگهان حرف تلفن همراه را به وسط مي‌کشيد و مي‌گفت مغز ملت مثل ذرت بو داده در حال پکيدن است و همه‌اش تقصير موبايل است و بس. من در تمام مدت لبخند مي‌زدم و انگشت حيرت به دهانم مي‌گرفتم. گفت و گفت و گفت تا ناگهان همه جا ساکت شد، اول من فکر کردم حس شنوايي‌ام را از دست داده‌ام ولي بعد متوجه شدم که او حرفش را قطع کرده و در کيفش دنبال چيزي مي‌گردد. چند مچ‌بند، پلاک و يک شيء شبيه خودکار بيرون آورد و روي ميز چيند. گفت: «اين‌ها جديد‌ترين سري محصولات مونه، من خودم براي تک تک اعضاي خانواده‌ام اين سري رو خريدم، هزينه‌اش زياده ولي شما يه بار هزينه مي‌کني، در عوض يک عمر سالم زندگي مي‌کني، من خودم الان يه ساله که ديگه سر درد ندارم، پا درد مامانم خوب شده، پدرم هم ديگه افسرده نيست.» بعد هم دوباره شروع کرد به يک سري توضيحات علمي در مورد انرژي و رابطه سلامتي بدن ما با انرژي‌هاي محيط گفت و گفت (آن‌قدر که من يادم رفت بپرسم آيا تنها مدرکي که ثابت مي کند محصولات شرکت‌شان اين همه مزايا دارد همان تردستي ابتداي ورود ماست يا چيز ديگري هم هست که رو نکرده.)

حالا قيمت اين محصولات تون چقدره؟

اين دست‌بندها 290 هزار تومانه، پلاک 500 هزار تومان و اين خودکار 450 هزار تومانه.

جان. همش به تومن بود ديگه.

شما اين‌طور به اين محصولات نگاه نکن، يک بار هزينه مي‌کني، يک عمر استفاده مي کني.

توي فروشگاه‌هاي اينترنتي عين همين محصولات رو با قيمت 15، 20 هزار تومان مي‌فروشن؟

بله ولي قطعا تقلبيه. جنس اصل و اورجينال که ارزون نيست. ما خودمون يک سري‌اش رو خريديم، بعد از آزمايش براي‌مون روشن شد که جنس‌هاشون تقلبيه و اثراتش فقط در اثر تلقين ايجاد مي‌شه.

(آخ.آخ. باز هم سردردم سراغم آمد، يعني چون قيمت بالاست احتمال کلاهبرداري نيست! دوست داشتم از آن جوان بپرسم که آيا مي داند دروغ بزرگ چيست. حيف که بايد باز هم لبخند بزنم و چيزي به روي خودم نياورم.)

مي‌پرسم آيا محصولات‌شان مجوز وزارت بهداشت را هم دارد، خيلي سريع به تابلوي بالاي سرش اشاره مي‌کند و مي‌گويد: «بله.» تابلو را يک برانداز مي‌کنم، مربوط به مجوز واردات يک شرکت است ولي تاييدي از وزارت بهداشت در کار نيست. ما را دوباره روي صندلي مي نشاند و مي‌گويد: «البته اين سه محصولي که به شما معرفي کردم، مجوز داره و بقيه محصولات‌مون مثل کرم و پودرهاي خوراکي مراحل گرفتن مجوزشون رو طي مي‌کنن؛ مطمئنم با گرفتن اين مجوزها يک انقلاب در اين عرصه ايجاد مي‌کنيم. اين شربت‌ها رو به يک بيمار کم توان ذهني داديم که والدينش براي درمانش 15 ميليون خرج کرده‌ بودند ولي بهتر نشده بود، باور کنيد مادرش آمده بود و مي‌گفت پسرمون با خوردن اين شربت‌ها حالش بهتر شده، مي‌خواست دست من را ببوسه!»

مي‌بينم موقعيت مناسب است تا سر درد من هم خوب شود. به فروشنده جوان مي‌گويم که سردرد هستم و از او مي‌خواهم اگر مي‌تواند کاري براي بهبود من انجام دهد. سريع از آشپزخانه دفتر فروش‌شان يک ليوان آب مي‌آورد بعد آن وسيله خودکار مانند را مي‌گيرد روي ليوان و شروع مي‌کند به چرخاندن آن، بعد ليوان را به من مي‌دهد و مي‌خواهد تا چند بار آن را بو بکشم و در همان حال که من مشغول بو کشيدن آب هستم، شيء خودکار مانند را روي سر من مي‌گيرد و مي‌چرخاند. در پايان هم از من مي‌خواهد که آب را بخورم. در توضيح کارهايش مي‌گويد؛ کانال خروجي انرژي‌هاي بدن من که در روي سرم قرار دارد بسته شده بوده و با اين کار او اين کانال باز شده و به زودي سر درد من خوب مي‌شود.

مدت کمي سکوت برقرار مي‌شود ولي نه آن‌قدر که بشود نفسي تازه کرد، کامپيوترش را روشن مي‌کند و يک فايل ويدئويي را به ما نمايش ‌دهد. در فيلم مردي مشغول کشيدن يک فنر نيرو سنج است، چند بار فنر را مي‌کشد ولي نمي‌تواند آن را به آخر برساند، بعد مجري برنامه يک پلاک مانند همان را که ما ديديم روي شانه مرد مي‌گذارد، مرد دوباره فنر را مي‌کشد و اين بار دستگاه در اثر نيروي زياد مي‌شکند. من که حسابي متعجب شده‌ام به اين فکر مي‌افتم که من هم مي‌توانم يک آزمايش قدرت انجام دهم. از فروشنده مي‌خواهم پلاک را به من بدهد تا من همان جا روي زمين شروع کنم به شناي باستاني رفتن، شايد به کمک انرژي پلاک بتوانم رکورد قبلي خودم را بشکنم. يک، دو، سه و... چهل و دو. بلند مي‌شوم، فروشنده و سهراب زل مي‌زنند به من، مي‌گويم کار کرد، رکوردم را شکستم، 12 تا بيشتر رفتم. جوان نفس راحتي مي‌کشد و به سهراب مي‌گويد البته من از نتيجه آزمايش مطمئن بودم. (ولي در حقيقت هيچ رکوردي شکسته نشد، مثل اين‌که سردرد کار خودش را کرده بود و حتي 8 شنا از 50 شنايي که هميشه مي‌رفتم هم کمتر رفته بودم.)

بر مي‌گرديم سر موضوع خريد محصولات، به جوان مي‌گويم که ما پول نداريم تا همه اين محصولات را بخريم، ولي با اين ويژگي‌ها که از آن‌ها ديدم بايد آن‌ها را به دست بياوريم. کمي من من مي‌کند و مي‌گويد، مي‌توانيد براي ما بازاريابي کنيد، در ازاي هر مشتري که به ما معرفي کنيد، 50 هزار تومان از قيمت محصول شما کم مي‌شود. من و سهراب خودمان را حسابي مشتاق نشان مي‌دهيم و مي‌گوييم که اين همان فرصتي است که دنبالش بوده‌ايم. اين جاست که جوان کمي روي صندلي‌اش جابه‌جا مي‌شود و يک «اما»بزرگ وسط مي‌آورد.

- شما تا خودتون يکي از اين محصولات رو نداشته باشيد نمي‌تونيد به جمع بازارياب‌هاي ما ملحق بشيد، علتش هم اينه که تا خودتون قدرت اين محصول رو درک نکنيد نمي‌توانيد اون رو تبليغ کنيد. من که ديگر تمام جواب‌هايم را گرفتم، با سهراب از فروشنده خداحافظي مي‌کنيم و مثلا مي‌رويم تا پول جور کنيم. من که با اين سر درد بايد مستقيم بروم خانه و بخوابم سهراب هم مي‌رود مسافر کشي شايد کمي کاسب شود

نظرات کاربران
کد امنیتی