به بهانه نبودن حس و حال داستان خواندن
وقتي که حس و حال ادبيات نيست

به بهانه نبودن حس و حال داستان خواندن

نویسنده : اعظم عامل نیک

گاهي پيش مي‌آيد که کلا حس و حال کتاب خواندن نيست. اين اتفاق هميشه فصل امتحانات براي همه ما پيش مي‌آيد. گاهي هم مي‌شود که آدم حال و حوصله کتاب خواندن ندارد. بايد يک خرده از اين فضاي داستان دور شود و کار عجيب و غريب ديگري به دست بگيرد و دوباره شروع کند به خواندن. اين که حس و حال خواندن و نوشتن نداشته باشيد براي خيلي‌ها پيش مي‌آيد، براي شاعرها، نويسنده‌ها، نقاش‌ها، گاهي همين طوري آن‌قدر طول مي‌کشد که تا آخر عمرشان ديگر چيزي نمي‌نويسند!

رولان بارت به روايت رولان بارت

رولان بارت از آن آدم‌هايي بود که تا آخر عمرش هيچ وقت از خواندن خسته نشد. کلا هيچ وقت هم پيش نيامد که بگويد الان حس داستان نيست. يکي از معروف‌ترين منتقدان معاصر ادبيات فرانسه که مي‌شود گفت اکثر کتاب‌هايش هم به فارسي ترجمه شده است. بارت وقتي درباره ادبيات حرف مي‌زد يا مي‌نوشت انگار بخشي از زندگي خودش را دارد براي شما تعريف مي‌کند يا بخشي از وجودش را دارد نشان مي‌دهد شايد تفاوت اصلي نقدهاي ادبي‌اش با سوزان سانتاگ دقيقا در همين باشد. بارت سخن عشق مي‌گفت با ادبيات بزرگ شده بود، کار کرده بود، عاشق شده بود، زندگي کرده بود، اما بقيه منتقدين لذتي که او برده بود را نچشيده بودند براي همين واقعا اگر حس و حال داستان خواندن نداريد حتما برويد و لذت متن نوشته رولان بارت را بخوانيد.

کيفر آتش يا کتاب خانه بابل

وقتي حس کتاب خواندن نيست بهترين کار اين است که آدم سراغ يک کتاب‌باز برود و ببيند او توي اين روزها چه کتابي را دستش گرفته و بي‌خيال جهان و دور و برش شده و چه مي‌خواند. بيايد و دنبال کتاب‌بازترين آدمي که من تا حالا درباره‌اش شنيدم برويد. هارابال نويسنده رمان تنهايي پر هياهو. داستان «تنهايي پر هياهو» داستان مردي است که در کارخانه خمير کردن کاغذ کار مي‌کند و در کنار اين شغلش تمام زندگي‌اش و خانه‌اش را کتاب‌هايي گرفته که از وسط کاغذ‌ها که براي خمير کردن آورده بودند پيدا کرده. از طرفي زندگي‌اش از خمير کردن کاغذ‌ها مي‌گذرد اما تمام زندگي‌اش را هم همين کاغذهايي که تبديل به ادبيات شدند پر کرده است. رمان بي‌نظيري است. حيف که هنوز بقيه کتاب‌هايش به فارسي ترجمه نشده اما اگر فيلم باز هستيد حتما «قطار‌هاي به شدت مراقبت شده» و «من پيشخدمت پادشاه انگلستان هستم» را ببينيد که از روي داستان‌هاي همين نويسنده اقتباس سينمايي شده‌اند.

تريستان تزارا

چند وقت قبل يکي از همين رفيق‌هاي روزنامه‌نگارمان توي وبلاگش نوشته بود: (دوست داشتم آدم نبودم. يک تابلوي نقاشي بودم، مثلا يک نقاشي از بارتنيوم يکسري خط عمودي افقي که توي فضا براي خودشان ول مي‌گردند). حس و حالش خيلي شبيه نويسنده‌هاي سال‌هاي سي اروپاست، آن موقع که تا بي‌کاري و فقر همه را به پوچي و آخر خط رسانده بود و نويسنده‌ها واقعا اين سوال براي‌شان پيش آمده بود که اصلا چرا مي‌نويسند، يعني کارشان در واقع فقط سرگرم کردن مردم است. همين سوالات و نا اميدي‌هاي آن دوران، جرياني را رقم زد و ادبيات جديدي را متولد کرد. جريان دادائيسم با تريستان تزارا، اين دادائيست‌ها اعتقاد داشتند که اصلا چيزي به نام هنر وجود ندارد همه چيز قرار داد‌هاي مرسوم الکي است که ما آدم‌ها براي اين‌که سر خودمان را گرم کنيم گذاشتيم. اين شعر اصلا ماهيت خارجي ندارد و ارزش هنري ندارد صرفا يک سري کلمه است که کنار همديگر قرار گرفته، شعر‌هايي که آن زمان از شاعر‌هاي دادائيست سروده شد خيلي جالب بود. اين شاعر‌ها مي‌آمدند و تکه‌هاي روزنامه را به صورت تصادفي پاره مي‌کردند و کنار همديگر قرار مي‌دادند و تبديل مي‌شد به يک سري کلمه بي‌معني که اسمشان را مي‌گذاشتند شعر. عالمي داشتند اين دادائيست‌ها... ولي همين جريان خيلي بي‌خودي و خنده‌دار پايه‌گذار جريان هنر مدرن در جهان شد.

آسياب‌هاي دن کيشوت

يک بار هارولد پينتر گفت نوشتن اين نمايش‌نامه لعنتي آن‌قدر از من وقت و انرژي مي‌گيرد که ديگر حوصله فکر کردن به جايزه و ترجمه‌هايي که از روي آن مي‌شود را ندارم. همان‌طور که اول گفتم خيلي از نويسنده‌ها بودند که وقتي حس و حال ادبيات رفت تا آخر عمرشان چيزي ننوشتند و تا آخر عمرشان دوري طلبي از جامعه را ترجيح دادند، ولي خب شايد کار درستي کرده باشند با همان چند کتابي که نوشتند دين‌شان را به تاريخ ادبيات ادا کردند. چرا بيشتر زحمت بکشند!

نظرات کاربران
کد امنیتی