کوتاه از زندگي استاد

کوتاه از زندگي استاد

نویسنده :

* در 16 سالگي وبا گرفت. براي آن وقت‌ها بيماري خطرناکي بود. اميدي به زنده ماندنش نداشتند. در آن حال صدايي مي‌شنود: «با ايشان کاري نداشته باشيد، ايشان پدر محمدتقي است.» پس از مدتي حالش کاملا خوب مي‌شود. بزرگ مي‌شود، بهش مي‌گويند: «کربلايي محمود بهجت!» ازدواج کرده بود، 5 فرزند داشت. ندايي را که در 16 - 17 سالگي شنيده بود تازه به ياد آورد. فرزند پنجم پسر بود. نامش را مي‌دانست؛ «محمد تقي».

* ماه‌هاي پاياني سال 1344 (ه.ق) در شهر «فومن» به دنيا آمد. فقط 16 ماه از عمرش گذشته بود که مادرش از دنيا رفت. پدرش «کربلايي محمود بهجت» از مردان مورد اعتماد شهر بود. ذوق شعر و شاعري هم داشت. مرثيه‌هايش براي امام حسين (ع) هنوز در شهر فومن ماندگار است.

* مي‌گويند جواني‌اش با نوجواني هم سن و سال‌هايش متفاوت بود. اما خودش هيچ‌ وقت چيزي نمي‌گفت. بعضي از شاگردان شنيده بودند ضمن تعريف از آيت‌ا... نائيني‌(ره) گفته بود: «من در ايام نوجواني در نماز جماعت ايشان شرکت مينمودم و از حالات ايشان چيزهايي را درک ميکردم.»

* وقتي فومن بود به مکتب‌خانه مي‌رفت. مقدمات تحصيلات ديني را همان جا گذراند. سال 1348 تقريبا 14 ساله بود. روح کمال جويش تاب نياورد. رفت عراق و در کربلا مشغول تحصيل علم شد.

* خودسازي را از نوجواني آغاز کرده بود. اصرار زيادي در تهذيب نفس داشت. با روحيه پي‌گيري که داشت هيچ‌ وقت در اين مورد متوقف نشد. 4 سال در کربلا ماند. حالا نجف‌ اشرف بود و شرکت در کلاس‌هاي درس مراجع بزرگ حوزه علميه‌اش!

* 18 ساله که مي‌شود اجازه ورود به کلاس آيت‌ا... قاضي را پيدا مي‌کند. شاگرد مخلص و مشتاقي بود، براي همين بسيار مورد توجه استاد قرار گرفت. تازه سال‌هاي آغاز جواني‌اش بود اما پيشرفتش در مراحل عرفان طوري بود که خيلي‌ها غبطه‌اش را مي‌خوردند.

* 1324 شمسي پس از تکميل دروس به ايران برگشت. مدتي در زادگاهش ماند. هنگام بازگشت به نجف براي زيارت حضرت معصومه (س) و اطلاع يافتن از وضعيت آن‌جا به قم رفت. در چند ماهي که در قم بود خبر رحلت استادان بزرگ نجف يکي يکي به او مي‌رسيد. انگار ديگر دليلي براي رفتن نداشت. تصميم گرفت در قم بماند.

* جلسه قبلي به درس استاد ايرادي گرفته بود. از همه طلابي که در درس شرکت کرده بودند کم سن و سال‌تر بود. همه شاگردان دورش را گرفته بودند و به کارش اعتراض مي‌کردند. استاد که وارد کلاس شد و آن وضعيت را ديد به طلاب گفت: «با آقاي بهجت کاري نداشته باشيد.» همه ساکت ميشوند آنگاه استاد ادامه ميدهد: «ديشب که تقريرات درس مرحوم آخوند را مطالعه ميکردم متوجه شدم که حق با ايشان است.»

* مرحوم علامه محمدتقي جعفري مي‌گفت: «وقتي که در خدمت آقا شيخ کاظم شيرازي مکاسب ميخوانديم، آيت‌ا... بهجت نيز که الان در قم اقامت دارند، در درس ايشان شرکت مينمودند، خوب يادم هست که وقتي ايشان اشکال ميکردند آقا شيخ کاظم با تمام قوا متوجه ميشد، يعني خيلي دقيق و عميق به اشکالات آقاي بهجت توجه ميکرد، همان موقع ايشان در نجف به فضل و عرفان شناخته شده بود.»

* شهرت گريز بود. دوست داشت کمتر ديده شود. چند سالي مي‌شد که همراه تحصيل، تدريس را هم شروع کرده بود. اقامتش در قم که قطعي شد باز هم به اين روال برگشت. با اين حساب سابقه 40 سال تدريس داشت اما هميشه در خانه درس مي‌داد. با اين که کلاس درسش در خانه تشکيل مي‌شد. علماي بزرگي در آن حاضر مي‌شدند. شاگردان برجسته‌اي هم داشت، محمد‌تقي مصباح‌يزدي، عبدالمجيد رشيد‌پور، مهدي روحاني، علي پهلواني تهراني، مختار امينيان، محمدهادي فقهي، هادي قدس، محمود امجد، محمد ايماني، محمدحسن احمدي فقيه يزدي.

* هر روز آقا را در راه حرم زيارت مي‌کردم، چهره نوراني ايشان همه را جذب مي‌کرد. در رفتار و نشست و برخاست‌شان حالتي داشتند که هر بيننده‌اي را جذب مي‌کرد. انگار در يک فضاي معنوي خاصي زندگي مي‌کردند.

* سحر خيز بود. زيارت حضرت معصومه (س) برنامه هر روزش بود. برنامه‌هاي متعددي که هر روز اجرا مي‌کردد همگي اولين چيزهايي بود که هر بيننده‌اي را به خود متوجه مي‌کرد، مخصوصا کساني که دوست داشتند يک الگوي رفتاري براي خودسازي بشناسند و پيروي کنند.

* دوست داشتي به هر بهانه‌اي شده چند قدمي همراهش باشي. مردم بي‌بهانه مي‌آمدند. کار خاصي نداشتند. براي نماز که به مسجد مي‌رفت طلاب و بعضي مردم عادي دورش را مي‌گرفتند. قبل از نماز ذکر مي‌گفت. يک بار به طلاب اعتراض کرده بود، مي‌گفت: «به دنبالم که مي‌آييد، گمان مي‌کنم سوالي داريد به همين خاطر سکوت مي‌کنم.»

* در کارش دقيق و منظم بود. حتي برنامه‌ريزي کرده بود که از خانه تا مسجد مشغول فلان ذکر و بعد از آن ذکر خاص ديگري را بگويد. نمي‌گذاشت وقتش بيهوده بگذرد. براي نوافل يوميه هم با همين نظم و دقت برنامه‌ريزي کرده بود.

* هيچ وقت نکته‌اي را مستقيم تذکر نمي‌داد. معمولا چند دقيقه‌اي زودتر در کلاس درس حاضر مي‌شد. هميشه حکايتي يا حديثي را تعريف مي‌کرد. شاگردان همه مشتاق اين حکايت‌ها و گوشزد‌هاي استاد بودند. مي‌گفتند: ايشان يک مطالبي مي‌گويند که درست منطبق مي‌شود بر زندگي ما و با ذکر آن داستان يا حديث مشکلات ما را در زندگي حل مي‌کنند و کوتاهي و اشتباهاتمان را به ما گوشزد مي‌کنند.

* براي نماز اول وقت سفارش مي‌کرد. از مرحوم آقاي قاضي (ره) براي شاگردانش نقل مي‌کرده که: «اگر کسي نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عاليه نرسد مرا لعن کند!»

* يکي از ويژگي‌هاي مهمش اين بود که بسيار سعي داشتند شبيه الگوي رفتاري معصومين رفتار کنند. کافي بود به رفتارش دقت کني. حرف زدن و سکوتش، نشست و برخاستش، نماز و عبادتش، برخوردش با آدم‌هاي اطراف، همه به گونه‌اي بود که هر آدم عادي را متوجه مي کرد.

نظرات کاربران
کد امنیتی