آدم‌هايي براي همه نسل‌ها

آدم‌هايي براي همه نسل‌ها

نویسنده :

تعدادشان آن قدر زياد هست که با اين حرف‌ها تمام نشود، آن قدر هم همگي‌شان آدم‌هاي بزرگ و درست بوده‌اند که اگر قرار باشد در موردشان حرف بزنيم، اين چند صفحه جيم که هيچ، کل شماره‌هاي تا حالا چاپ شده و بعدا چاپ خواهد شد جيم را هم که بگذاريم، کفايتشان نمي‌کند. حرف‌مان اين است که قهرمان‌هاي جنگ هشت ساله‌مان، همگي آدم‌‌هايي بودند که در هر شرايطي چه قبل از جنگ و چه در زمان جنگ سعي مي‌کردند به وظيفه‌شان عمل کنند و بهترين کاري را که از دست‌شان بر مي‌آمد انجام مي‌دادند، حالا ما فقط اسم چند‌تاي‌شان را مي‌آوريم، شما خودتان ادامه‌اش را تا چندين هزار تا برويد.

شهيد ولي ا... چراغچي
توي دانشگاه مهندسي مي‌خواند. سال پنجاه و هشت که دانشگاه‌ها تعطيل شد، وارد ارتش شد. بعد از تشکيل سپاه براي تعليم نيرو به سپاه رفت. ديگر فرصتي براي درس خواندن نبود. درگيري‌هاي داخلي کشور را ناآرام کرده بود. او براي مبارزه با عناصر ضد انقلاب به گنبد رفت. جنگ شروع شد، حالا بايد در مقابل دشمن خارجي از کشورش دفاع مي‌کرد.

خانواده اصرار داشت که او ازدواج کند. هر بار به يک بهانه نمي‌پذيرفت. بالاخره برايشان يک شرط گذاشت. تنها با دختري ازدواج خواهد کرد، که حضور دائم او را در جبهه بپذيرد. انگار مي‌دانست که ماندني نيست، در واقع هميشه آماده شهادت بود.

همرزمانش بهش ايراد مي‌گرفتند. خيلي کم به خانواده‌اش تلفن مي‌زد. علتش را که مي‌پرسيدند. هميشه يک جواب داشت: هر وقت با خانواده تماس مي‌گيرم، فکرم درگير آن‌ها مي‌شود. بخشي از فکرم مدام مشغول آن‌ها مي‌شود. اين فکر بايد تمامش در خدمت جنگ باشد. کمتر با آن‌ها تماس مي‌گيرم تا اين حالت از بين برود.

باز هم زخمي شده بود. نمي‌گذاشت کسي به او برسد. بار اولش نبود. توي عمليات چزابه هم دست و پايش مجروح شده بودند، اما او آرام نمي‌گرفت. قبول نمي‌کرد براي مداوا خط را ترک کند. آن قدر کوتاه نيامد تا حالش حسابي بد شد. به اجبار پشت جبهه منتقلش کردند. اين‌بار اما جراحتش شوخي نبود. ترکش تا پشت دريچه قلبش رسيده بود. باز هم مثل سابق رفتار مي‌کرد. مدام در جواب نگراني‌هاي بقيه مي‌گفت: چيزي نيست. من حالم خيلي خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچه‌هاي بسيجي در خط مقدم باشيد.

شهيد عبدالحسين برونسي
سياسي نبود. توي روستا زراعت مي‌کرد. ماموران اصلاحات ارضي شاه که آمدند، انقلاب سفيد را نپذيرفت. آب و ملکشان را هم قبول نکرد. مجبور شد روستايش را ترک کند. وقتي آمد شهر هر کاري از دستش برمي‌آمد، انجام داد. آخر سر رفت سر کار بنايي! حالا توي جلسات سياسي هم شرکت مي‌کرد. خيلي زود هوش و شجاعتش را نشان داد، چند بار دستگير شد. ساواک زير شکنجه دندان‌هايش را شکسته بود. حال يک مبارزه فعال شده بود.

مي‌شد خيلي‌ها نديده باشندش. مي‌شد از نزديک ببينندش و بجا نياوردنش. اما نامش را دوست و دشمن شنيده بود. کافي بود بگويي «عبدالحسين برونسي» آوردن اسمش براي ترساندن دشمن کافي بود. سر نترسي داشت. به خاطر شجاعت و لياقتش شده بود فرمانده تيپ! توي کردستان همه او را مي‌شناختند. براي سرش جايزه تعيين کرده بودند. قبل از جنگ بنا بود پنج کلاس بيشتر درس نخوانده بود.

شهيد حسن آقاسي‌زاده شعرباف
قرار بود براي ادامه تحصيل برود کانادا، دودل بود که الان فعاليت‌هاي انقلابي‌اش مهم‌تر است يا ادامه تحصيل که با استعلام از دفتر نمايندگي امام در قم و تاکيد آن‌ها و کمک پدر و بعضي از مسئولين آموزش و پرورش براي تحصيل به کانادا رفت. هنوز از شروع تحصيلاتش در دانشگاه تورنتوي کانادا خيلي نگذشته بود که شنيد امام به فرانسه آمده. آرام و قرار نداشت، درس‌هايش را رها کرد و رفت پاريس. روزها مترجم خبرنگاران خارجي بود و شب‌ها در نوفل‌لوشاتو نگهباني مي‌داد.

همه اصرارش مي‌کردند که برگردد کانادا و درسش را ادامه بدهد. کارشناسي‌اش را در رشته مهندسي سازه‌ها، کارشناسي ارشدش را در رشته پل‌سازي با ارائه تز مهندسي در دانشگاه تورنتوي کانادا با معدل بالايي گذراند رتبه اول دانشگاه شده بود. اما يک لحظه آرام و قرار نداشت. يکي از موثرترين نيروهاي فرهنگي انجمن اسلامي دانشجويان کانادا بود. پاي ثابت برگزاري مجالس مذهبي و فرهنگي براي دانشجويان مسلمان و غير مسلمان، لانه جاسوسي را که گرفتند، دانشجوهاي مسلمان کانادايي در دفاع از جمهوري اسلامي ايران و اعتراض به جاسوسي آمريکا اعتصاب غذا کردند. براي انعکاس اين خبر فعاليت زيادي کرد.

سال 61 به ايران برگشت. توي جنگ پنج بار مجروح شد. آخرين بار از کمر صدمه ديده بود، دکترها گفته بودند براي معالجه بايد برود اتريش. همه فکر مي‌کردند مي‌خواهد براي معالجه برود که گفت منصرف شده است. مي‌خواست برگردد منطقه! سال 66 شهيد شد. روزي که به مشهد آوردندش روز وفات امام هشتم بود. بالاخره توي حرم امام آرام گرفت.

شهيد محمود کاوه
توي دبيرستان اعلاميه هاي امام (ره) را پخش مي‌کرد. پاي ثابت جلسه‌هاي مذهبي و سياسي بود. توي راهپيمايي‌ها شرکت مي‌کرد و انقلاب که شد رفت توي سپاه عضو شد. براي گذراندن دوره چريکي رفته بود تهران که براي محافظت از جماران و خانه امام انتخابش کردند. يک ماموريت شش ماه بود. از جماران که براي اولين بار آمد مشهد، مادرش مي‌گفت کلي تغيير کرده، اصلا نمازش را هم يک جور ديگري مي‌خواند. جنگ که شروع شد از حاج احمد آقا اجازه گرفت رفت جنگ. کردستان منتظرش بود.

تيپ ويژه شهدا به فرماندهي ناصر کاظمي توي کردستان تشکيل شده بود. کاوه براي فرماندهي تيپ شهدا انتخاب شد. آزادسازى سد بوکان و جاده 47 کيلومترى آن، آزاد سازي جاده صائين دژ به تکاب، پاکسازى منطقه کيلو و اشتوژنگ، آزادسازى محور استراتژيک پيرانشهر به سردشت، انهدام مرکز راديويى آن‌ها و فتح ارتفاعات مهم مرزى منطقه آلواتان و آزاد سازى زندان «دوله‌تو» و کشتن بيش از 750 نفر از ضد انقلاب، نتيجه نبردهاى تهاجمى بود که توسط او و همرزمانش در تيپ ويژه شهدا طرح‌ريزى و انجام شده بود. حالا همه کاوه را مي‌شناختند. دشمن از او متنفر بود.

هر وقت وارد منطقه‌اي مي‌شد. نيروهاي ضد انقلاب فرار مي‌کردند. کومله‌هاي که دستگير مي‌شدند، مي‌گفتند: «از طرف فرمانده‌هانشان دستور دارند، هر وقت شنيديد فرمانده‌اي گروهي که مقابلتان است نامش کاوه است. عقب نشيني کنيد». در مورد کاوه دستور براي کومله عقب نشيني بي درگيري بود. درگيري را مدتي امتحان کرده بودند، ديده بودند فايده ندارد.

وقتي کسي مجروح مي‌شد، لباس‌هايش را مي‌شست. کس ديگر هم اگر مي‌خواست بشويد، نمي‌گذاشت. توي صف غذا، جلويي‌ها جا خالي مي‌کردند که او برود جلو غذا بگيرد. عصباني مي‌شد. ول مي‌کرد مي‌رفت. نوبتش هم که مي‌رسيد،‌ آشپزها برايش غذاي بهتر مي‌ريختند. مي‌فهميد. مي‌داد به پشت سريش. توي عکس‌هاي دسته جمعي هميشه کلي از بچه‌ها دورش بودند. همه دوستش داشتند. اگر بيست نفر توي عکس بودند، مي‌ديدي هجده تا دست روي گردنش هست.

شهيد که شد، همرزمانش فکر مي‌کردند توي مهاباد مردم جشن بگيرند. خبر که رسيده بود به مهاباد. مردم عزادار شده بودند. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه. مي‌گفتند «‌براي ما امنيت و آسايش آورده بود.»
شهيد سيدمحمد طرحچي توسي

بچه مشهد بود. مال يک خانواده مذهبي و معمولي، درآمدشان خيلي کم بود. توي دانشگاه پلي تکنيک تهران درس خواند، شد مهندس مکانيک! از همان اول جنگ آمده بود جنوب. کم کم بيشتر کار مهندسي جبهه را به عهده گرفت. از جنوب تا غرب همه مي‌شناختندش. خستگي نداشت. آخر حواسش بايد به همه جا مي‌بود. فرمانده پشتيباني بود. مهندسي جنگ جهاد سازندگي را او به راه انداخت.

از محله بچگي‌هايش تا جبهه جنوب در سال 60 راه زيادي آمده بود. قبل از انقلاب مثل بيشتر همرزمانش يک مبارز بود. بعد از انقلاب خودش را وقف جبران عقب ماندگي‌هاي کشور کرده بود. جنگ که شروع شد پشت جبهه را سپرده بود به ديگران و آمده بود جنوب... اين‌جا هم کارهاي زيادي داشت... انگار قرار نبود آرام بگيرد. تا رسيد به سال 60 ... نماز مغربش را مي‌خواند. گلوله تانک نگذاشت نمازش را تمام کند. عاقبت قرار گرفت.

نظرات کاربران
کد امنیتی