قهرمان شما کيست؟

قهرمان شما کيست؟

نویسنده : حامد نادری راد

تازه دبيرستاني شده بودم، مثل همه بچه‌هاي آن زمان عشق ايميل و ID و چت کردن داشتم. با يکي از دوستانم رفته بودم کافي نت که ايميل درست کنم. همه مشخصات را صاف و ساده برايشان نوشتم تا اين‌که رسيدم به يکي از سؤال‌هاي امنيتي، سؤال اين بود: قهرمان شما چه کسي است؟ برايم سؤال سختي بود، از کل قهرمان‌هايي در آن سن و سال مي‌شناختم، فقط «دهقان فداکار» و «پطرس» يادم مي‌آمدند. اصلا قهرمان يعني چي؟ بزرگ‌تر که شدم، آدم‌هاي بزرگ زيادي به من معرفي مي‌شد، آدم‌هايي با ويژگي‌هاي خيلي خاص، با کارهاي خارج از حد تصور، با رفتارهايي که باورش برايم سخت بود. ولي هيچ‌کدامشان قهرمان من نبودند. هيچ‌کدام تم موبايلم نشدند، عکس روي تي‌شرت‌ام نشدند، تصوير پس زمينه کامپيوترم نشدند، عکس‌شان را قاب نکردم توي اتاقم نصب کنم، دلم براي هيچ‌کدام‌شان تنگ نمي‌شد.

من قهرمان نداشتم، قهرمان‌هاي من همگي مرده بودند! هيچ‌وقت نشد که آن‌ها را ببينم، با خنده‌شان بخندم و با گريه‌شان، گريه کنم. بهشان هديه بدهم و قيافه‌ام را شبيه آن‌ها کنم. آن‌ها هميشه مال گذشته‌ها بودند. هر چند يک بار هم که قهرمان جديدي را پيدا مي‌کردم، زماني بود که به جمع قهرمان‌هاي مرده اضافه شده است. روزنامه‌ها از او خبر کار مي‌کنند، نويسنده‌ها برايش کتاب مي‌نويسند، کارگردان‌ها مي‌خواهند برايش فيلم بسازند، فعالان مجازي برايش سايت مي‌زنند، شهرداري برايش مجسمه مي‌زند و مسئولان هم همايش‌هاي تکراري برگزار مي‌کنند. ولي من اين‌ها را نمي‌خواهم، چون قهرمان من ديگر مرده است. من قهرمان نداشتم، همه آن‌هايي که بايد قهرمان من مي‌بودند، خيلي آسماني بودند. همه‌شان از اول انگار قهرمان به دنيا آمده بودند و من هيچ وقت نمي‌توانستم شبيه آن‌ها بشوم. اصلا مگر قهرمان‌هاي ما مثل همه جاي ديگر از زمين خاکي شروع نکرده‌اند؟ آيا اين روزها ديگر کسي نمي‌تواند قهرمان شود؟ مثلا خلباني که هواپيما را سالم به زمين مي‌نشاند، معلمي که دانش‌آموزان‌اش را از آتش‌سوزي نجات مي‌دهد، پدر و مادري که فرزند معلولي را 18 سال بزرگ مي‌کنند، پزشکي که داروي ضد ايدز اختراع مي‌کند. اين چرخه اين‌قدر برايم تکرار شد که به فکر افتادم، نکند ما اصلا نبايد قهرمان داشته باشيم؟ شايد قهرمان داشتن چيز بدي باشد؟ ولي اين‌جوري نبود. انگار خدا خودش هم مي‌خواسته ما قهرمان داشته باشيم، چون پيامبرش را به عنوان الگو (خودماني‌ترش مي‌شود همان قهرمان) به ما معرفي کرده است. خودش گفته مثل او بپوشيد، مثل او بخوريد، مثل او رفتار کنيد، مثل او حرف بزنيد، مثل او زندگي کنيد. مي‌دانستم اين آدم بزرگ‌ها هيچ وقت مثل قهرمان خدا نمي‌شوند ولي دلم خوش بود که شبيه او هستند، به او نزديک هستند. اين روزها يکي ديگر از همان آدم بزرگ‌ها فوت کرده است، باز همه دوره افتاده‌اند براي قهرمان سازي، مي‌خواهند کتاب بنويسند، فيلم بسازند، پوستر چاپ کنند و شايد هم مثل ما توي نشريه‌شان موضوع‌ويژه کار کنند. ولي هم‌چنان قهرمان‌هاي شهر من گمنامند. تا وقتي زنده هستند هيچ کس از آن‌ها به‌خاطر کارهايي که کرده‌اند، حرف نمي‌زند. گمنامي قهرمان‌هاي شهر ما به جايي رسيده که مأمور عملياتي CIA در امور ايران از آن‌ور دنيا پيام مي‌دهد و طرح ترور قهرمان ما را اعلام مي‌کند و صد حيف که باز هم قهرمان ما شناخته نمي‌شود حتي اگر عدو شود سبب خير.

نظرات کاربران
کد امنیتی