انا بنتکم

انا بنتکم

نویسنده : صديقه سادات بهشتي

وقتي بچه بودم، دهه فجر يا هفته دفاع مقدس، هميشه يک حسي شبيه به احترام، حرمت يا دين نسبت به يک عده‌اي داشتيم، عده‌اي که اتفاقا تعدادشان کم نبود و کافي بود توي «مدرسه شاهد» بوده باشيم تا مي‌ديديم که از30 نفر دانش‌آموز کلاس، 28 تاي‌شان فرزند شهيد هستند. آن‌وقت بود که احترامي همراه با دين نسبت به اين بچه‌ها داشتيم، حواس‌مان بود براي جلسه‌ها يا خبر گرفتن از نمره‌ها، پدرمان به مدرسه نيايد تا احساس کمبودي براي اين بچه‌ها ايجاد نشود. حواس‌مان بود توي خاطراتي که از زندگي‌مان براي هم تعريف مي‌کرديم، کم‌تر اسم بابا را بياوريم تا دل‌شان نشکند، ولي گاهي اوقات خودشان همه حس‌شان را در قالب يک دکلمه يا دل نوشته منتقل مي‌کردند. هميشه بهانه و دليلي پيدا مي‌شد که براي اين بچه‌هاي شهيد توي يکي از مراسم‌ مدرسه شعري را پخش کنند که يک قسمتش اين بود:

ستاره آي ستاره

پولک ابر پاره

خاموشي يا مي‌تابي

بيداري يا که خوابي

به من بگو وقتي که خواب نبودي

بابام رو تو نديدي؟

ديدمش از اين‌جا رفت

اون بالا بالاها رفت

از اين طرف از اون راه

رفته به خونه‌ ماه

آن وقت‌ها وقتي يک دختر شهيد از امام خميني(ره) به عنوان پدر اسم مي‌برد با خودم مي‌گفتم کاش لااقل اين پدر زنده بود تا دل اين بچه‌ها به بودنش گرم مي‌شد، به حضورش و به سايه‌اي که بر سرشان دارد. دکلمه‌ها و دل‌نوشته‌هاي دختراني که پدرشان شهيد شده هميشه جوري بود که اشک شنونده‌ها را در مي‌آورد، مخصوصا تکه‌هايي از متن که خطاب به پدرشان نوشته بودند و جاهايي که آرزو مي‌کردند امام زنده بود و براي‌شان پدر...

چند روز پيش در ديدار شرکت‌کنندگان اجلاس جهاني جوانان و بيداري اسلامي دختر شهيد عماد مغنيه در حضور رهبري حرف‌هايي زد که از طرف جوانان لبنان بود، دکلمه‌اش را اين‌طور شروع کرد، «انا بنتکم، فاطمه، بنت شهيد عماد مغنيه»، من دختر شما فاطمه، دختر شهيد عماد مغنيه هستم... حالا خيالم راحت است که اين دختر شهيدها و اين انقلابي‌هاي جديد پدري دارند که سايه‌اش روي سرشان است.

نظرات کاربران
کد امنیتی