جایی برای پیرمردها هست
داستان زندگي پيرمرد قهرمان «حاج ذبيح‌ا... بخشي»

جایی برای پیرمردها هست

نویسنده : وجیهه محمد پور مقدم

شهيد باکري مي‌گويد که اين مردان رزم امروز، در آينده به سه دسته تقسيم مي‌شوند: اول دسته‌اي‌ به‌ مخالفت‌ با گذشته‌ خود برمي‌خيزند و از گذشته‌ خود پشيمان‌ مي‌شوند. دوم، دسته‌اي‌ راه‌ بي‌تفاوتي‌ را برمي‌گزينند و در زندگي‌ مادي‌ خود غرق‌ مي‌شوند. سوم، دسته‌اي‌ به‌ گذشته‌ خود وفادار مي‌مانند و در آخر از شدت‌ مصائب‌ و غصه‌ها دق‌ خواهند کرد. ذبيح‌ا... بخشي يکي از افراد همين دسته سوم است که تا آخرين لحظات عمرش پاي آرمان‌هايش ايستاد و لحظه‌اي دست از خواسته‌هايش نکشيد. پيرمردي که به حاج بخشي معروف بود و علاوه بر اين‌که برادر شهيد بود، دو فرزند و دامادش هم در 8 سال جنگ تحميلي شهيد شدند. تصميم گرفتيم در اين پرونده به سراغ افرادي با اين ويژگي‌ها برويم و بيشتر با آن‌ها و اعتقادات‌شان آشنا شويم. انسان‌هايي که هم در زمان جنگ درخشيدند و در صحنه حاضر بودند و هم بعد از آن با تمام وجودشان در راه انقلاب ماندند. پدران و مادران شهيد که بعضي از آن‌ها را يا نشناخته‌ايم و يا اسم‌هاي‌شان را کمتر شنيده‌ايم. کساني که براي خودشان يک حاجي بخشي هستند و مثل حاجي بخشي در زمان زندگي‌شان براي ما غريبه محسوب مي‌شوند.

نامش حاج ذبيح‌ا... بخشي بود اما به حاجي عطري، حاجي شکلاتي، حاجي گلاب‌پاش، شيعه علي، حبيب بن مظاهر هم معروف بود.

براي رهبر انقلاب نامه نوشته بود زماني که آقاي گلپايگاني به نمايندگي رهبر در بيمارستان به ملاقاتش رفته بود. نوشته بود من مي‌دانم که خط آيت‌ا... خامنه‌اي خط محمد(ص) و ائمه اطهار است.

7 سال بيشتر نداشت که نيروهاي متفقين پدرش را کشتند از همان زمان شد سرپرست خانواده. آب مي‌فروخت به ماشين‌هايي که از خرمشهر مي‌رفتند و 5 شاهي و 10 شاهي مي‌گرفت. پول‌ها را که به مادرش داد يک چک خورد که اين‌ها را از کجا آورده‌اي؟! مادر را برد نشانش داد که چه‌طور از آب انبار آب مي‌آورد و به راننده‌ها مي‌فروشد و 5 شاهي 10 شاهي و صنار مي‌گيرد.

از کودتاي 28 مرداد به طرفداران آيت‌ا... کاشاني و نواب صفوي پيوسته بود. مبارزه با طاغوت را از همان زمان شروع کرد. يک بار که ماموران ساواک دنبالش بودند پول‌هاي توي جيبش را روي زمين مي‌ريخت. مردم براي جمع کردن پول‌ها هجوم آوردند و راه ماموران بسته شد و حاجي فرار کرد.

47 سالش بود که به جبهه رفت تمام هشت سال را جبهه ماند. 8 سال از زندگي‌اش. دو فرزندش دامادش و برادرش را در همان 8 سال جنگ از دست داد.

دو ساعتي مي‌شد پسرش شهيد شده بود، اما چهره‌اش شاداب و خندان بود. حتي حاضر نشد براي همراهي با جنازه پسر جبهه را ترک کند.

يک گوني شکلات روي پشتش بود، حاجي با خودش هم شکلات مي‌برد هم شادي.

همه با شعار «ماشاء‌ا... حزب‌ا...» و تويوتاي پر از ترکش مي‌شناختندش.

داشت فيلم‌برداري مي‌کرد از جنازه شهدا، پتو را کنار زد تا از شهيد فيلم بگيرد. پتو که کنار رفت ديد «عباس» خودش است.

تا چند تا رزمنده مي‌ديد شروع مي‌کرد به حرف زدن. حرف‌هايش شبيه سخنراني بود. هم هيجاني بود هم سياسي. همه حرفش اعتراض به اوضاع جهان بود، به سازمان ملل و شوراي امنيت و حق «وتو». گاهي آن‌قدر درباره ظالمانه بودن حق وتو سخنراني مي‌کرد که بچه‌ها پدر وتو صدايش مي‌کردند.

حنا مي‌آورد دست و پاي بچه‌ها را حنا مي‌کرد. مي‌خنديد و مي‌گفت امشب، شب دامادي‌تان است. آن شب‌ها، شب‌هاي عمليات بود.

صدام زبده‌ترين فرماندهانش را مامور کرده بود فاو را پس بگيرند. هواپيماها، بالگردها و تانک‌ها روي سر بچه‌ها سر ريز شده بودند، فرماندهان خودي نگران بودند. اوضاع سخت بود آن‌قدر که هر کس هر کاري مي‌کرد تا جلوي دشمن را بگيرد. فشار دشمن زياد بود و روحيه بچه‌ها پايين آمده بود. توي آن اوضاع، سر و کله حاجي پيدا شد. گلاب و شکلات و سربندش هم بود. تا آمد شروع کرد! «کي خسته است؟» بچه‌ها با همان گلوي خشک فرياد زدند: «دشمن». چند ساعت بعد نيروهاي عراقي عقب‌نشيني کردند.

يک گلاب‌پاش روي دوشش. يک بسته شکلات توي دستش. بمب روحيه توي اوج دلهره و اضطراب‌هاي عمليات بود. تا مي‌آمد داد مي‌زد: «ماشاءا...»، بچه‌ها مي‌گفتند: «حزب‌ا...»؛ «کي خسته است؟»... و بچه‌هايي که مي‌خنديدند و مي‌گفتند «دشمن». دلهره‌ها فراموش مي‌شد توي همان اوج عمليات.

ظاهرا يک نفر بود اما در واقع يک لشگر بود. اين را بچه‌هاي جبهه مي‌گفتند. همه دوستش داشتند مثل پدرشان مثل...

«پيترسون» خبرنگار آمريکايي مي‌گفت مرکزي دارند که تويش مستندات جنگ ايران را گردآوري کرده‌اند. مي‌گفت جنگ ايران چند نماد دارد او نمادها را توي اتاقش نصب کرده است. يکي از اين نمادها عکس حاجي بخشي بود. همان که دارد توي «سه‌راهي شهادت» خودرو مشتعل را خاموش مي‌کند. همان خودرويي که دامادش در آن سوخت و شهيد شد.

سه‌راهي تبديل به سه‌راهي آتش شده بود. خودرو آبرساني، مهمات، آمبولانس و... را زدند. لاشه خودرو‌هاي اطراف افتاده بود. هر خودروي که مي‌آمد مي‌زدند. مي‌دانستيم خودرو حاجي را مي‌زنند. حاجي آمد. خودروش را زدند. 3 مجروح همراهش بود. خودرو آتش گرفت. حاجي پريد پايين و شروع کرد به خاموش کردن خودرو با پتو. چندتايي هم ترکش خورد. فايده نداشت ديگر کاري از دست کسي بر نمي‌آمد. مجروحان شهيد شده بودند، يکي از آن‌ها داماد حاجي بود. حاجي که ديد کاري از دستش بر نمي‌آيد رفت خط و فرياد زد کي خسته است...

راديو عراق شايعه کرده بود حاجي بخشي کشته شده است، حاجي سريع خودش را به جبهه رساند. مي‌گفت: «صدام گفته مرده‌ام آمدم بگويم من از آن دنيا آمدم تا تو را با خودم ببرم!»

يک نيسان داشت با آن کمک‌هاي مردمي را از پشت جبهه جمع مي‌کرد و مي‌برد خط. بعد با همان خودرو، مجروحان را حمل مي‌کرد و بر مي‌گرداند عقب.

بچه‌هايي که شهيد مي‌شدند هنوز در جيب‌شان خوراکي‌هاي حاجي بخشي بود.

نه گرماي جنوب نه سرماي غرب. فرقي نمي‌کرد حاجي همه جا بود. مي‌گفت شيعه علي(ع) هستم.

لشکر گارد رياست جمهوري عراق چنان پاتک سنگيني مي‌زد که باور نکردني بود. هم آتش سنگين بود، هم مقاومت دشوار شده بود. حاجي که آمد با شعار و گلاب و شکلات. حال بچه‌ها بهتر شد. حالا هم جواب شليک‌هاي دشمن را مي‌دادند هم جواب شعارهاي حاجي، حالا مقاومت نه سخت بود نه سنگين.

ارتش عراق براي سرش جايزه تعيين کرده بود. مي‌گفتند بمب روحيه جبهه‌هاي ايران است.

بزرگداشت فرماندهان شهيد لشکر 27 محمد رسول ا... است. سالن وزارت کشور است. 4 هزار نفر نشسته‌اند تا مراسم شروع شود. مراسم که شروع مي‌شود از انتهاي سالن صدايي مي‌آيد. يک نفر به همراه دو نفر که زير بغل‌هايش را گرفته‌اند دارد وارد مي‌شود. اسلحه‌اش روي دوشش است. سربندي به سرش. صدايش به سختي در مي‌آيد. اما فرياد مي‌زند: «ماشاءا...» تمام جمعيت جواب مي‌دهند: «حزب‌ا...»؛ «کي خسته است؟»... «دشمن»؛ «کجا مي‌ريد؟»... «کربلا»؛ «منم ببريد»... «جا نداريم». حالا ديگر همه جمعيت اشک مي‌ريزند. حاجي بخشي باز هم با خودش شادي و نشاط مي‌آورد.

ماجراي «سلمان رشدي» که اتفاق افتاد حزب‌ا... جلوي سفارتخانه انگليس جمع شدند. آجر و گل برده بود تا در سفارت را گل بگيرد. سردار «ابوالفتحي» گفته بود «حاجي چه‌کار مي‌کنيد!» گفته بود «بايد درب سفارتخانه را گل بگيرم، اين‌ها تا کي بايد به جهان آقايي کنند؟» سردار که گفت «براي نظام مسئله است و بد مي‌شود» حاجي قبول کرد، گل و آجرش را کنار گذاشت.

مي‌گفت توي جنگ تبليغات و روحيه مهم‌ترين چيزهاست. مي‌گفت «اگر به من بگويند بايد به تظاهرات بروي من دمپايي‌هايم را در مي‌آورم و پاي پياده مي‌دوم...»

رشادت‌ها و مبارزه‌هايش به ايران ختم نشد، جنگ «خوشه‌هاي خشم» که شد، رفت لبنان. 16 روز در جنوب لبنان و خط مقدم جبهه حضور يافت. حاجي نشاط و اميد را به جبهه‌هاي لبنان هم برده بود.

روزنامه «کريستين ساينس مانيتور» در تابستان 1390 درباره حاجي نوشته بود: «ذبيح‌ا... بخشي فدايي ريش سفيد ايراني، جلودار و هسته تمامي اقدامات انقلابي و يا راهپيمايي‌هاي حمايت از نظام بوده است، او در ايران يک نهاد است...»

هنوز با همان سربند، همان چفيه، کفنش را مي‌پوشيد و سلاحش را بردوش مي‌گرفت. هنوز هم پرچم‌دار و جلودار همه مراسم‌ها و راهپيمايي‌ها بود. چهره آشناي نماز جمعه‌ها، گوشش به فرمان رهبر بود که کجا چه چيزي مي‌گويد تا او اطاعت کند.

نظرات کاربران
کد امنیتی