بزن روي ترمز روزمرگي!
گزارش جيم از خلوت‌نشينان اعتکاف دانشجويي

بزن روي ترمز روزمرگي!

نویسنده :

از پشت پارچه سفيد مي‌آيم بيرون. پشت سرم را نگاه مي‌کنم. مي‌بينم ايستاده و با ترديد نگاهم مي‌کند. مي‌گويم: چي شد؟ خب بياين ديگه...

مي‌گويد: نمي‌شه... نمي‌تونم از اين مرز رد بشم.

اشاره‌‌اش به همان پارچه سفيد است. پشت آن پارچه سفيد يک تکه از زمين خداست که محل اقامت آدم‌هايي با رسم و رسوم جالبي شده، آدم‌هايي که انگار دست خودشان نيست اما شب‌ها خوابشان نمي‌برد، زياد گرسنه‌شان نمي‌شود، طاقت مي‌آورند ساعت‌ها روي سجاده بنشينند. همان‌هايي که تا ديروز به زحمت از جاي بلند شده و نماز صبح را MP3 اقامه مي‌کردند، حالا از شب تا سحر را يک کله ذکر مي‌گويند و نماز مي‌خوانند.

اين يک تکه از زمين خدا که گفتم مسجد امام رضا(ع) دانشگاه فردوسي است با يک شبستان عظيم که گنجايشش از مرز هزار مي‌گذرد اما از آن محدوده عريض و طويل، چهار ستونش را انتخاب کرده‌اند و با پارچه‌هاي سفيد بسته‌اند و توي فضاي اندک ميان اين ستون‌ها، 70 نفر را جاي داده‌اند. اين طوري وقتي مي‌خواهي از اين ستون به آن ستون برسي بايد درخواست فرج و گشايش راه کني. خلاصه اينکه اينجا و در حصار اين ستون‌ها جوان‌هايي دور هم جمع شده‌اند که دلشان چند‌روزي خلوت‌نشيني (به معناي خلوت با خود کردن) طلب کرده بود و براي يافتن اين خلوت هيچ فرصتي بهتر از ماه رجب و روزهاي اعتکاف نيست.

اما بهانه‌اي که ما را به جمع اين جوان‌هاي عمدتا بيست ‌و ‌چند ساله کشاند، تنها نفوذ به خلوت دلشان نبود، بهانه ساعتي نشستن ميان هم سن و سال‌هايي بود که بعضي‌شان مخاطب پر و پاقرص جيم بودند و عده‌اي هم که اين نام تازه گوششان را نوازش مي‌داد، در واکنش به آن مي‌گفتند: جيم يعني چي؟ يعني مثلا ممد بدو، اوضاع خيطه، بزن جيم شيم؟

حضورمان شسته رفته شد، 30 دقيقه ناب با جوان‌هايي که اين 4هزار و 320 دقيقه متفاوت، مي‌تواند سرنوششان را رقم بزند.

پنج دقيقه اول

بي رمقي آفتاب مي‌گويد که چيزي تا غروب نمانده، اما اينجا هنوز بعضي‌ها در خواب بعد از ظهر هستند. تا خبر حضور ما خواب از سرشان بپراند، کمي معطل مي‌شويم. توي همين فاصله چند نفر با پيژامه و لباس‌هاي راحتي هول هولکي از پشت پرده مي‌دوند بيرون. تا ما را مي‌‌بينند، بيشتر هول کرده و عقب گرد مي‌کنند تا اين‌بار ملحفه پيچ برگردند و تندي بروند به سر و رويشان آبي بزنند. بالاخره مجوز ورود به محدوده اعتکاف را مي‌يابيم. توي اين محشر کبري که تشکيل شده از کلي آدم، ملحفه و پتو، کتاب، لپ تاپ و... يک گوشه را پيدا کرده و مستقر مي‌شويم تا سوژه ها خودشان سراغمان بيايند.

پنج دقيقه دوم

از ته‌ لهجه‌اش مي‌شود فهميد که شيرازي‌ست. با آنکه 23 سال بيشتر ندارد اما تا فارغ‌التحصيلي‌اش تنها به اندازه يک پايان‌نامه راه است. به اذعان رحمان‌ صادقي هيچ‌کدام از دلمشغولي‌هايش مانع آمدنش نبوده‌اند؛ «راستش را بخواهيد، هيچ‌چيز توي روال زندگي‌ام دستخوش تغيير نشده، فقط اين سه‌روز را يک فرصت ديدم، براي کشيدن ترمز روزمرگي.» مي‌پرسم نگران نيست، اگر از چهارچوب اين در و ديوارها بيرون رفت، دوباره به همان روزمرگي دچار شود. جوابش کوتاه و ساده است:«اگر براي رو کم کني رفقا آمده باشي، اگر حالي که اين لحظه داري به واسطه چند خط روضه و چند دقيقه نشستن پاي منبر باشد، خب طبيعي‌ست که در کمتر از چند روز، آن بيرون همه چيز به روال قبل برمي‌گردد بي آنکه حتي بفهميم. اما وقتي به ثانيه‌ثانيه اين تغييرات فکر مي‌کني. وقتي براي قدم به قدم جلو رفتن، برنامه داري، وقتي نيت مي‌کني که عقبگرد توي کارت نباشد، خودت را و اين حال و هوايت را تا سال بعد و خلوت‌نشيني بعد قرص و محکم نگه مي داري.»

حرف جيم را پيش مي‌کشم. از آن خواننده‌هاي پيگير نيست، دليلش را هم ميل به محتواي فضاي مجازي عنوان مي‌کند. گويا عاشق وبلاگ‌نويسي و وبلاگ‌خواني است. براي همين تقاضا دارد که جيم را هم صفر و يکي کرده تا مخاطب‌هاي بيشتري براي‌ آن فراهم کنيم.

پنج‌دقيقه سوم

«ما که معصوم نيستيم، گناه مي‌کنيم.» از کيفيت بيان کلمه گناه مي‌شود فهميد که آذري زبان است. پارسال که براي اولين بار معتکف شده بود؛ آن‌قدر حس خوب خلوت‌ کرن با خود زير پوستش نشسته بود که امسال هم با سر آمده است.

سيدمحمدتقي ميرمحمدي 30‌ ساله دانشجوي مهندسي شيمي و صنايع غذايي، معتقد است که اين روزها فرصت قرار گرفتن در مسير ديگري پيش پاي آدم‌ها قرار دارد. «گاهي انسان خودش را گم‌ مي‌کند آن‌قدر که چشمش بسته مي‌شود روي بعضي حقيقت‌ها. زندگي آن‌قدر شلوغ و پر پيچ و خم شده که واقعا تويش گم مي‌شويم. اين ساعت‌ها اگر هيچ خاصيتي نداشته باشند، حداقل کمک مي‌کنند، دنبال خود واقعيت بگردي.»

جيم‌خوان نيست يعني درس و کتاب برايش مجال خواندن نشريات جوان‌پسند را نگذاشته اما مي‌گويد، که شنيده که جيم حسابي توي دل جوان‌هاي مشهدي جا باز کرده است.

پنج دقيقه چهارم

وحيد 24 ساله اهل شهرستان يزد لهجه شيرين اين ديار کويري را با لفظ قلم حرف زدنش از ما دريغ مي‌کند اما کلامش آن‌قدر آرام و بي‌خط خوردگي‌ است که اين را بر او مي‌بخشي. از سه روز کار و زندگي‌اش که پشت در مسجد گذاشته مي‌پرسم، که مي‌گويد: بايد خودمان را در معرض نفحات قرار دهيم. اين بيان کلام‌ا... است. فرقي نمي‌کند چقدر معطل شويد اما اين پاکي‌ها کار خودشان را مي‌کنند. اصرار دارد که بگويد خلوت‌نشيني و دور شدن از جامعه کيفيت‌هاي متفاوتي دارد؛«فراموش‌ کردن تعلقات کار سختي نيست. کافيست چشم ببينند بر تعلقات اما راستش را بخواهيد توي اين بازار مکاره شما با چشمان باز گم مي‌شويد. يعني خودتان را گم مي‌کنيد. پس بايد از قضا دنبال فرصت پيدا شدن بگرديد که اين سه‌روز را خدا براي همين پيش پايمان گذاشته است.»

البته پيدا شدن هم کار سختي نيست. او يکي از منتقدان جيم است. معتقد است که مخاطب اين دست نشريات ويژه جوانان اغلب گروهي تعريف مي‌شوند که مباني اعتقادي قوي ندارند و براي نيازهاي آن‌ها مطلب توليد مي‌شود اما آن جوان‌هايي که در اصطلاح او روح سالخورده‌اي داشته و پخته‌ترند، از قلم نويسندگان مي‌افتند. در حاليکه اين‌ها بيشتر اهل خواندن هستند.

پنج دقيقه پنجم

وحيد تدين‌فر مخاطب بعدي مصاحبه ما است. او که با داشتن 20‌ سال سن و چهره‌اي نوجوان، از بقيه کم سن و سال‌تر به نظر مي‌آيد، ماجراي دعوتش به اين ضيافت را اين‌طور تعريف مي‌کند: «چند روز پيش پيامکي دريافت کردم که خبر اجراي اين برنامه را مي‌داد. ثبت‌نام کردم که از قضا اسمم توي قرعه‌کشي در نيامد. بعد رفتم دفتر نهاد که شايد بشود پارتي‌بازي کرد (با خنده) اما گفتند ظرفيت پر شده. گفتم من يک گوشه خودم را جا مي‌دهم، فقط بگذاريد در اين مراسم شرکت کنم، خلاصه چون اصرارم را ديدند، قول دادند اگر جايي بود مرا هم خبر کنند. تا ساعت 3‌ صبح هم بيدار بودم که خدا خواست و خبر دادند، چندتايي جا خالي شده و حالا اينجا کنار بچه‌ها امتحان پس مي‌دهيم.»

وحيد از قضا روزهاي امتحان را پشت سر مي‌گذارد. او يک جيم‌خوان بالقوه(!) است. پرونده‌هاي فوتبال و کل‌کل‌هاي اين بخش از دنياي ورزش را بيشتر از همه دوست داشته است. عاشق بخش فوت و فن و نکات اغلب رايانه‌اي آن است. به قول خودش توي اين چند صفحه ذائقه همه‌جور جوان تأمين مي‌شود و توي اين برهوت نشرياتي و رسانه‌هايي که جوان‌ها مخاطب‌شان هستند، جيم از بقيه براي وحيد خواندني‌تر بوده است.

پنج‌دقيقه ششم

مسعود سعيدي 23 ساله از آن تازه ‌داماد‌هايي است که شلوغ‌ترين روزهاي زندگي‌اش را رها کرده براي دقيقه‌اي با خود و خدا بودن. او که تازه يک ماه است از عروسش «بله» گرفته، درس و کتاب را در روزهاي سخت امتحان در رشته مهندسي مکانيزاسيون کشاورزي در مقطع ارشد کنار گذاشته، کسب و کار آزادش توي بازار را سپرده به برادرش و آمده در مسجد با بقيه بچه‌ها معتکف شده است.

«شيريني دنيا حسابي چرب و چيلي ا‌ست. زرق و برق دنيا هم اين روزها چشم‌ها را از حدقه درمي‌آورد. ما هم وسط همه اين‌ها هستيم. اگر ساعتي بشود ازشان جدا شد هم خوب است. توقع زيادي ندارم، منظورم اين است که دنبال تحول يکباره و ناگهاني نيستم. فقط مي‌خواهم کوله‌بار سنگين غفلتم را براي ساعتي بگذارم زمين و بدانم که خدا مرا براي آنچه انجام داده‌ام مي‌بخشد.»

مي‌خواهم بدانم که جيم مي‌خواند يا نه؟ مي‌گويد که چندباري به چشمش خورده ولي آن را بيشتر مناسب احوال نوجوان‌ها ديده تا هم‌سن و سال‌هاي خودش که دنبال بحث‌هاي جدي‌تر هستند و گريبانشان هم در پنجه دغدغه‌هاي متفاوت‌تري است.

در وقت اضافه

در وقت اضافه مي‌فهميم که امسال دانشگاه فردوسي و دانشگاه علوم‌پزشکي براي اولين‌بار آستين بالا زده و سقفي بالاي سر معتکفان دانشجو در دانشگاه تدارک ديدند و با اينکه همه هماهنگي‌ها در مدت زمان بسيار کوتاهي به ثمر رسيده، اما استقبال قابل توجه بوده است، طوري‌که هزار نفر خانم و 150‌نفر آقا براي شرکت در مراسم ثبت‌نام کردند که سهم خانم‌ها از اين حضور نصيب 300‌نفر شد و آقايان هم 70‌نفرشان معتکف چهارستون مسجد شدند.

همه اين‌ها را سيدحسن حسيني سرپرست دانشجويان پسر معتکف مي‌گويد. او کلي هم حرف از برنامه‌هاي دانشگاه براي اين روزها دارد اما حسرتش آن جوان‌هايي هستند که امسال به دليل محدوديت فضا توفيق حضور در اين مراسم نصيبشان نشده و با چشمان گريان از پشت در مسجد رفتند.

نظرات کاربران
کد امنیتی