مصاحبه با پدران و مادران شهدا
مصاحبه

مصاحبه با پدران و مادران شهدا

نویسنده : حامد نادری راد
مصاحبه با حاج آقاي اعتمادي پدر 3 شهيد

کاش من هم مي‌رفتم!
از طريق چندين واسطه به ايشان رسيده بوديم. وقتي براي قرار مصاحبه تماس گرفتيم، خيلي زود حاج آقا قبول کردند و همان بعد از ظهرش به منزل‌شان رفتيم. جايي که سال 68 مقام معظم رهبري آن‌جا رفته بودند.

خود حاج آقا ورزش باستاني کار مي‌کرد. 87 ساله بود و قماش فروش. از زمان رضا شاه وارد مبارزات شده بود. مي‌گفت: «اصلا از همان زمان که بحث کشف حجاب مطرح شد، ذاتا از اين موضوع و اين بي‌غيرتي بدم مي‌آمد. همان موقع‌ها شروع کرديم به مبارزه. بعدش هم که بچه‌ها بزرگ‌تر شدند، آن‌ها هم همکاري کردند.»

از 5 پسرش، سه تاي‌شان شهيد شده‌اند. علي 18 ساله، سال 60 شهيد شده بود، حسن سال 65 در حالي که مجروح بود و محمد هم سال 65 شهيد شده بود. از اين سه پسر، فقط محمد ازدواج کرده بود. وقتي از پسرهاي شهيدش تعريف مي‌کرد، خيلي راحت و صميمي، بدون هيچ دلتنگي حرف مي‌زد. مي‌گفت : اصلا دلتنگ نشدم، جلوي کسي گريه هم نکردم، آن‌ها خودشان خواستند، من براي انتخاب اين راه هيچي بهشان نگفتم، بعد هم که شهيد شدند افتخارش براي ما بود.

در زمان جنگ کار فرهنگي در مسجد قائم انجام مي‌دادند و بيشتر توي مراسم استقبال بوده‌اند. بعدها هم جلساتي براي حمايت از خانواده‌هاي شهدا ترتيب مي‌دهند. مي‌گفت: آن اوايل بعد از شهادت علي آقا، حاج خانوم خيلي دلتنگ بودند، وقتي کم کم بقيه خانواده شهدا را ديدند، خودشان مي‌رفتند و به بقيه دلداري مي‌دادند.

حاج آقا از جاماندگي خودش صحبت مي‌کرد، مي‌گفت: به خاطر اداره زندگي نتوانستم جنگ بروم و پسرها از من جلو زدند، الان حسرت آن روزها را مي‌خورم.

مي‌گفت: انقلابي بودن، يعني تعصب ديني داشتن، يعني علاقه به دفاع از مملکت. آدم هم اگر لقمه حلال نخورد، نمي‌تواند انقلابي بشود. براي انقلابي ماندن هم فقط خدا به ما کمک کرده است.

به امام رضا (ع) خيلي ارادت داشت، 27 سال هست که خادم ايشان شده‌ است. وقتي پسرها يکي يکي شهيد مي‌شدند، حاجي جلوي جمع گريه نمي‌کرد، فقط مي‌رفت و همه دلتنگي‌ها را با آقا مي‌گفت. يک بار هم به زيارت کربلا رفته بود.

به جوان‌ها خيلي اميدوار بود، مي‌گفت: وقتي يک جوان عبادت مي‌کند، خدا به خاطر اين کار جلوي فرشتگان به اين جوان افتخار مي‌کند. اين‌ها را وقتي گفت که موقع خداحافظي از ايشان درخواست دعا براي خودمان کرديم.


مصاحبه با خانم خليلي مادر 2 شهيد

معلوم بود که شهيد مي‌‌شوند

از قديمي‌هاي محله کوهسنگي هستند، يکي دو سالي هم هست يکي از بلوارهاي آن منطقه به نام پسرهاي شهيدش نامگذاري شده است. 63 ساله است و فقط يک دختر دارد. پدر شهدا پارسال فوت کرده است.

حميدرضا -پسرکوچکتر- سال 61 در عمليات رمضان و محمدرضا سال 65 در عمليات کربلاي 5 شهيد شده‌اند. به حميدرضا به خاطر سن کم‌اش اجازه اعزام نمي‌دادند، با وساطت پدرش به آموزشي اعزام و 70 روز بعد از اعزام هم در سن 14 سالگي شهيد مي‌‌شود. برادر بزرگتر هم سه دوره جبهه مي‌‌رود تا اين‌که در 18 سالگي شهيد مي‌‌شود. بعد از شهادت پسرها خدا يک فرزند ديگر به حاج خانم مي‌‌دهد.

اوايل جنگ کار پشتيباني جبهه را انجام مي‌‌داد. بعدا به کمک همسرش، بسيج مسجد 5 تن را راه مي‌‌اندازند. از همان سال 68 تا الان مسئوليت پايگاه بر عهده‌اش است. مي‌‌گفت: «نمي‌خواستم خون شهيد‌ها پايمال شود، اين کار ادامه دادن راه آن‌ها بود.» همان اوايل بعد از جنگ با تعداد ديگري از خانواده شهدا، يک جلسه مذهبي را تشکيل مي‌‌دهند و حاج خانم هم عضو هيئت امناء مي‌‌شود.

وقتي از حالش بعد از شهادت پسر‌ها پرسيديم، گفت: «پاک بودند، معلوم بود شهيد مي‌‌شوند، اصلا خودشان مي‌‌گفتند که ما شهيد مي‌شويم، من آمادگي اين موضوع را داشتم.»

«انقلابي بودن يعني پشتيباني از ولايت فقيه، يعني دنبال راه امام(ره) و شهدا رفتن، لازم هم نيست خودت توي انقلاب باشي. جوان‌هاي امروز هم مي‌‌توانند انقلابي باشند.» اين‌ها را در جواب سؤال‌مان در مورد ملاک‌هاي انقلابي بودن به ما گفت.

به نظرش جنگ هنوز هم تمام نشده است، مي‌‌گفت: «تا ديروز که با تانک و گلوله مي‌‌آمدند، الان با ابتذال و بي‌بند و باري، با جنگ نرم». گلايه‌اي هم داشت. «آن اوايل به خانواده شهدا و به شهيد، خيلي احترام مي‌‌گذاشتند. الان بي‌تفاوت شده‌اند، حتي يک عده‌اي پيدا شدند، گفتند که چرا اين‌ها رفتند؟ مي‌خواستند نروند!»

غير از مسئوليت پايگاه، معتمد بنياد شهيد، مسئول کانون مساجد، طلبه درس‌هاي مکتب نرجس هم هست. گاهي هم که پيش مي‌‌آيد براي دلجويي پيش بقيه خانواده شهدا هم مي‌رود. مي‌گفت: «نه ما، نه بقيه انتظاري نداريم، خيلي از خانواده‌هاي شهدا واقعا مشکل معيشتي دارند، کسي خبري از آن‌ها ندارد، ولي هميشه قدردان و راضي هستند.»

وقتي از رابطه‌اش با پسرها پرسيدم، گفت: «خانم‌هايي شبيه من، وقتي تنها مي‌‌شوند، معمولا مي‌‌ترسند، من اين‌جوري نيستم، پسرها هر دوتا هستند، بعضي وقت‌ها که مي‌‌آيم خانه، انگار جلوي در ايستاده‌اند، سلام مي‌‌کنند. من را مي‌‌بينند.»


مصاحبه با حاج آقاي برهاني پدر شهيد و رزمنده قديمي

وقتي مي‌گفتي همان پيرمردي که در تمامي نماز جمعه‌ها و راهپيمايي‌ها گلاب مي‌پاشد، همه يادشان مي‌آمد ولي کسي فاميل‌اش را نمي‌دانست. توي محل‌شان به اولين مغازه‌اي که رفتيم و نشاني‌اش را پرسيديم، پيدايش کرديم. تنها زندگي مي‌کرد و از قبل انقلاب توي همين محل بود.

يک پسرش به اسم نصرا...، در مبارزات قبل از انقلاب در محاصره ساواک شهيد شده بود. بعد از شهادت فرزندش ساواکي‌ها چند باري به خانه‌شان مي‌آيند ولي حاجي به خوبي از پس‌شان بر مي‌آيد و هيچ چيزي پيدا نمي‌کنند. جنازه نصرا... را در تهران دفن کردند و دو سه ماه بعد جايش را به حاجي گفتند.

زمان جنگ توي پشتيباني جهاد سازندگي کار مي‌کرد. براي رزمنده‌ها ميوه مي‌برد، ايستگاه صلواتي مي‌زد، استراحتگاه درست مي‌کرد، حتي مي‌گفت براي اين‌که نان داغ داشته باشند رفتيم و در گيلان غرب نانوايي هم براي‌شان ساختيم. بيشتر اجناس را با وانت شخصي خودش اين‌ور و آنور مي‌برده.

آشپزي را خوب بلد است. سال‌ها کنار سينما هويزه ساندويچي داشت. همه دکتر‌هايي که آن‌جا درس خوانده‌اند از سمبوسه‌هاي تند حاجي خاطره دارند. اين اواخر مغازه‌اش را عوض کرده. مي‌گفت: فشار کارش زياد بود، ديگر نمي‌توانستم تنهايي کار کنم.

آن روزهايي که امام در مدرسه علوي بودند، آن‌جا براي مردم گلاب مي‌پاشيده، موقع برگشت به مشهد، امام يک پاکت 5 هزار توماني انعام مي‌دهند. هزار تومانش را به دو خانواده شهيد مي‌دهد، بقيه را هم 20 ديگ شله مي‌زند!

يک شکايت بزرگ داشت، مي‌گفت راديو و تلويزيون در کار تربيت اسلامي کوتاهي مي‌کنند. مي‌گفت بچه‌ها اصلا با اسلام آشنا نيستند، وقتي که بزرگ مي‌شوند ديگر ما کاري نمي‌توانيم کنيم. از آموزش و پرورش هم به همين دليل ناراحت بود. مي‌گفت فقط مدرک مي‌دهند، کاش به جاي مدرک هنر ياد مي‌دادند تا بيکاري کم‌تر شود، اصلا همه فتنه‌ها از بي هنري است.

پرسيديم چرا بعضي‌ها راه‌شان از انقلاب جدا شد؟ ‌گفت: اين‌ها از اول هم همين‌جوري بودند، تقوا نداشتند، دنبال سود و رياست بودند، وقتي به آن نرسيدند ، ساز مخالف زدند. خيلي تأکيد مي‌کرد که انسان بايد لقمه حلال خورده باشد، وگرنه کاري از دستش براي انقلاب بر نمي‌آيد.

وقتي در مورد عملکرد اين 33 سال سؤال کرديم، جوابش براي‌مان جالب بود. گفت: تا ديروز که توي خط بوديم، تازه هنوز چند سالي است که داريم پايه‌هاي انقلاب را محکم مي‌کنيم. انقلاب که هنوز ريشه دار نشده که شما انتظار محصول داريد!

آخر مصاحبه که از سنش پرسيديم، طفره مي‌رفت، مي‌گفت: کاش سنم کم‌تر بود ولي ايمان و عمل بيشتري داشتم، خيلي اصرار کرديم، گفت 80 ساله‌ام.

نظرات کاربران
کد امنیتی
w_ebeight
w_ebeight
٩٣/٠٦/٠٩
٠
٠
آیات ۱۷۵- ۱۶۹ سوره آل عمران / از شفاعت کنندگان در قیامت شهید است .ای پدر و مادر شهید خوشا به حالتان