اين‌جا نينواست

اين‌جا نينواست

نویسنده : فاطمه پارسا

اين‌جا نينواست. خاک، بوي تأسف مي‌دهد و باد، بوي نفس‌هاي مدفون ذوالجناح را و امروز باز هم عاشوراست؛ چهل روز از اولين روزي که همه زمين کربلا شد و همه روزها عاشورا؛ مي‌گذرد. قبل‌تر از اين هم همه زمين کربلا بود و همه روزها عاشورا؛ اما کسي که عاشوراي واقعي را نديده بود نمي‌توانست عاشورا بودن همه روزها و کربلا بودن همه زمين را بفهمد. چهل روز گذشته، زمين هنوز رخت سياهش را از تن بيرون نکرده است. سوگ به اين عظمت که چهل روزه از دل بيرون نمي‌رود. چهل سال بعد، چهارصد سال بعد، هزار و چهار صد سال بعد را ما خوب ديده‌ايم. اين آسياب هرگز ساکن نخواهد ماند و قصه‌اش را جوشان و متلاطم تا ابد فرياد خواهد زد. الان که دارم مي‌نويسم هنوز کربلا را نديده‌ام، شايد تو هم نديده باشي. قوه تصورمان را که از دست نداده‌ايم. صحنه‌ها را در ذهن‌مان باز سازي مي‌کنيم. شايد بتوانيم همراه کاروان بعد از چهل روز به کربلا برگرديم...

کف‌العباس

اين جا دست‌هاي علمدار دفن شده است. خورشيد سال هاست که به اين‌جا مي‌تابد. خورشيد، آن روز ظهر هم اين‌جا بوده و همه چيز را ديده است! اگرچه خورشيد به هردو سوي ميدان به مساوات مي‌تابيد؛ ولي اين عادلانه نبود. خورشيد نبايد بر تشنگان اين گونه بي رحمانه بتابد. امام، عباس را پي آوردن آب مي‌فرستد و حرفي از نوشيدن آن نمي‌زند. و عباس با مشک آب، تشنه به شهادت مي‌رسد. عباس به سوي رود فرات اسب مي‌راند؛ ولي سرخ پوشان نمي‌گذارند. سرخ پوشان چه‌قدر زيادند! چقدر بي چهره‌اند. سرخ پوشان عباس را محاصره کردند. طبل‌ها بر دل مي‌کوبد و سنج‌ها در دل مي‌لرزد و سواران سرخ پوش در جولان. براي يک تن بي دست مگر چند لشگر لازم است؟ ميدان غرق غباراست. و چشم چيزي نمي‌بيند مگر برق گاه گاه شمشير‌ها. معني اين غبار چيست ؟ چرا نمي‌گذارد تا واقعه خوب ديده شود. عباس در ميدان افتاده است و امام کمر شکسته به خيام مي‌رود... و زينب(س) بعد از چهل روز فرياد مي‌زند: «حسين(ع) جان! برخيز و فرات را ببين که هنوز در آتش لب‌هاي تو بي قراري مي‌کند، برخيز، تا باهم سري به شريعه بزنيم و سراغ دست‌هاي قلم شده علمدار را بگيريم».

قتلگاه

اين‌جا قتلگاه است. همان جايي که عطش از حنجره خاموش امام مي‌جوشيد. تيغ مي‌ريخت؛ شمر مي‌نشست و سر حسين(ع) برمي‌خاست و تشنه آب؛ نه... تشنه جاني که راهش را لبيک گويد و آرمانش را همراه شود. چهل روز است که شب و روز کاروان يکي شده است زينب(س) مي‌آيد، تا به خاک افتد؛ آن چنان که حقيقت به خاک افتاد. قتلگاه را زينب(س) و سکينه بهتر روايت مي‌کنند؛ زينب(س) مي‌آيد و فرياد مي‌زند: «سلام ‌اي خاک خونين حسين. چهل روز است با پاي سر دويده ام.» خون از زمين مي‌جوشد. سکينه کنار قتلگاه رسيده است. ناي ناليدن نيست. «پدرم؛ مرا از کنارت مي‌بردند. دلم زير نيزه و تير مانده بود و تن بر شتران بي محمل مي‌رفت. واپس مي‌نگريستم و مي‌گريستم. سر رفتن نداشتم. تازيانه مي‌راند و مي‌برد. صدا مي‌زدم بابا و فرياد من در دشت بي پژواک مي‌ماند. در اين راه دراز چه گذشت؟ چند بار بيهوش شدم. چند بار تازيانه خوردم. چند بار از شتر افتادم. اين همه هيچ نبود. به کوفه مان آوردند. پيش رو رايت خورشيد. سر خاکستر نشين در محاق. سيماي پيشاني شکسته، مجلس عبيدا... ديدم و کوچه‌هاي درد و آه و ازدحام.»

تل زينبيه

اين‌جا تل زينبيه است. همان جايي که زينب(س) واپسين لحظات بودن برادر را به نظاره نشسته بود. چهل روز است که زينب(س) نگاهش را از قامت بلند بالاي برادر، پر نکرده است. چهل روز است که چشمي اشک دارد و چشمي خون. زينب(س) بعد از چهل روز به تل بازگشته است و همراه برادر زندگي را مرور مي‌کند: «يک روز آتش بر در خانه نشست و مادر ما شکسته بال و خونين، در خاک شد. يک روز فرق کعبه شکافت و فرشتگان، پدر را تا آسمان تشييع کردند. يک روز پاره‌هاي جگر برادرمان، دشت را به آتش کشيد، و روزي، خورشيد وجود تو از فراز نيزه‌ها طلوع کرد، اينک، همه آن لحظه‌ها از مرز دلم عبور مي‌کنند؛ چه شد برادر؟ قرارمان را از ياد بردي؟»

خيمه گاه

اين‌جا خيمه گاه است. در اين ميان خيمه‌اي است با بيرقي سبز و هرچه هست اين‌جاست. دل کاروان اين‌جا مي‌تپد. جان قافله اين جاست. خيمه فرزند فاطمه اين‌جاست که، بوي گل و گلاب مي‌دهد. خيمه گاه همان جايي است که وقتي حسين(ع) به ميدان مي‌رود رباب و اهل حرم بي قراري همه وجودشان را مي‌گيرد. همان جايي که رباب دستانش را به آسمان بلند و دعا مي‌کند؛ براي امامش؛ ولي اش؛ همه وجودش؛ همسرش؛ پدر فرزندانش! اما نه؛ انگار فراموش کرده حسين(ع) به جز امامت نقش‌هاي ديگري هم براي او داشته است. او قبل‌تر از همه اين‌ها حسين(ع) را امام و ولي خودش مي‌داند. و با او همراه مي‌شود؛ آن‌قدر که حاضر است همه وجودش را فداي او کند. رباب خوب فهميده است که حسين(ع) پدر يک نسل به وسعت و بزرگي همه تاريخ است. دلش را به دريا مي‌زند و هر چه دارد مي‌آورد تا فداي اين پدر کند. از فرزندانش و همه دارايي‌اش مي‌گذرد تا اين نسل بي پدر نماند. و امروز چهل روز است که آتش خيمه‌هاي عاشورا در دلش شعله مي‌کشد.

نظرات کاربران
کد امنیتی