حاجی مشدی
از چند گوشه شهر با آدم‌هايي که ادب ميزباني مي‌دانند

حاجی مشدی

نویسنده : فاطمه آستانی

صداي گزارشگر روي تصاوير مي‌دود. هيجان کلماتش را مي‌ريزد توي گوشي تلفن و مي‌گويد: اينجا کربلاي معلي ست، جايي که ميليون‌ها نفر از شيعيان از سراسر دنيا در اون گرد هم اومدن تا در اربعين حسيني در جوار مضجع شريف اباعبدا...الحسين باشن. جالبه مردم کربلا هم درهاي خانه‌هاشون رو برايه زائران حسيني باز گذاشتن و از اون‌ها پذيرايي مي‌کنند...

مابقي جملات گزارشگر را نمي‌شنوم، چيزي توي گوشم زنگ مي‌خورد. چيزي شبيه يک سوال. اين‌که ما هم مثل اهل و اهالي کربلا در طول سال شاهد حضور خيل عظيم زائران، چند خيابان بالاتر و يا چند محله پايين‌تر از خانه‌مان هستيم اما چند نفر از ما ادب مجاورت را مي‌دانيم و با آن کيفيت که در بالا گفته شد، به جا مي‌آوريم؟ چند نفر از ما بي آن‌که لباده خدمت به تن داشته باشيم، خدمت ميهمانان علي بن موسي الرضا(ع) را مي‌کنيم؟ مي‌گوييد: وظيفه دستگاه‌هاي مسئول است! نه روي صحبتم با همه ما آدم‌هاي ساده است که هيچ عنوان حقوقي، آويزان اسم و رسم‌مان نيست جز همسايگي با امام رضا(ع).

در اين گزارش هم سراغ آن‌هايي رفته‌ايم که بي سر و صدا خدمت زائران را مي‌کنند و هم آن‌هايي که چشم‌شان به ديدن همتي از آدم‌هاي اطراف‌شان خشک شده است.

خانه دوست اينجاست

«ما به نزد حضرت شاه خراسان مي‌رويم

با سر و جان در بر سلطان ايمان مي‌رويم

قبله هشتم، امام هشتمين باشد رضا

ما به نزد آن شهنشاه غريبان مي‌رويم...»

دقيقا 32‌ سال است که سمت نگاهش به آسمان ثابت مانده است. مي‌گويد: «اهل‌دل، چشم سر مي‌خوان چکار؟». صدايش انصافا خوب است و هرجاي چاووشي که مي‌خواند، به‌کلمه «رضا» مي‌رسد؛ چيزي توي گلويش مي‌شکند.

پارادوکس عجيبي است، آخر اسم خودش هم «رضا»ست. رضاي روشندل قصه ما، در اين 32 سالي که از خدا عمر گرفته، حتي يک بارهم مسافر مشهد نشده بود تا اين‌که وقت يک نماز صبح، پاي سجاده اي که 1207 کيلومتر دورتر از مشهدالرضا پهن شده بود، دل آقاي ميرزايي خيري در شهرستان خمين مي‌لرزد و نيت مي‌کند تا هزينه اي را صرف حج فقرا کند.

اين‌طور مي‌شود که کارواني از نابينايان خمين به همت آدم‌هايي خير عازم مشهد مي‌شوند.

اما بانيان اصلي روشن شدن چشم رضا به زيارت رضا(ع)، خادمان گمنام و ساده‌اي هستند که در خم يکي از کوچه‌هاي اين شهر بي سر و صدا و بي هياهوي تبليغاتي کار خير مي‌کنند.

سلامتي باني خير صلوات...

اگر خواستيد برويد کوچه «تنباکوچي» مطمئن شويد راننده‌تان يک تمام قد مشهدي باشد چون اين اسم را سرکوچه ننوشته اند اما استخوان خرد کرده‌هاي مشهدي که به ميدان مي‌گويند: فلکه، چشم بسته راه را پيدا مي‌کنند.

اين کوچه در ميانه راه شما را به در آهني و ساختماني شبيه مدرسه مي‌رساند که روي سر درش نوشته: «موسسه خيريه رهروان فضيلت».

وارد مي‌شوم. از وسط آدم‌هايي که مدام در حال رفت و آمد هستند خودم را به اتاق کوچکي مي‌رسانم که در آن کوچک و بزرگ سيبيل در سبيل هم دور سفره نشسته اند. کسي مي‌گويد: «سلامتي همه زائراي امام رضا صلوات؛ هيچکي آرزو به‌دله زيارت نمونه، صلوات؛ براي نيت خير و باني نيت خير، صلوات...»

اين سفره صبحانه به نان و پنير و چاي خلاصه مي‌شود و دور اين سفره پر است از آدم‌هايي که از ثانيه مهر شدن شناسنامه‌شان تا حالا روي گنبد طلا را نديده‌اند. خيلي از آن‌ها حالا که کنار حرم و گنبد هم هستند، چشم سر براي ديدن ندارند و دل خوش کرده‌اند به سوي نگاه دل.

آدم‌هاي اين اتاق جمعي از زائران کم‌درآمد و اغلب نابيناياني هستند که مشقت کيلومترها راه را از شهر خمين به جان خريده‌اند تا به قول خودشان؛ «شاه‌رضا»‌شان را زيارت کنند.

اما آن‌که آستين بالا زده و باني خير شده تا اين آدم‌ها قبل آنکه مهر «باطل شد» روي شناسنامه‌شان بيايد، «مشدي» شوند؛ همين موسسه رهروان فضيلت و آدم‌هاي خير و گمنامي هستند که ذيل اين نام دست زائري را به ضريح مي‌رسانند.

يک حج واجب و يک حج فقرا

«زائراني را که تا به حال به مشهد مشرف نشده اند، در 200نقطه کشور شناسايي مي‌کنيم و با مشارکت خيران، فرصت حضور در اين شهر و زيارت را برايشان فراهم مي‌کنيم.»

اين آغاز صحبت‌هاي غلامرضا خالصي در مقام مديرعامل موسسه رهروان فضيلت تنها موسسه از اين جنس در کشور است که کارش را از سال 83 آغاز کرده است.

ساز و کار دعوت از زائران کم‌درآمد و يا معلولي که تا‌به‌حال پاي‌شان به مشهد نرسيده در بيان او اين‌گونه است: «شناسايي اين افراد در قالب يک برنامه دو، سه‌ ماهه انجام مي‌شود و گاهي براي پيدا کردن بعضي از آن‌ها، نمايندگان ما به دوردست‌ترين روستاهاي کشور هم سر مي‌زنند. هزينه رفت و برگشت با استان مبدا و خيران و بانيان اين برنامه بوده و پذيرايي و اسکان را هم موسسه تقبل مي‌کند.»

او تاکيد دارد که؛«تمام کساني که با ما همکاري مي‌کنند، داوطلب اين کار هستند و بابت آن مزدي دريافت نمي‌کنند.»

به بيان خالصي اين تنها يک سفر زيارتي نيست، بلکه نيت گردانندگان اين موسسه اين است که سوغات مسافران مشهد، «امام‌شناسي» باشد.

به‌همين منظور در طول سه‌روز و چهار شبي که اين افراد ميهمان موسسه رهروان فضيلت هستند، براي آن‌ها سه‌عنوان کلاس آداب زيارت، ثواب زيارت و حرمت زيارت برگزار مي‌شود.

او ادامه مي‌دهد:از سال 83تاکنون 15‌هزارنفر در قالب کاروان‌هاي 40نفره از طريق اين موسسه به زيارت مشهد مشرف شده‌اند. همچنين در مقاطع مشخصي از سال سهميه کاروان‌هاي اين موسسه به يتيمان، روشندلان و ناشنوايان اختصاص دارد.

تاکيد آقاي مديرعامل بر اين است که خدمات اسکان و پذيرايي به‌طور کامل براي زائران رايگان است.

خالصي از اجراي يک طرح جالب هم صحبت مي‌کند:در طرح «عرفه» حج فقرا هر حاجي که به حج اعزام مي‌شود، همزمان تقبل هزينه سفر زائري را به مشهد مي‌کند که حداقل آن حدود 36هزارتومان است. بعد همزمان با زيارت خانه خدا توسط وي در مکه، کسي در مشهد به نيابت از او حج فقرا را به جا مي‌آورد.

به گفته خالصي قرار است سال آينده 8هزارنفر در اين طرح شناسايي و با کمک خيران عازم زيارت مضجع شريف حضرت رضا(ع) شوند.

خانه دوست اينجا بود!

آدرس داده‌اند در يکي از فرعي‌هاي خيابان نواب صفوي اما بعد از گذر از چند پيچ و گرفتار آمدن در خم يک کوچه، سر از معبري بزرگ در مي‌آورم که عمده خانه‌هايش را خراب کرده‌اند. دعا‌دعا مي‌کنم که آدرس روي کاغذ من، يکي از اين سقف‌هاي فرو ريخته و زمين‌هاي عريان نباشد، بالاخره پلاک پيشاني يک در کوچک، با آدرس من هم‌خواني مي‌کند. اينجا قرار است خانه خيري باشد که سالي چند‌بار در خانه‌اش را رو به زائر حضرت باز مي‌گذارد. هرچه زنگ مي‌زنم، کسي در را باز نمي‌کند. دست به دامان همسايه‌ها مي‌شوم. بالاخره يکي از صاحبان معدود خانه‌هاي باقيمانده در کوچه جوابم را مي‌دهد:

- «ببخشين حاج‌خانم، همسايه‌تون خونه نيستن؟»

- «که چي؟»

- «اين همسايه‌تون همونيه که مي‌گن سالي ‌چندبار خونه‌شو رايگان به زوار مي‌ده؟»

- «که چي بره؟»

- «خب، شما ازشون خبردارين؟ جواب نمي‌دن؟ نيستن منزل؟»

- «گفتم که چي بره؟... گدايي؟... امدي گدايي؟...بهت نمخوره...دنبال خنه مگردي؟... برو حرم...!»

- «نه خبرنگارم! مي‌خوام با همسايه‌تون، مصاحبه بگيرم...!»

- «ديدي گفتم، مو که مدنيستم يک چيزي اي وس مسطا هست... همسده ما مرده خانم جان!... يني راستشه بخي به رحمت خدا رفته!... حقيقتش‌ها خانه‌ش ر به هم مجاني مداد به کريه... مگفت جاي خمس و زکاته بري پاک کردن مالم... سالي چن‌بار توي همي شهادتا و ولادتاي اماما، کيلي خنه‌ش مداد دست يکي از همي هيئتاي زنجير‌زني، البته الان ورثه‌هاش ماشالا هرکودوم خنه‌ي پدري ر مدن کريه، همچي تيميز و قلفتي‌يم پول مستنن از زوار امام رضا که بيا و تماشا کن... دختر جان يگ وخت اسم مو ر نندزي توي کاغذات چاپ کني توي تيلويزيون...»

خانه دوست، شبي 20هزارتومان

تلفن زنگ مي‌خورد. آن‌طرف خط يکي از رابطان خبري‌ام است. آدرس مي‌دهد: خيابان طبرسي... حوالي يکي از مراکز بهداشت.

آسمان تازه‌ عقده‌گشايي کرده و هنوز شانه عابران از برف سفيد نشده است اما سرما تا مغز استخوان‌ نفوذ مي‌کند.

سوژه‌هايم يک زن و شوهرند. سر يکي از کوچه‌هاي منتهي به عيدگاه پيدايشان مي‌کنم. مرد کمي عقب‌تر مي‌ايستد... جوري نگاهم مي‌کند که انگار مي‌گويد: بچسب به کار خودت و گرنه...!

اما زن که نگاهش مدام بين من و همسرش در حرکت است، تند‌تند شروع مي‌کند به حرف زدن؛«خدا خيرت بده... گفتن شما مي‌توني برا ما يه کاري بکني...»

مرد نهيب مي‌زند: «زن...!»

زن بي توجه ادامه مي‌دهد: «دقيقا هيژده(هجده) روزه اومديم مشهد... بچه‌م عمل لازم داره... برا لاله گوشش... منم سي‌نيوگرامي (سونوگرافي) مي‌خوام... آخه بعد بچه اولم...»

مرد نهيب مي‌زند: «زن...!»

«به خدا ما نادار ناچار نيستيم... اما خرجا که يکي دوتا نيست... اينم (اشاره به مرد) کارگره... وايسه سر کار خوب در مي‌ياره برامون... زوره بازوشو داره خب... اما حالا که با ما اومده مشهد... کي وايسته جاش کار کنه؟...»

مرد نهيب مي‌زند: «زن...!»

«اولش گفتن سيصد تومن اما به جانه بچه‌م تا حالا هفتصدتومني خرج کرديم... جايي کرايه کرده بوديم اما بعد نداشتيم بديم... الانم که مشد غلغله‌ست... صابخونه گفت: شبي بيست تومن... به فاطمه زهرا دوشبه با همي مرد داريم توي اورژانس درمونگاها مي‌خوابيم...يک آدم با انصاف نيست که جا بده به ما.»

مرد نهيب مي‌زند: «زن...!»

«گدا نيستيم که دستمونو جلوي مردم دراز کنيم... اما اين چندروز که خورده به تعطيليا، دکترا نيستن... مونديم چکار کنيم؟، انصاف رفته از اين مردم... شما چکار مي‌توني بکني؟...»

مکث مي‌کنم. سريع چند‌خط روي کاغذ مي‌نويسم و مي‌گذارم توي دست زن... طوري به‌کاغذ و بعد به من نگاه مي‌کند که انگار راضي نشده... مرد اين‌بار نهيب نمي‌زند،فقط آرام مي‌گويد: «بريم!»

نظرات کاربران
کد امنیتی