فاخلع ‌نعليک
يک شبانه‌روز در ايستگاه مهمان‌نوازي زائران پياده آقا

فاخلع ‌نعليک

نویسنده : ليلا جان قربان

کفش‌‌هايت را دربياور... کفش‌‌هايت را دربياور و با پاي برهنه بيا... با پاي برهنه بيا و هردم در يادت زنده کن اين جمله را که «تو در سرزمين پاکي هستي... سرزميني که تقدس دارد...» مي‌‌گويند قداست زيارت امام رضا عليه‌السلام براي زائر حضرت از همان لحظه‌‌اي است که نيت زيارت مي‌‌کند. اين يعني از همان جايي که راه افتادي پا در سرزميني مقدس گذاشتي، پس کفش‌‌هايت را در بياور و... از شمال و جنوب و از شرق و غرب؛ از راه‌‌هاي دور و نزديک، بار وبنه‌‌شان را برمي‌‌دارند و راهي مي‌‌شوند، با پاي پياده، با پاي برهنه... هرکدام در دل نيتي دارند و به بهانه‌‌اي آمده‌‌اند. بزرگي اين نيت‌‌ها وقتي برايت آشکار مي‌‌شود که مي‌‌بيني بيست وهشت روز پياده راه آمده‌‌اند تا... مي‌‌خواهند براي شهادت امام رضا عليه‌السلام مشهد باشند. توي کاروان‌‌ها همه‌‌جور آدمي پيدا مي‌‌شود. از پيرمرد هفتاد ساله بگير تا بچه هفت ساله، و خوب که نگاه کني مي‌‌بيني با هرچه در توان داشته‌‌اند، آمده‌‌اند. يکي يک تکه چوب را عصاي دستش کرده و يکي با ويلچر، اما همه پياده دارند مي‌‌آيند و تو وقتي درميان اين کاروان‌‌ها قرار مي‌‌گيري، افسوس مي‌‌خوري از سال‌‌ها در مشهدي بودن و قدر اين سرزمين را ندانستن... کيلومترها را نشمرده‌‌ام، فقط مي‌‌دانم که از مشهد تا اين‌‌جا با سواري چهار ساعت راه داشتيم. اين‌‌جا ايستگاهي است بين راهي براي زائراني که پياده از سمت شمال به مشهد مي‌‌آيند. توي ايستگاه هرطور امکاناتي که فکرش را بکنيد پيدا مي‌‌شود، ولي از همه جالب‌‌تر اتفاقاتي است که پيش مي‌‌آيد. نوشته‌‌هايي که در ادامه مي‌خوانيد، حاصل گذراندن يک شبانه روز در ايستگاه مهمان نوازي است. خاطراتي که مي‌‌دانم نوشتن آن‌‌ها هيچ‌‌گاه نمي‌‌توانند احساس واقعي که اين‌‌جا درک مي‌‌کني را منتقل کنند. اين‌‌جا هم مهمان‌‌ها و هم مهمان نوازان، آدم‌‌هايي متفاوت‌‌اند! آن‌‌قدر متفاوت که در همين سرماي استخوان سوز کيسه به تن مي‌‌کنند تا به زيارت مرقد آقا در روز شهادت‌‌شان، جان تازه کنند... و آن‌‌قدر متفاوت که در سرمايي استخوان سوز دست توي آب يخ مي‌‌کنند تا ظرف‌هاي غذاي زائران را بشويند...

ب؛ بسم‌ا... و ماجراي آشپز ستاد

نزديک غروب است، غروب روزي که فردايش اربعين امام حسين عليه‌السلام را با خود دارد. چادرها خلوت شده و بچه‌هاي ستاد روز شلوغي را گذرانده‌اند. آن‌قدر خسته‌اند که هرکدام گوشه‌اي دراز کشيده‌اند و دارند خستگي روز را درمي‌آورند. به هرکجا که سرمي‌زنم کسي را بيدار پيدا نمي‌کنم. انگار قرار شده است تا رسيدن گروه بعدي زائران، بچه‌ها استراحت کنند. البته حق هم دارند، شب پيش کسي نتوانست بخوابد.

مي‌خواهم گوشه‌اي بشينم و همين ديده‌هايم را بنويسم که صدايي به گوشم مي‌رسد. يکي دارد با صدايي سوزناک نوحه مي‌خواند. لپ‌تاپم را مي‌بندم و مي‌روم دنبال صدا... سر از آشپرخانه درمي‌آورم... صدايش از خودش جوان‌تر است، پيرمردي شايد شصت ساله... سر ديگ ايستاده است و دارد حليم‌هاي صبحانه فردا را هم مي‌زند. مي‌روم جلو وسلام مي‌کنم. از ديشب که آمده‌ام اين‌جا چندباري هم را ديده‌ايم. خاطرات زيادي از ميزباني زائران پياده دارد، اما به سختي مي‌شود خاطراتش را پرسيد و نوشت. از ديگران شنيده‌ام که سي سال است براي زائران پياده غذا مي‌پزد. صاحب يکي از آشپزخانه‌هاي به نام مشهد است ولي اين‌جا بخاطر زائران امام رضا عليه‌السلام آستين‌ها را بالا زده است و...

به ظاهر آشفته‌ام نگاهي مي‌اندازد و مي‌گويد: شام مي‌خواهي؟ مي‌گويم: اگر بگويم نه بيرونم مي‌کنيد؟ بلند مي‌خندد و مي‌گويد: از آن خبرنگاران زبل هستي! بيا... بشين اين‌جا ببينم دنبال چي مي‌گردي!

گوشه‌اي مي‌نشينم و او شروع به صحبت مي‌کند، بدون هيچ مقدمه‌اي از روزگار جواني‌اش مي‌گويد. از آن روزهايي که خودش براي اولين بار زائر پياده امام شد. مي‌گويد: کار و بار خوبي نداشتم، پدرم فوت کرده بود و چيزي در دست و بال‌مان نبود. مادرم از پول فروش زمين‌ها بدهي‌هاي پدرم را داده بود و ديگر هيچ در بساط نمانده بود جز خانه‌اي که در آن زندگي مي‌کرديم. يک روز، نزديک اربعين امام حسين عليه‌السلام به بهانه زيارت بار وبنه‌مان را برداشتيم و با چندتا از اهالي راهي مشهد شديم. نمي‌دانم چه شد که در راه آقا به دلم انداخت که نذري کنم و لايق ميزباني زائرانش شوم و همه چيز از آن‌جا شروع شد...

چشم‌هايش خيس شده‌اند با خودم مي‌گويم در ميان اين همه نيت پاک چگونه دست به قلم شوم که مسئوليتي بردوشم نماند!

چاي موتوري

از آن موتور بزرگ‌هاي قديمي داشت. هر نيم ساعت يک بار مي‌آمد و چهارتا فلاسک چاي مي‌گرفت و مي‌رفت. همه مشکوک شده بودند که اين چاي‌ها را براي کجا مي‌خواهد! بعضي‌ها هم فکر مي‌کردند دارد چاي روستاي‌شان را از ستاد تامين مي‌کند! تصميم گرفته بوديم از او بپرسيم که چاي‌ها را براي چه کسي مي‌برد! فلاسک‌ها را که گذاشت رو به ميز؛ اخمي به او کردم وگفتم: برادر، اين چاي‌ها براي زائران پياده حضرت است نه براي اهل وعيال! مرد نمي‌دانست چه بگويد، دست‌هايش مي‌لرزيد، فلاسک‌ها را برداشت. در دلم با خودم گفتم: چه امر به معروفي کردم امروز! مرد فلاسک‌ها را گذاشت در خورجين موتورش، موتور را روشن کرد، نگاهي به چشم‌هاي پرغرور من انداخت و گفت: دارند مي‌آيند... تشنه‌اند هنوز... اين فلاسک‌هاي کوچک من براي همه کفايت نکرد... شما لب‌هاي تشنه‌شان را دريابيد... و راه افتاد...

مرد ناشناس

همه منتظر بودند تا ببيند اين مرد ناشناسي که هر روز مي‌آيد و موز دم ايستگاه خالي مي‌کند، کيست! انگار مي‌دانست که بعد از اذان صبح کسي حواسش به آن طرف ستاد نيست. مي‌آمد و با يک خودرو نيسان، چندين کارتون موز مي‌گذاشت کناري و مي‌رفت. چندباري سعي کرده بوديم، خودمان را به او برسانيم اما نتيجه حاصل نشده بود و تا ما مي‌رسيديم او رفته بود. بالاخره يک روز صبح بچه‌ها نوبت گذاشتند و نگهباني دادند تا بنده خدا آمد. همين که از خودرو پياده شد، دوره‌اش کردند و شروع کردن به پرسيدن که شما کي هستيد و چرا ناشناس مي‌آييد! نامش را که گفت همه تعجب کردند، از آن سرشناس‌ها بود! بچه‌ها گفتند با اين همه خدم و حشم چرا خودتان مي‌آييد؟ گفت: براي کاري رفته بودم بيرون از مشهد، در راه برگشت ديدم که بچه‌هاي شما دارند به زائران خدمت مي‌کنند. با خودم گفتم فردا روز چه‌طور رويم مي‌شود بروم در خانه آقا وقتي به زائرانش کمکي نمي‌کنم! براي همين از آن روز مي‌روم ميدان و يک نيسان پر از موز مي‌کنم و براي زائران مي‌آوريم. راستش نمي‌خواستم ريا شود وگرنه قصد بدي نداشتم!

گفتم خسته شده‌ام

سال دومي بود که در ستاد استقبال از زائران پياده مشغول خدمت بودم. ايستاده بودم در ايستگاه و به زائراني که تازه از راه رسيده بودند چاي مي‌دادم، چهره‌هاي آشناي زيادي را مي‌ديدم و در ميان آن چهره‌ها دوباره پيرزني را ديدم که سال پيش نوه معلولش را بردوش بسته بود و زائر پياده حضرت شده بود براي شفاي او. تا پيرزن را ديدم چاي را گذاشتم و از او پرسيدم: مادرجان؛ نوه‌تان کجاست؟ او نگاهي به من کرد و با اشاره پسرکي را نشان داد که کمي آن طرف‌تر ايستاده بود و داشت چاي مي‌خورد... گفتم: خودش است! شفايش را گرفتي؟ پيرزن چشم‌هايش خيس شد... گفت: به حرم که رسيديم، بچه را گذاشتم روي زمين و رو به امام عليه‌السلام گفتم: آقا ديگر خسته شده‌ام، توان برگرداندن او را ندارم، خودتان يک کاري بکنيد.. و نوه‌ام به عنايت حضرت شفا يافت...

در حاشيه‌ها...

نشسته‌ام دم راه و منتظرم تا کارواني از زائران پياده بيايند. دنبال سوژه‌هاي متفاوت مي‌گردم! کارواني از راه مي‌رسد. چند نفري کفش به پا ندارند و دور پاهاي‌شان پلاستيک پيچيده‌اند! از همين پلاستيک‌هايي که ما در آن‌ها سيب‌زميني مي‌خريم! به يکي‌شان مي‌گويم: پس کفش‌هاي‌تان کو؟ مي‌گويد: پاره شدند! انداختيم دور و به جايش از اين کفش‌ها پوشيديم! و بعد با افتخار پايش را مي‌آورد بالا و مي‌گويد: به دل بايد رفتن!

‌از در درمانگاه سروصداهايي مي‌آيد. يک نفر کف پاهايش پر از آبله شده است. دکتر نشسته و دارد کف پاهايش را با سرم مي‌شويد. بنده خدايي که روي تخت است، مدام مي‌گويد: نکن دکتر جان، به خدا ما شرمنده مي‌شويم! اجازه بدهيد خودم تميز کنم! دکتر لبخندي مي‌زند و مي‌گويد: اين همه ثواب را شما جمع کرديد، بگذاريد دو زار هم گير ما بيايد!

تصور اين را مي‌توانيد بکنيد که روزي به جاي پالتو کيسه برنج بر تن کنيد! سحر کارواني از زائران را ديدم که چند نفري از آنان از شدت سرما کيسه‌هاي برنج به تن کرده بودند! راستي اين عشق چه‌ها مي‌کند!

نظرات کاربران
کد امنیتی