غذاي روح
ذهن‌زيبا

غذاي روح

نویسنده :

فردي از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خدا پذيرفت.او را وارد اتاقي کرد که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ مي‌رسيد ولي دسته قاشق‌ها بلندتر از بازوي آن‌ها بود، به‌طوري که نمي‌توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آن‌ها وحشتناک بود. آن‌گاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي‌دهم. او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشق‌هاي دسته بلند. ولي در آن‌جا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي‌فهمم؟ چرا مردم در اين‌جا شادند در حالي‌که در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن‌که همه چيزشان يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اين‌جا آن‌ها ياد گرفته‌اند که يکديگر را تغذيه کنند. هرکس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي‌گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

آن لاندرز

------------- * -------------

او با نفست حيات پيدا کرده

با زندگي ارتباط پيدا کرده

زيبايي تو چه کرده که حتي مرگ

با ديدن تو نجات پيدا کرده؟

مهدي رستمي

------------- * -------------

من بي مي ناب زيستن نتوانم

بي باده کشيد بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقي گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم

------------- * -------------

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو خواني و نه من

هست از پس پرده گفت‌وگوي من و تو

چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من

------------- * -------------

تا دست به اتفاق بر هم نزنيم

پايي ز نشاط بر سر هم نزنيم

خيزيم و دمي زنيم پيش از دم صبح

کاين صبح بسي دمد که ما دم نزنيم

خيام

------------- * -------------

زنده بودن يعني ديده شدن

يعني ورود به نور نگاهي پر محبت

هيچ کس از اين قانون مستثني نيست.

کريستين بوبن

------------- * -------------

گفته بودم چو بيايي غم دل به تو بگويم

چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي

سعدي

------------- * -------------

ز برف

خبري نيست

برفي که ببارد و

خيال اندوه و

سرماي خشک ذهن را

در تکرار دانه‌هاي سفيد

بپوشاند

برف

تخيل زمستان ا‌ستد- الف

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات