چرا نبايد کمک مي‌کردم؟!
گفت‌وگو با حجت‌الاسلام فروزش روحاني ناجي

چرا نبايد کمک مي‌کردم؟!

نویسنده :

چند روزي بود که به دنبالش بوديم تا وقت مصاحبه جور شود اما چشم آسيب ديده حاج آقا و وقت دکتر رفتن‌هايشان فرصت اين را نمي‌داد. حجت الاسلام فروزش همان روحاني جواني است که چند هفته پيش در خيابان شريعتي تهران هنگام نجات جان يک دختر از دست دو نفر اراذل و اوباش چشمش صدمه ديد و تا مرز نابينايي پيش رفت. کسي که خيلي‌ها حرکت شجاعانه او را اشتباه مي‌دانند، اما جالب است بدانيد حاج آقاي فروزش خودش چنين نظري ندارد و...

حاج آقاي فروزش شما چرا به آن دختر خانم کمک کرديد؟

سئوال شما اين است که چرا من به آن دختر خانم کمک کردم، اما من مي‌توانم اين سئوال را اين طور بپرسم که چرا نبايد کمک مي‌کردم؟! بالاخره کمک کردن يک امر پسنديده است حالا براي کمک کردن شايد دليل نخواهد اما براي کمک نکردن حتما دليل مي‌خواهد. من چرا نمي‌بايست کمک مي‌کردم، در حالي که احساس من اين بود که آن دختر خانم به کمک من نياز دارد و احساس من هم مستند از يکسري شواهدي است که هر کسي جاي من بود اين کار را مي کرد.

کمک کردن شما با اين که احتمال خطر براي‌تان وجود داشته براي عده زيادي عجيب است. فکر مي‌کنيد چرا اين امر به قول شما طبيعي اين‌قدر بايد عجيب به نظر برسد؟

من به ديدگاه شما احترام مي‌گذارم اما نمي‌شود گفت که همه تعجب کرده‌اند. اين‌که مثلا جامعه الان توي بهت فرو رفته است الزاما ناشي از تعجب از عمل بنده نيست و مي‌تواند ناشي از نحوه انعکاس رسانه‌اي اين عمل باشد که با حاشيه‌هاي ناخواسته و البته نامطلوبي همراه شد. به نظر من هر کس جاي من بود و آن صحنه را مي‌ديد همين‌گونه عمل مي‌کرد من ديدم که يک نفر از موتور پياده شد و دختر خانم را گرفت و شروع کرد به کشيدن و دختر هم شروع کرد به مقاومت کردن و با کلماتي مثل نمي‌خواهم و نمي‌آيم فرياد مي‌زد، بعد طرف مقابل کمر دختر را گرفت و دوباره شروع کرد به کشيدن و... اين چيزي بود که من ديدم و اگر هر کس ديگري جاي من بود به اين جمع بندي مي‌رسيد که بايد بايستد و کمک کند. با اين حساب چه چيزي بايد عجيب باشد، نمي‌دانم!

احساس خطري که وجود داشت عجيب بوده است. هر کسي در چنين موقعيتي قرار مي‌گيرد اول توي ذهن خودش سبک و سنگين مي‌کند و بعد عکس‌العمل نشان مي‌دهد براي شما هم چنين اتفاقي افتاد يا شما بلافاصله اقدام کرديد؟

از شکل و شمايل آن دو آدم و مدل رفتارشان يا حتي تيپ ظاهري شان احتمال هر گونه خطري توي ذهن آدم مي‌توانست بيايد. اما اين احتمال خفيف دليل نمي‌شود که من سلامت انسان ديگري را به اين خاطر که ممکن بود سلامت خودم مورد تهديد قرار بگيرد، ناديده بگيرم. اين مقايسه ذهني براي همه به وجود مي‌آيد براي من هم به وجود آمد. احساس مي‌کردم که در نگاه اول که من را با لباس روحانيت ببينند، از عمل‌شان منصرف مي‌شوند چون بالاخره اين دفعه اولي نبود که من براي حل مشکلي اقدام مي‌کردم. براي همين اين دفعه هم همان کاري را کردم که هميشه انجام مي‌دادم. منتها معمولا وقتي مردم من را با اين لباس مي‌ديدند خودشان به صورت ذاتي و به صورت يک رفتار قابل پيش‌بيني از آن مساله مي‌گذشتند و مشکل حل مي‌شد. ولي در آن‌جا، اتفاق ديگري افتاد. چون وقتي من را ديدند دست از کارشان بر‌نداشتند و همچنان آن خانم را مي‌کشيدند آن‌جا بود که من رفتم و براي رهايي آن خانم به آن آقا تذکر جدي دادم و کمي به عقب او را هل دادم و فکر مي‌کردم با اين کار قضيه تمام مي‌شود که اين طور نشد.

به نظر خودتان اين نوع تصميم‌گيري يک کار عادي و طبيعي بوده است و هر کسي در چنين شرايطي بايد چنين تصميم‌گيري بکند. اين مدل تفکر و سبک زندگي شما از کجا مي‌آيد؟

به نظر من عقل يک موجود قياس‌گر است و همواره بين شرايط مختلف مقايسه‌اي انجام مي‌دهد و راهي را نشان مي‌دهد که الزاما راهي که نشان مي‌دهد ممکن است انتخاب ما نباشد. يعني چيز ديگري هم در وجود انسان لازم است تا پايش را به حرکت در بياورد و آن دستگاه فکري و تکليفي است که آدم با دنيا مشخص کرده است. آن است که تعيين مي کند آدم چه‌چيزي را بايد با چه چيزي مقايسه کند. ببينيد زندگي ما پر از انتخاب است و اين انتخاب‌هاست که جريان زندگي ما را مي‌سازد و ما براي اين انتخاب‌ها ملاک‌هايي داريم که اين ملاک‌ها را توي صحنه به دست نمي‌آوريم. اين ملاک‌ها برآيند روح ماست. اين که روح ما چه حب و بغض‌هايي داشته باشيم تعيين مي‌کند ما توي صحنه چه انتخاب‌هايي بکنيم! حب و بغض‌ها اگر تغيير کند انتخاب‌هاي ما هم تغيير مي‌کند. اين حب و بغض‌ها چيزي است که ريشه در روح ما دارد. ذهن من هم مي‌توانست بين عافيت طلبي خودم و نجات دادن آن دختر مقايسه کند، اما همان لحظه که ذهن من در حال مقايسه بود من فکر کردم ببينم تکليف من چيست و عافيت طلبي من چه نسبتي با اين تکليف پيدا مي‌کند. تکليف من اين بود که ورود پيدا کنم و رضاي خدا را توي اين ديدم يک لحظه نگاه کردم و تکليف خودم را سنجيدم و احساس کردم در ازاي اين کار من مي‌توانم محبت خدا را به دست بياورم. و اين چيزي نبود که من توي آن صحنه بهش برسم اين چيزي بود که من قبلا تکليف خودم را با اين موضوع روشن کرده بودم. به خاطر همين هم قبل اين حادثه هم هر جايي که فکر مي‌کردم پادرمياني من يک مسالحه‌اي را ايجاد مي‌کند مداخله مي‌کردم.

شما از مردم دفاع کرديد و گفتيد به اين شکل نيست که مردم در چنين موقعيت‌هايي بي‌تفاوت شده‌اند من براي‌تان حادثه ميدان کاج تهران را مثال مي‌زنم که ايستادند و فقط تماشا کردند و البته از اين جور اتفاق‌ها زياد مي‌افتد؟! اصلا چرا چنين اتفاق‌هايي تکرار مي‌شود؟

لازمه جواب دادن به اين سئوال شما يک تحقيق اجتماعي ميداني گسترده است. اما من فقط مي‌توانم برداشت‌هاي خودم را از مردم بگويم و نمي‌خواهم نظريه‌پردازي اجتماعي بکنم که طبيعتا در اين حد و ابعاد هم نيستم. ببينيد قضيه ميدان کاج قضيه‌اي بود که يک پيچ کوچک داشت. آن‌جا نيروي انتظامي حضور داشت و منتظر کسب دستور يا منتظر شرايطي بود که وراد عمل شود و مردم هم حضور داشتند چه بسا اگر آن دو مامور نيروي انتظامي حضور نداشتند از بين همان مردم 4نفر جلو مي‌رفتند و قضيه را جمع مي‌کردند، البته که امر به معروف و نهي از منکر يک فريضه شخصي براي همه افراد جامعه است که واجب کفايي است. يعني اگر کسي در شرايطي حضور داشته باشد که براي امر به معروف و نهي از منکر کردن توي اين درجه اولي از آدم باشد تکليف از آدم ساقط است. اما اين تلقي که نيروي انتظامي هست، پس من تکليفي ندارم، چيزي است که بعضي وقت‌ها مخل رفتار صحيح آدم مي‌شود. يعني آدم بايد حتي وقتي نيروي انتظامي هم حضور داشته باشد در مورد فريضه امر به معروف و نهي از منکر توي وجود خودش محکم‌تر تصميم بگيرد و محکم‌تر عمل بکند. به هر حال اين که نيروي انتظامي هست پس من ديگر تکليفي ندارم خيلي تصميم غير کارشناسي است، يعني نتيجه‌گيري جامعي نيست. حالا من مي‌خواهم حادثه ميدان کاج صحنه را بازسازي کنم.اگر خود نيروي‌انتظامي يک قدم جلو گذاشته بود ما شاهد اين بوديم مردم ده ها قدم جلو گذاشته بودند و اين قضايا را جمع مي کردند. من در مورد جامعه خودم اين جوري فکر مي‌کنم.

حاج آقاي فروزش فکر نمي‌کنيد اين مدل تصميم رفتن شما نتيجه يک روح پرورش يافته در حوزه دين است، يعني اين نشان ناشي از اين است که شما روحاني هستيد؟

ببينيد درست عمل کردن را گره نزنيد به يک تحصيلات خاص يا يک طرز تفکر خاص! درست عمل کردن چيزي است که هر انساني به طور فطري مي تواند داشته باشد. مردم ما الزاما نبايد طلبه باشند که درست عمل کنند مردم ما در قضاياي مختلف بصيرت و فهم‌شان را نشان دادند و درست تشخيص دادند و عمل کردند. من مردم را خيلي فهيم‌تر از اين مي‌دانم که رسانه‌ها مي‌آيند انگ بي‌تفاوتي به آن‌ها مي‌زنند. همين الان در جامعه ما خيلي از امر به معروف‌ها وجود دارد و مردم مي‌بينند و وارد عمل مي‌شوند و چون رسانه‌اي نمي‌شود من و شما نمي‌بينم.

خب حالا اگر من بخواهم از زاويه آدم‌هايي نگاه کنم که معتقدند شما اشتباه کرديد و نبايد خودتان را به خطر مي‌انداختيد، اين‌ها هم بخشي از همين مردم هستند؟

من توي صحنه اين حادثه، دچار پارگي پلک شده بودم و عضلات بالاي چشمم پاره شده بود و چشمم رها شده بود. توي آن حالت شايد 50 نفر دور و بر من جمع شده بودند. از آن 50نفر، دو نفر آمدند و گفتند حاج آقا چرا سلامتي‌ات را به خطر انداختي؟! من به آن دو نفر يک جمله خيلي کليشه‌اي گفتم. گفتم من فکر کردم خواهر شما بود و آن دو نفر سرشان را پايين انداختند و رفتند. جامعه ما جامعه تک صدايي نيست، بله خيلي‌ها مي‌توانند به اين عمل و امثال اين عمل‌ها ابراز مخالفت بکنند بايد ببينيم آن‌ها چه حب و بغضي نسبت به محيط اطراف‌شان دارند. آيا آن خانم را دشمن مي‌دانند يا يک شهروند عادي مي‌دانند يا آن خانم را يکي از بندگان خدا مي‌دانند؟! مگر حضرت علي (ع) در قضيه کشيدن خلخال از پاي زن يهودي، نفرمودند» اگر مرد باغيرتي از شنيدن اين خبر بميرد حق دارد». ما نگاه‌مان به دور و برمان چگونه است آيا من نگاهم به آن خانم بايد کمتر از نگاهم به يک زن يهودي باشد؟! اين ديگر خيلي بي انصافي است.

موقع کمک کردن به اين خانم براي شما فرقي نداشت که او چه ظاهري داشته باشد؟ اين در تصميم‌گيري شما نقشي نداشت؟

من تصور مي‌کنم حالاتي که آن خانم مي‌تواند داشته باشد مي‌تواند يک انسان با خداي محجبه باشد، مي‌تواند يک خانم مانتويي باشد، مي‌تواند يک خانم بد حجاب باشد يا حتي مي‌تواند يک خانم بدکاره باشد! در هيچ‌يک از اين حالات من نبايد نسبت به سرنوشت يک شهروند بي‌تفاوت باشم. تازه خيلي دارم بي‌انصافي مي‌کنم مي‌گويم شهروند، آن بنده خداست. اگر هم توي رفتار خودش دستخوش يکسري آفت‌هايي است و دچار يکسري بدفهمي‌هايي از دين شده است و دارد به صورت غير ديني زندگي مي‌کند دليل بر اين نمي‌شود که از بنده خدا بودن خارج شده باشد باز هم او چه بخواهد چه نخواهد ناموس شيعه است. ناموس اميرالمومنين است. ببينيد به عنوان يک طلبه عرض مي‌کنم بد حجابي گناه صغيره است، آن چيزي که بدحجابي را در اذهان مردم بد کرده است اصرار بر بدحجابي است که اصرار بر هر گناه صغيره‌اي آن را تبديل مي کند به گناه کبيره! روحيه اصرار بر گناه صغيره خيلي روحيه بدي است، يعني روحيه مخالفت با خدا. حالا اين خانم دست‌خوش همچنين آفتي است، اما باز‌هم از دامنه خلق خدا بودن که خارج نشده است. امام علي(ع) خيلي خوب تکليف ما را روشن کرده است، توي عهد امام علي (ع) از مالک اشتر آمده» افرادي که تحت حکومت تو قرار مي‌گيرند يا برادر تو است در دين يا شريک تو در خلقت الهي». آن کساني که در سبک زندگي خودشان را به بي تفاوتي زده اند محکم تجديد نظر کنند. تکليف‌شان را با چند تا چيز واقعا بايد روشن کنند؛ تکليف‌شان را با خودشان و تکليف‌شان را با خداي خودشان مشخص کنند.

حاج آقاي فروزش براي کساني که نگران سلامتي شما هستند اگر وضعيت چشم‌تان را هم بگوييد ممنون مي‌شوم:

چشم من خوب است، بعد از جراحي اول پزشک‌ها از نتيجه جراحي خيلي راضي هستند و توانستند چشمم را توي صورتم حفظ کنند. منتها براي برگرداندن بينايي به چشم بنده، جراحي‌هاي ديگري لازم است که منتظرم ببينم تيم پزشکي به چه جمع‌بندي مي‌رسند. که ان شاء الله با دعاي خير مردم بينايي به چشم بنده بر خواهد گشت.من همين‌جا از تيم پزشکي به شدت تشکر مي‌کنم از برادر خوبم جناب آقاي دکتر قائم پناه تشکر مي‌کنم که با جراحي ايشان چشم توي صورت بنده حفظ شد، چون تمام پزشکاني که تا قبل از ايشان بنده را ديده بودند تشخيص‌شان تخليه چشم بود و ايشان توانستند به مدد الهي چشم بنده را توي صورت حفظ کنند.

 

و به عنوان حرف پاياني اگر نکته خاصي هست بفرماييد؟

من از نيروي‌انتظامي خيلي برادرانه تشکر مي‌کنم که ظرف مدت 8 ساعت از شکل‌گيري پرونده ضاربين را دستگير کردند و از همه عزيزاني که به عيادت من آمدند اعم از مسئولين و مردم. من لطف مردم را پاي حساب خودم نمي‌نويسم مردم نسبت به اين فريضه احساسات خود را نشان دادند.

نظرات کاربران
کد امنیتی