سر به سلطان سپردن!
ورق زدن پرونده يک حادثه کهنه اما مهيج

سر به سلطان سپردن!

نویسنده :

فاطمه آستاني

نعره شير در گوش مرد مي‌پيچد. فشاري گوشت دستش را از هم پاره مي‌کند. درد تا مغز استخوانش مي‌رود. مي‌خواهد فرياد بزند اما چيزي راه گلويش را بند آورده، چيزي که حالا حتي مسير ورود نفس را هم بريده است. مايع داغي از معده‌اش تا به گلو بالا مي‌آيد. بوي خون مي‌زند زير دماغش سعي مي‌کند با انگشتان پايش درد کشنده را از جانش بکند و به سطح سيماني زمين بچسباند. وسط افکاري که ساده از هم پاره مي‌شوند با خودش مي‌انديشد که چرا از ميان اين همهمه کسي نيست تا اين دندان‌هاي سفت را که اين‌طور او را چسبيده‌اند از او جدا کند. ناگهان همهمه جيغ مي‌شود. نمي‌تواند گردنش را بالا بياورد و ببيند آن همه فرياد براي چيست؟ حالا که فکرش را مي‌کند مي‌بيند حتي چشمانش هم چيزي جز يک دنياي قرمز را نمي‌بينند. وسط همه اين گيجي و پريشاني صداي خرد شدن استخواني را مي‌شنود و تنها درد به او مي‌فهماند که احتمالا اين استخوان‌هاي او هستند که اين‌طور ساده درهم مي‌شکنند. حالا او فقط يک چيز را دوست دارد که فرياد کند. «مرگ»!

همه آن چيزي که در چند خط بالا خوانديد بخشي از حادثه‌اي واقعي است که در يکي از روزهاي پاييزي سال 85 در يکي از تفريح گاه‌هاي مشهد اتفاق افتاد. حادثه‌اي که مي‌توانست خيلي ساده لابه‌لاي برگ‌هاي تقويم گم شود اما فيلمي که آن روز ابعاد اين حادثه وحشتناک را ضبط کرد و همان شب هم از تلويزيون پخش شد، باعث شد تا مدت‌ها اين ماجرا نقل محافل باشد و هرکسي هم به اصل ماجرا يک کلاغ اضافه کند تا از کل ماجرا 40 کلاغ در بيايد. اما اين‌که چرا ما بعد از 4 سال سراغ اين ماجرا رفتيم و آن را از وسط اين همه فراموشي بيرون کشيديم، هم حکايت خودش را دارد. چند روز پيش يکي از شبکه‌هاي تلويزيون ايتاليا با پخش تصاوير اين حادثه که در قالب يک مستند تهيه شده بود اين ماجراي هولناک را به دنيا معرفي کرد که همين هم بهانه دست ما داد تا سراغ اين ماجرا برويم و ابعاد آن را يک بار ديگر جراحي کنيم. اما اين بار نه به نقل از محافل خانوادگي و پچ‌پچ‌هاي درگوشي و يا حتي کليپ ناقصي که از آن تا مدت‌ها در گوشي‌هاي همراه افراد ذخيره بود، که از زبان تصوير بردار و ثبت کننده آن لحظات. شما هم مي‌توانيد در تهيه چنين گزارش‌هايي به ما کمک کنيد، اگر چنين سوژه‌هايي را سراغ داريد به 09376549944 پيامک بزنيد.

«ابوالقاسم خاتمي» از آن دست آدم‌هايي است که يک گفت‌وگوي ساده با او مي‌تواند به چندين ساعت ماجرا براي شما تبديل شود. کلي خاطرات واقعي از حوادثي دارد که فقط مي‌شود نسخه‌هاي اغراق شده آن‌ها را در روزنامه‌ها و مجلات زرد بخوانيد اما اين تصويربردار 42 ساله همه آن‌ها را بدون کم و زياد با چنان لحن گرمي برايتان تعريف مي‌کند که تجسم حضورتان در صحنه ماجرا کار سختي نيست. حافظه عجيبش در ثبت لحظات کم از کار حرفه‌اي او نيست، وقتي دوربين فيلم برداري را روي شانه‌اش مي‌گذارد، کم اتفاق مي‌افتد جزئيات از چشم دوربين او بيفتند. انگار که بداند دوست داريد چه چيزي را بشنويد، دقيقا همان را برايتان تعريف مي‌کند. ماجراي آن روز هم براي او يک اتفاق نادر و تکرار نشدني بوده که از سر کلاس آموزش آتش‌نشاني آغاز شد. «يک شير داره يک آدمو مي‌خوره!» اين جمله‌اي بود که صداي مضطربي آن را از پشت بيسيم براي بر و بچه تکرار مي‌کرد. آن‌ها هم معطل نکرده و کلاس را نيمه کاره رها کرده و ظرف 6-5 دقيقه خودشان را به محل ماجرا در کوهستان پارک شادي مشهد مي‌رسانند. «وقتي رسيديم، افرادي که آن‌جا تجمع کرده بودند فکر کردند که پليس هستيم اما ديدن دوربين فضا را عوض کرد. از چندين متر عقب‌تر با دوربين روشن وقايع را ثبت مي‌کردم. اتفاق در سوله‌اي پشت باغ‌وحش رخ داده بود. اول فکر مي‌کردم که شايد آن حيوان آزاد است و امکان حمله به ما وجود دارد پس با احتياط وارد صحنه شديم چيزي که به چشم‌مان خورد خيلي دلهره آور بود. شير در قفسي روي يک سن سنگي محبوس بود. چيزي که در نگاه دوم به چشم‌مان آمد مردي بود که دستش در دهان شير قرار داشت و خوني که همه جا را گرفته بود.»

گويا ماجرا از اين قرار بوده که جناب سلطان گرسنه که مربي 22 ساله‌اش او را با نام «اسکار» خطاب مي‌کرده و 6 سالي هم در کنار هم خوش و خرم به کار سيرک مشغول بوده‌اند، اين بار حوصله بازي را نداشته و در کل ماجرا را آن‌قدر جدي گرفته بود که دست مربي‌اش را در حين يکي از اجراها گرفته و ديگر رها نکرده بود.

«بوي خون همه جا را گرفته بود، از تن متشنج مرد زخمي بخار گرمي بلند مي‌شد. هيچ کس جرات نزديک شدن به صحنه را نداشت. برادر مربي سعي مي‌کرد با زدن ميله‌اي فلزي به سر حيوان، او را از چنگ دندان‌هاي شير نجات دهد. پايين سن تعدادي ديگر از اعضاي خانواده مرد زخمي در حال شيون و زاري بودند. کاملا گيج شده بودم، تنها کاري که مي‌کردم ضبط تصاوير بود اگر چه اوضاع آن‌قدر پيچيده شده بود که دلم مي‌خواست دوربين را رها کرده و به نجات مرد بشتابم اما تنها کاري که از دستم مي‌آمد فرياد زدن بود، بخشي از فريادهايي هم که در فيلم ضبط شده مربوط به من است که از نيروهاي آتش‌نشاني مي‌خواستم تعجيل کنند اما آن‌ها براي رهايي مرد نياز به تفنگ و گلوله بيهوشي براي شير داشتند که بعدها فهميديم چنين امکاني در کل استان موجود نيست.»

تا اين‌جاي ماجرا به نظر مي‌رسيد هنوز اميد به نجات مربي جوان هست اما شير خشمگين که ضربه‌هاي ميله فلزي طاقتش را طاق کرده بود براي لحظاتي مرد جوان را رها کرده و بعد با شتاب دندان‌هاي بزرگش را در کتف مرد فرو مي‌کند. «مي‌توانستم صداي خرد شدن استخوان‌هاي آن جوان نگون‌بخت را بشنوم. تنها چيزي که آن موقع به گوشم مي‌رسيد صداي نعره‌هاي خودم بود که وسط آن همه همهمه گم مي‌شد. در همان لحظه يک استوار نيروي انتظامي وارد صحنه شد. همه چيز در گروي ثانيه‌ها بود. همه با فرياد از او مي‌خواستند تا با اسلحه‌اش به حيوان شليک کند. واقعا جسارت آن پليس را تحسين مي‌کنم چون شليک در شرايطي که گلوله مي‌توانست به مرد نگون‌بخت اصابت کند کار خطرناکي بود اما آن مامور در کمال خونسردي شروع به شليک کرد. دو تير اول کارساز نبود. همه او را به ادامه شليک دعوت مي‌کردند. اما تير آخر شير را ديوانه کرد، به‌طوري که به جاي کتف او سر مرد را در دهان گرفت. همه فکر کرديم کار مرد تمام شده اما گويا شليک نهايي کار خودش را کرد چون حيوان با ناله‌اي به زمين افتاد و تعدادي از حاضران با سرعت به سمت مرد جوان رفتند و او را بيرون کشيدند.»

اين اتفاق با ورود ماموران اورژانس به صحنه تکميل شد. همه فکر مي‌کردند که جوانک بيچاره جانش را از دست داده است اما عمليات احياي ماموران اورژانس جواب داد و مربي نگون‌بخت از مرگ نجات پيدا کرد. «برادر جوان از فرط خوشحالي مامور شجاع را در بغل گرفته بود و رها هم نمي‌کرد. اما نکته جالب اين‌جا بود که بعد از اين اتفاق هم کسي جرات نزديک شدن به شير را نداشت. خلاصه با اسکورت يک مامور نيروي انتظامي داخل قفس شديم و چيزي که در همان نگاه اول توجهمان را جلب کرد عدم ايمني قفس بود که ميله‌هاي آهني آن با چند مفتول نازک بسته شده بودند. اما نکته ديگر اين بود که اين حيوان براي 45 دقيقه آن مرد را در اختيار داشت و با اين‌که بعدا معلوم شد گرسنه هم بوده او را نخورده بود.»

ادامه اين حادثه را هم بيان چند نکته نگفته کامل مي‌کند. اين‌که اولا اين سيرک از بوشهر به مشهد آمده بوده و کارش به لحاظ ايمني آن قدرها مورد تاييد مسئولان نبوده و ثانيا مامور شجاعي که جوان بيچاره را از دهان شير نجات داده بود بعدها مورد تقدير قرار مي‌گيرد.

اما خاتمي اين قصه جالب را با گفتن اين‌که اضطراب داشته و شايد نتوانسته صحنه‌ها را به خوبي ضبط کند، تکميل مي‌کند: «تا شب قبل از پخش برنامه گزارش 5 کلي استرس داشتم که شايد بخشي از ماجرا را به خاطر ضبط ناقص از دست داده باشم اما اين‌طور نبود، اگرچه آن چيزي که پخش شد به خاطر وحشتناک بودن صحنه‌ها و رعايت حال بينندگان تلويزيون ناقص بود اما بعدها از اين فيلم‌ها مستندي با عنوان «شيرک» تهيه کرديم که در جشنواره پليس سال 86 مورد تقدير قرار گرفت.»

هنرنمايي آقاي مستندساز و فيلم‌بردار به همين‌جا خلاصه نمي‌شود و او تا به حال صحنه‌هايي به مراتب جالب‌تر، خطرناک‌تر و گاهي وحشتناک‌تر را ضبط کرده و حتي براي آن‌ها جوايزي را هم کسب کرده است که «قطار مرگ» که روايتي از فاجعه انفجار قطار نيشابور در روز ۲۹ بهمن سال ۱۳۸۲ بود يکي از تلخ‌ترين آن‌هاست.

«بعضي از اين حوادث هيچ وقت از ياد آدم نمي‌رود و انگار همراه شماست. در صحنه همه فکر ما ضبط اتفاقاتي است که مي‌افتد. در حادثه قطار نيشابور آن‌قدر به ماجرا نزديک بودم که براي لحظاتي حس کردم دوربين در دستانم در حال ذوب شدن است.»

خاطرات اين کارشناس نيروي انتظامي که چند سالي است به واسطه همکاري با تيم موفق گزارش 5 وادي هنر را جدي‌تر تجربه کرده و اين روزها هم بخشي از آموخته‌هايش را در برنامه‌اي مشابه براي شبکه استاني سيستان و بلوچستان خرج مي‌کند، آن‌چنان به هم گره خورده‌اند که تا ساعت‌ها بعد از خداحافظي‌مان از فنجان خالي نسکافه‌اش بوي حادثه بلند مي‌شود.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

دشواری نداریم

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨