پهلوانان زنده‌اند...
جامعه شناسانه

پهلوانان زنده‌اند...

نویسنده :

همه سرشان را تکان مي‌دهند و نچ نچ مي‌کنند همه ايستاده‌اند و تماشا مي‌کنند دختري در زير دست‌و‌پاي مردي کتک مي‌خورد و همه ايستاده‌اند و نگاه مي‌کنند... خبرش مثل بمب همه‌جا پخش مي‌شود يک نفر زخمي و مجروح شد و بقيه ايستادند و نگاه کردند، يک نفر جانش را از دست داد و بقيه تماشاچي بودند. اين‌ها را مي‌خوانيد دل آدم مي‌سوزد و نا‌خودآگاه آهي مي‌کشد که پس انسانيت کجا رفته است رحم و مروت جايش را به چه چيزي داده است و همه دنبال اين سئوال هستند که بر سر آدم‌هاي اين روزگار چه آمده است که اين قدر بي‌تفاوت برخورد مي‌کنند. راستش اگر قرار باشد برگرديم به روزگار قديم زماني که پهلوانان زنده بودند و حق مظلوم را از ظالم مي‌گرفتند بايد يادآوري کنيم که جامعه ما يک جامعه سنتي بود جامعه‌اي که در آن آدم‌هاي يک محله همديگر را مي‌شناختند و با اصل و نسبت هم آشنا بودند همه مي‌دانستد فلاني بچه کي هست جد و آباءش کي بودند و.... همه مي‌دانستند فلاني لوتي محله است يا فلاني جزو اراذل و اوباش محله است، براي همه مشخص بود، همه با هم همکاري مي‌کردند و مقدار جرائم و اتفاقات خطرناکي که براي مردم مي‌افتاد کم بود و اعتماد به آدم‌ها نقش پررنگ‌تري داشت. اما حال که جامعه ما به سوي مدرن شدن پيش رفته‌است اوضاع کمي فرق کرده است جامعه بزرگتر شده است روابط بين آدم ها پيچيده شده است. ساختار جامعه‌مان تغيير کرده است، در جامعه مدرن مسئوليت‌ها تقسيم شده است و نهادهاي ديگر بار مسئوليت‌هاي جمعي را به دوش گرفته‌اند و البته ميزان خطرات و موقعيت‌هاي خطر آفرين بيشتر شده است و براي مردم تجربه‌هاي تلخ بيشتري اتفاق افتاده است، به دليل همين تجربه‌ها و پيشينه‌هاي ذهني است که آدم‌ها کمتر به يکديگر اعتماد مي‌کنند. در جامعه‌اي که به دليل حيله، نيرنگ و کلاه‌برداري آدم فرق بين دزد و يک آدم معمولي را سخت‌تر مي‌تواند بفهمد اعتماد کردن کار راحتي نيست. شايد براي همين است که وقتي امروز اتفاقي مثل حمله يک مرد به مرد ديگري در خيابان مي‌افتد، مردم مي‌ايستند و نگاه مي‌کنند، شايد براي همين است که وقتي قرار است شخص غريبه‌اي را در باران سوار ماشين کنند با شک و ترديد عمل مي‌کنند. دنياي مدرن مي‌گويد نمي‌شود به غريبه‌ها اعتماد کرد براي همين از کودکي به فرزندان‌مان مي‌آموزيم که حتي شکلات از فردي که نمي‌شناسند قبول نکنند. دنياي مدرن مي‌گويد وظايف تقسيم شده است و در چنين موقعيت‌هايي نهادي به نام نيروي‌انتظامي هست که وظيفه‌اش کمک‌رساني و حفظ جان مردم و تأمين امنيت است براي همين هنگام حضور در موقعيت‌هاي خطرناک که احتمال آسيب جاني وجود دارد مردم عکس‌العلي نشان نمي‌دهند و احساس وظيفه نمي‌کنند و منتظر عکس‌العمل نيروي‌انتظامي هستند. با اين حال مردم با يک تعارض برخورد مي‌کنند، در تعارض ميان خطري که مي‌تواند هنگام کمک آن‌ها را تهديد کند و عذاب وجداني که مي‌گويد نمي‌شود بي‌تفاوت بود و از جان يک نفر گذشت!! اين تعارض جديدي است که به دليل تغيير ساختار جامعه گريبان مردم را مي‌گيرد، چون تعريف درستي از نوع حضور مردم در چنين موقعيت‌هايي وجود ندارد و نقش مردم به درستي تعريف نشده است. آموزشي هم که در اين زمينه به آن‌ها داده مي‌شود اين است که مثلا در موقعيت‌هاي خطرآفرين تنها نيروي‌انتظامي صلاحيت دخالت در ماجرا را دارد است و مسئول ايجاد آرامش و امنيت است، در موقعيت‌هاي تصادف و کمک‌رساني تنها مأموران اورژانس صلاحيت تکان دادن مسدوم را دارند و... اما کسي نيست بگويد اين به معني مسئوليت نداشتن شما نيست و تنها نوع مسئوليت و مدل دخالت کردن شما در چنين موقعيت‌هايي متفاوت است! مثلا مي توانيد با نيروي‌انتظامي بالافاصله تماس بگيريد و يا اين که خطر را دفع کنيد و آن را به تأخير بيندازيد تا ارگان يا نهاد مسئول برسد. شايد اگر آموزش‌هاي درستي به مردم داده شود و شايد اگر تعاريف درستي در مورد نقش و وظيفه مردم در چنين حوادثي وجود داشته باشد و مهارت‌هاي لازم به آن‌ها ارائه شود مردم به جاي شک و ترديد و به‌جاي احساس ترس و دوگانگي بهترين انتخاب و بهترين عکس‌العمل را از خودشان نشان دهند و آن وقت است که مي‌فهميد در جامعه کنوني هم هنوز پهلوانان زنده‌اند و درد مردم را دارند.

نظرات کاربران
کد امنیتی