داستاني براي لب‌کلام!
درباره «ميني‌ماليسم» درادبيات

داستاني براي لب‌کلام!

نویسنده :

الهام ابراهيم‌زاده

Minimal وابسته به حداقل، به‌طور حداقل، شايد ساده‌ترين چيزي است که مي‌شود در مورد ميني‌ماليسم شنيد. واقعيتش هم همين است و اين‌که اين واژه نام يک جنبش ادبي و هنري است و اين که اولين بار در هنر مجسمه‌سازي ظاهر شده است. البته اين مفهومش اين نيست که مثل داستان‌هاي ميني‌مال شما بتوانيد در مقابل يک مجسمه بايستيد و بگوييد اين يک مجسمه ميني‌مال است! هنرهاي انتزاعي و مفهومي و ميني‌مال در هنرهاي تجسمي مرزهاي مشترک و گاهي متداخل زيادي دارند که جداسازي آن‌ها را مشکل مي‌کند. اما در کل شامل اشکال ساده هندسي‌اند.

در موسيقي، ميني‌مال با تعداد سازهاي کم و تکرار چند تم اتفاق مي‌افتد و در سينما با نماهاي باز و نورهاي تخت و سکون زياد و در تئاتر به عصاره و حداقل پرداخته و وارد بخش ادبيات نمايشي‌اش شده است. نويسندگاني مانند «ساموئل بکت»، «فرانس کافکا»، «روبرت والز» و «برتولت برشت» در شکل‌گيري ميني‌ماليسم در ادبيات نقش داشتند و اولين مقاله ميني‌ماليستي را «ادگار آلن‌پو» نوشت که اولين بيانيه غير رسمي ميني‌ماليست‌هاست که از وحدت تاثير و ايجاز در اين نوع داستاني مي‌گويد.

اما کوتاه بودن فقط يکي از خصوصيات اين نوع است؛ «بيان موضوع در کم‌ترين حجم ممکن و نفوذ به عمق آگاهي و عواطف خواننده با سود جستن از تصاوير نمادين و ضربه‌هايي که قدرت تکنيکي متن در اختيار نويسنده مي‌گذارد.»

اين داستان‌ها نياز به مقدمه ندارند. يعني اصلا قرار نيست که ماجراي طولاني تعريف شود که نياز به مقدمه چيني داشته باشيم تا مخاطب با اشخاص و مکان و... کاملا آشنا شود! داستان ميني‌مال فقط يک لحظه يا يک اتفاق از کل يک زندگي است. حتي کل يک «فلش‌فيکشن» که در فارسي به «داستانک» معروف است و نوعي داستان ميني‌مال محسوب مي‌شود به اندازه مقدمه چيني يک داستان هم نمي‌رسد. داستان ميني‌مال داستاني براي لب کلام است. بنابراين اگر در يک رمان يا حتي يک داستان کوتاه، نويسنده با خيال راحت و فراغ بال کلمات زيادي را مي‌نويسد و به راحتي مي‌تواند در جمله‌سازي جولان دهد، اما انتخاب کلمات در ميني‌مال در نهايت خست و دقت است.

داستان ميني‌مال بايد غافلگير کننده باشد. نويسنده‌هاي قدر اين نوع داستان‌ها با قضاوت مخاطب اين بازي را انجام مي‌دهند و شروع داستان را چنان زيرکانه طراحي مي‌کنند که خواننده در پايان داستان از تفاوت قضاوت زود هنگام خودش و واقعيت داستان غافلگير مي‌شود.

«داستان‌هايي که مي‌خوانيد شعبده نمي‌کند و صداي چهچه فلوت نيست. اين‌ها نمايش کوتاه‌کوتاه يک قطعه موسيقايي است که حواس آدمي را جمع مي‌کند. برخي حال و هوايي به ما مي‌بخشد، برخي ذهن را بيدار مي‌کند، حتي بعضي از آن‌ها ما را به کساني که دوستش داريم معرفي مي‌کند، ‌برخي از اين داستان‌ها پديده‌هاي نامأنوس و ناشناخته اما قابل فهم و درک را در اين جهان به ما نشان مي‌دهد. بعضي از آن‌ها به تنهايي چند کار کرد دارند و اين همان است که يک داستان خوب مي‌تواند داشته باشد و بلندي و کوتاهي آن چه تفاوتي دارد وقتي يک داستان مي‌تواند، کوتاه بگويد و همه چيز را بگويد.» جيمس توماس

تابوت
يک روز وقتي کارمندان به اداره رسيدند اطلاعيه بزرگي را در تابلوي اعلانات ديدند که روي آن نوشته شده بود: «ديروز فردي که هميشه در اداره مانع پيشرفت شما بود در گذشت. مراسم تشييع جنازه فردا ساعت۱۰ صبح در سالن اجتماعات بر گزار مي‌شود.» در تمام اداره صحبت از اين اعلاميه عجيب بود همه ناراحت از مرگ همکار ولي کنجکاو بودند بدانند چه کسي مانع پيشرفت بوده! فردا صبح همه کارمندان ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات رفتند. رفته رفته جمعيت زياد شد. همه در تفکر بودند و انتظار... در همان حال نيز فکرهاي رنگارنگي از موفقيت‌هايي که هيچ‌گاه به آن‌ها دست نيافتند و کارهايي که هيچ‌گاه براي انجام‌شان اقدام نکرده بودند به ذهنشان مي‌آمد. کارمندان در صفي قرار گرفتند تا براي اداي احترام به کنار تابوت بروند. وقتي به درون تابوت نگاه مي‌کردند ناگهان خشک‌شان مي‌زد و زبان‌شان بند مي‌آمد. درون تابوت آيينه‌اي بود که هرکس به درون تابوت نگاه مي‌کرد تصوير خود را در آن مي‌ديد!

بدشانسي
وقتي بيدار شدم تمام تنم درد مي‌کرد و مي‌سوخت. چشم‌هايم را باز کردم و ديدم پرستاري کنار تختم ايستاده است؛ او گفت: «آقاي فوجيما. شما خيلي شانس آورديد که دو روز پيش، از بمباران هيروشيما جان سالم به در برديد. حالا در اين بيمارستان در امان هستيد.» با ضعف پرسيدم: «من کجا هستم؟» پرستار گفت: «در ناکازاکي!» الن‌ايي‌مه‌ير
عاشق خودت هستم

- نابينا به ماه گفت: دوستت دارم.

- ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي‌بيني.

- نابينا گفت: چون نمي‌بينمت دوستت دارم.

- ماه گفت: چرا؟

- نابينا گفت: اگر مي‌ديدمت عاشق زيباي‌ات مي‌شدم ولي حالا که نمي‌بينمت عاشق خودت هستم.

سوتي
مردي به استخدام يک شرکت بزرگ چند مليتي درآمد. در اولين روز کار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فرياد زد: «يک فنجان قهوه براي من بياوريد.»

صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته‌اي. مي‌داني تو با کي داري حرف مي‌زني؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو مي‌داني با کي حرف مي‌زني، بيچاره.»

مدير اجرايي گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

گناه کار
اسب مردي را دزديده بودند. مرد حيران و سرگردان از اين و آن سراغ اسب را مي‌گرفت.

يکي گفت: گناه تو بود که اسب را خوب نبستي.

ديگري گفت: گناه غلام تو بود که در طويله را باز گذاشته بود.

مرد که درمانده شده بود گفت: راستي که همه گناهان را ما کرديم و دزد بي‌گناه است!

دماغ عملي
دماغش را عمل کرد. حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ کوچولوي سربالا داشت. دو روز بعد از گرسنگي مرد! مادرش صد دفعه بهش گفته بود که عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل‌ها!

هلمز و واتسون
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند... نيمه‌هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست؛ بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: «نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي‌بيني؟!» واتسون گفت: «ميليون‌ها ستاره مي‌بينم!» هلمز گفت: «چه نتيجه‌اي مي‌گيري؟!» واتسون گفت: «از لحاظ روحاني نتيجه مي‌گيرم که خداوند بزرگ است و ما چه‌قدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي‌گيرم که زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي‌گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود 3 نيمه شب باشد...!» شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: «واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده‌اند!»

علم بهتر است يا ثروت
دفتر به دست اومد پيش مادرش و گفت: «مامان چي بنويسم؟» مادر گفت: «بنويس علم. اگه دو کلاس سواد داشتم که وضعم اين نبود...» رفت پهلوي عموش و گفت: «چي بنويسم؟» عمو گفت: «بنويس ثروت. حيف از اين همه درس که خوندم...» به پدر بزرگش گفت: «چي بنويسم آقا جون؟» سري تکان داد و گفت: «جووني...»

راننده
مسافر تاکسي آهسته روي شونه‌ راننده زد. چون مي‌خواست ازش يه سوال بپرسه... راننده جيغ زد، کنترل ماشين رو از دست داد... نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس... از جدول کنار خيابون رفت بالا... نزديک بود که چپ کنه... اما کنار يه مغازه در پياده‌رو متوقف شد... براي چندين ثانيه هيچ حرفي بين راننده و مسافر رد و بدل نشد... سکوت سنگيني حکم فرما بود تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: «هي مرد! ديگه هيچ وقت اين کار رو تکرار نکن... من رو تا سر حد مرگ ترسوندي!» مسافر عذرخواهي کرد و گفت: «من نمي‌دونستم که يه ضربه‌ کوچولو اون‌قدر تو رو مي‌ترسونه» راننده جواب داد: «واقعا تقصير تو نيست... امروز اولين روزيه که به عنوان يه راننده تاکسي دارم کار مي‌کنم، آخه من 25 سال راننده ماشين جنازه‌کش بودم!»

کودکي که نگران ديگران است
از لئوبوسکاليا (نويسنده و استاد دانشگاه کاليفرنيا) دعوت کردند تا در مدرسه‌اي، عضو هيات داوران مسابقه‌اي با اين موضوع باشد: «کودکي که بيشتر نگران ديگران است.» برنده مسابقه پسرکي بود که همسايه‌اش -مردي که بيش از 80 سال داشت- همسرش را از دست داده بود. پسرک که پيرمرد را گريان در حياط خانه‌اش ديده بود، به طرفش رفت، در آغوشش نشست و مدت طولاني همان‌جا ماند. وقتي به خانه برگشت مادرش از او پرسيد که به آن پيرمرد بيچاره چه گفته است؟ پسرک گفت: «چيزي نگفتم. او زنش را از دست داده بود، و اين حتما خيلي دردآور است. فقط رفتم تا کمکش کنم گريه کند.»

يک بستني ساده
هيچ وقت از کافي‌شاپ خوشم نيامده. وقتي آدم‌هاي رنگارنگ را مي‌بينم که به زور دارند به هم لبخند مي‌زنند! يک روز عصر رفتم به يکي از همين کافي‌شاپ‌ها. همين‌طور که داشتم به مردم نگاه مي‌کردم ديدم يک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت يک ميز نشست. برايم جالب بود! پيشخدمتي که خيلي ادعاي تشخصش مي‌شد به سمت آن دختر بچه يورش برد تا او را بيرون بيندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پيشخدمت گفت: «پولش را مي‌دهم. هيچ چيز مجاني نمي‌خواهم!» کمي پايش را تکان داد و در حالي که زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت: «يه بستني ميوه‌اي چند است؟» پيشخدمت با بي‌حوصلگي گفت: «5 دلار» دختر بچه دست کرد در لباسش و پول‌هايش را بيرون آورد و شروع کرد به شمردن آن‌ها. بعد دوباره گفت: «يک بستني ساده چند است؟» پيشخدمت بي‌حوصله‌تر از دفعه قبل گفت: «3 دلار» دختر آدامس فروش گفت: «پس يک بستني ساده بدهيد.» پيشخدمت يک بستني برايش آورد که فکر نمي‌کنم زياد هم ساده بود! چيزي مثل مخلوطي از ته مانده بقيه بستني‌ها! دخترک بستني را خورد و 3 دلار به صندوق داد و رفت. وقتي که پيشخدمت براي بردن ظرف بستني آمد ديد دخترک کنار ظرف بستني دو تا يک دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام!

صبح زمستاني
گفت: خدا بد نده، مشکي پوشيدي!؟...

و بعد هر دو کلاغ زدند زير خنده!

قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلي عبور مي‌کردند که ناگهان دو تا از آن‌ها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه‌ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال چه‌قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند که چاره‌اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه، اين حرف‌ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه‌هاي ديگر دائما به آن‌ها مي‌گفتند که دست از تلاش برداريد شما خواهيد مرد. بالاخره يکي از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بي‌درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي‌کرد. بقيه قورباغه‌ها فرياد مي‌زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بيشتري تلاش مي‌کرد و بالاخره ازگودال خارج شد... و معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام اين مدت فکر مي‌کرده که ديگران او را تشويق مي‌کنند.

دوقلوها
دوقلوهاي خواهر براي خودکشي دو تا اسلحه تهيه کردند و قرار شد هر دو در يک لحظه به ديگري شليک کند. زمان شليک تنها صداي يک تير بلند شد. خواهر دوقلوي بزرگ‌تر کنار جنازه پر از خون خواهر دوقلوي کوچک‌تر که با مردمک‌هاي از هم پاشيده به آسمان نگاه مي‌کرد نشسته بود و گريه مي‌کرد. او به خاطر مي‌آورد که خواهر دوقلوي کو‌چک‌تر هميشه به شوخي معتقد بود. او - خواهر بزرگ‌تر- با همان 5 دقيقه تولد زودتر به او خيانت کرده است.

کاسه چوبي
پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر و عروس و نوه 4 ساله‌اش زندگي کند. دستان پيرمرد مي‌لرزيد و چشمانش خوب نمي‌ديد و به سختي مي‌توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست. پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: «بايد درباره پدربزرگ کاري کنيم وگرنه تمام خانه را به هم مي‌ريزد.» آن‌ها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش مي‌کردند، پدربزرگ فقط اشک مي‌ريخت و هيچ نمي‌گفت. يک روز عصر، قبل از شام، پدر متوجه پسر 4 ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازي مي‌کرد. پدر رو به او کرد و گفت: «پسرم، داري چه‌کار مي‌کني؟» پسر با شيرين زباني جواب داد: «دارم براي تو و مامان کاسه چوبي درست مي‌کنم که وقتي پير شديد، در آن‌ها غذا بخوريد!» و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

ملاقاتي
سرباز از برج ديده‌باني نگاه مي‌کرد و عکاس را مي‌ديد که بي‌خيال پيش مي‌آمد. سه پايه‌اش را به دوش مي‌کشيد. هيچ توجهي به تابلوي «منطقه نظامي / عکاسي ممنوع» نکرد. هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پايين بيايد. مگسک را تنظيم کرد و يک لحظه نفس در سينه‌اش حبس شد. تلفن که زنگ زد، تيرش خطا رفت.

- جک خواهرت از مينه‌سوتا آمده بود تو را ببيند. همان که مي‌گفتي عکاس روزنامه است. فرستادمش سر پستت که غافلگير شوي.

سکه
در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان کامل داشت. ولي سربازان هنوز مي‌ترسيدند. فرمانده سربازان را جمع کرد و سکه‌اي از جيب خود بيرون آورد و رو به آن‌ها کرد و گفت:‌ «سکه را بالا مي‌اندازم. اگر رو بيايد پيروز مي‌شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‌خوريم.» بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه با دقت به سکه نگاه مي‌کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‌العاده‌اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: «قربان، شما واقعا مي‌خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟» فرمانده با خونسردي گفت: «بله!» و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

گيتار
مرد پير شده بود. ديگر نمي‌توانست گيتار بزند و سکوتي ابدي بر خانه‌اش حکم مي‌راند. بايد کاري مي‌کرد. پس از ساعتي فکر، گيتارش را برد در حياط گذاشت و دور و بر آن خرده نان ريخت. پس از چند روز، درست وقتي که داشت جان مي‌داد، سکوت خانه‌اش شکسته شد و او با خوشحالي چشم‌هايش را بست. پرنده‌اي آمده؛ در گيتارش لانه کرده بود.

رسول يونان

پنجره
در بيمارستاني دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند. ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقي‌اش روي تخت بخوابد. آن‌ها ساعت‌ها با هم صحبت مي‌کردند؛ از همسر و خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي‌نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم اتاقي‌اش توصيف مي‌کرد: «پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌کردند و کودکان با قايق‌هاي تفريحي‌شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد.» همان‌طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌کرد، هم اتاقي‌اش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌کرد و روحي تازه مي‌گرفت. روزها و هفته‌ها سپري شد تا اين‌که روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و پرستاران جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‌توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب،‌ با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت: «که هم اتاقي‌اش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‌کرده است.» پرستار پاسخ داد: «ولي آن مرد کاملا نابينا بود.»

نظرات کاربران
کد امنیتی