يک افسانه غير واقعي امروزي
عكس هفته

يک افسانه غير واقعي امروزي

نویسنده : سيد مصطفي صابري

سال‌ها هيچ کس ازش خبري نداشت. آخرين بار جلوي يک کافي نت ديده شده بود... داشتم از خيابون رد مي‌شدم که ازدحام جمعيت و سر و صدا توجهم رو جلب کرد. نزديک شدم... يکي مي‌گفت: «مگه مي‌شه! لابد خالي بسته!» اون يکي مي‌گفت: «به حق چيزاي نديده!» چند نفر رو هم ديدم که شاخ درآورده بودن! پليس از اين نوارهاي زرد رنگ زده بود که روش نوشته بود: نزديک نشويد! خطر شاخ درآوردگي! با شجاعت رفتم جلو، خودش بود... رفيق گمشده ام... مردم دورش جمع شده بودن و همين طور که به حرفاش گوش مي‌دادن شاخ در مي‌آوردن! فک يکي دو نفر هم افتاده و از دهن چند تايي هم کف دراومده بود. با تعجب پرسيدم: «چي شده؟ کجا بودي اين همه سال!» گفت: «تو کافي نت بودم! داشتم يک فايل کم حجم رو دانلود مي‌کردم، همين نيم ساعت پيش تموم شد! من موفق شدم!» من که باور نکردم براي همين هم شاخ در نياوردم، آخه مگه مي‌شه؟

نظرات کاربران
کد امنیتی