پرده نهايي
30جيم‌نما

پرده نهايي

نویسنده :

در ادامه معرفي ريتم فيلم‌نامه يک فيلم مي‌رسيم به پرده نهايي:

نقطه اوج فيلم در اين پرده است. يعني جايي که همه گره‌‌‌هاي داستان باز مي‌‌‌شود و اصلا هدف تماشگر از همراهي با فيلم است. اهميت پرده سوم تا جايي است که خيلي از اساتيد فيلم‌‌‌نامه‌‌‌نويسي به دانشجويان خود توصيه مي‌‌‌کنند تا وقتي که پايان داستان يا حداقل خطوط کلي آن براي‌تان مشخص نشده، نوشتن را آغاز نکنيد. هرچند دانستن پايان داستان براي چيدن سير وقايع قصه ضروري به نظر مي‌‌‌رسد اما اين نسخه‌‌‌اي نيست که بتوان براي همه پيچيد. استيفن کينگ با اين‌‌‌که نويسنده مشهوري است اقرار کرده بارها شروع به نوشتن داستان کرده پيش از اين‌‌‌که هيچ ايده‌‌‌اي براي تمام کردن آن داشته باشد. همين که چيزي به نام طرح کلي فيلم داشته باشيم کافي است تا طي فرآيند نگارش و روند خلاقانه آن به چيزي که مي‌‌‌خواهيم دست پيدا کنيم. و اما پرده سوم:

احياي قهرمان/ گفتيم که در پايان پرده دوم با تحول شخصيت قهرمان قصه مواجه مي‌‌‌شويم. اين تحول معمولا در راستاي افول قهرمان است. يعني کاراکتر اصلي قصه از جهت روحي يا اخلاقي يا قدرت در جايگاهي پايين‌‌‌تر از نقطه اوليه قرار مي‌‌‌گيرد. در فيلم آژانس شيشه‌‌‌اي، حاج کاظم با آن الگوهاي رفتاري که از پرده اول فيلم شاهد آن هستيم، در کشمکش‌‌‌هاي پرده دوم به جايي مي‌‌‌رسد که احمد کوهي را تهديد مي‌‌‌کند که اگر ساعت از 6 بگذرد يکي از گروگان‌‌‌ها را مي‌‌‌کشد. مسلما اين طرز رفتار براي شخصيتي که ما از ابتداي فيلم با او همراه بوده‌‌‌ايم، يک سقوط محسوب مي‌‌‌شود. حتي عباس هم باور نمي‌‌‌کند حاج کاظم قادر به انجام چنين کاري باشد. هرچند بعد متوجه مي‌‌‌شويم که اين هم بازي بوده ولي اثري که فيلم‌‌‌نامه‌‌‌نويس مي‌‌‌خواسته تأمين شده و ما به هدف حاج کاظم شک مي‌‌‌کنيم. اما به هر حال با لو رفتن اين که کسي کشته نشده، نقش قهرمان براي ما احيا مي‌‌‌شود و نفسي به آرامش مي‌‌‌کشيم و مي‌‌‌گوييم: «نه بابا! همان حاج کاظم خودمان است».

در الگوي کلاسيک فيلم‌‌‌نامه‌‌‌نويسي معمولا کسي که از ابتداي فيلم نقشي حاشيه‌‌‌اي براي قهرمان داشته، در زمان استيصال به دادش مي‌‌‌رسد و باعث خيزش مجدد قهرمان مي‌‌‌شود. اما به هر حال اين شخصيت اصلي است که بايد براي فصل پاياني آماده شود.

تيک تاک/ حالا قهرمان به سوي رويارويي نهايي فيلم حرکت مي‌‌‌کند. معمولا براي خيزش نهايي قهرمان ضرب الأجلي تعيين مي‌‌‌شود. مثلا در فيلم مرد خانواده اگر نيکلاس کيج ظرف مدت مشخصي تصميم خودش را بين يک مرد موفق و پولدار اما فاقد خانواده بودن و يک مرد عادي زن و بچه‌دار بودن نگيرد، هواپيماي عشق زندگي‌‌‌اش مي‌‌‌پرد و ديگر چيزي براي تصميم‌‌‌گيري وجود نخواهد داشت. در آژانس هم ضرب الأجل را خود حاج کاظم تعيين مي‌‌‌کند. داشتن ضرب الأجل و اين صداي تيک‌تاک که در لحظات پر تنش فيلم تماشاگر را رها نمي‌‌‌کند، کمک زيادي به ايجاد تعليق در حوادث فيلم مي‌‌‌کند.

رويارويي نهايي/ همه فيلم براي اين فصل چيده شده. جايي که قهرمان و ضد قهرمان رو در روي يکديگر قرار مي‌‌‌گيرند و معمولا قهرمان سربلند بيرون مي‌‌‌آيد و دقايقي شاهد زندگي دوباره متعادل شده اوهستيم که به آن نقطه تعادل ثانويه گفته مي‌‌‌شود. اما اين تعادل با تعادل اوليه فيلم از زمين تا آسمان فرق دارد. درست همان‌‌‌طور که شخصيت قهرمان فيلم ديگر آن شخصيت اوليه نيست و طي اين کش‌و‌قوس‌‌‌هاي داستاني، اعتلاي شخصيتي پيدا کرده است.

نظرات کاربران
کد امنیتی