خانه‌‌اي که آفتاب در آن سکونت داشت
امام؛ يک مرد خانواده متفاوت

خانه‌‌اي که آفتاب در آن سکونت داشت

نویسنده :

تاريخ شفاهي را ساخته‌اند براي همين وقت‌ها! وقتي خيلي چيز‌ها از دست زمان قسر در مي‌روند، اگر حواس حضار نباشد با مرگ هر آدمي يک عمرزندگي، مي‌رود توي خاک؛ مخصوصا اگر آن آدم يک ‌دقيقه از زندگي‌اش را با کسي چون خميني زيسته باشد و اگر تاريخ شفاهي به داد نرسد، ما مي‌مانيم و يک نسل با ‌دست‌هاي خالي. اما حالا به لطف همين نعمت خدادادي حافظه، چنته‌مان خالي نمانده که هيچ، مانده‌ايم با يک اقيانوس حرف!

فکرش را بکن! رهبر سياسي يک ملت با آن همه کار و مشغله و گرفتاري، که يک‌هزارم آن کافي است تا دست هر آدمي را پر کند از عذر‌هاي موجه(!) چگونه از هيچ‌چيز حتي از بازي کردن با نوه‌هايش غافل نمي‌شود. هميشه اتاقش بوي عطر و ادکلن مي‌دهد، شب‌هايي که براي خواندن نماز شب بر‌مي خيزدآرام راه مي‌رود که کسي بيدار نشود و حتي چراغي را روشن نمي‌کند، در سلام کردن بر همه سبقت مي‌گيرد، حتي به بچه‌ها، بدون حضور همسرش دست به غذا نمي‌زند، هيچ‌گاه به خانم امر و نهي نمي‌کند. حتي هرگز از همسرش چاي نمي‌خواهد و خودش نيز براي همسرش چاي مي‌آورد و هزاران نکته ديگر که يک دنيا حرف است پشت هر رفتار.

اصلا چرا بي‌جهت از خودمان حرف بزنيم وقتي نامه امام به همسرشان را مي‌شود به جاي همه حرف‌هاي اضافه گذاشت توي اين قسمت که هم صاحب قلم راحت شود و هم خواننده؛ نامه محبت‌آميز امام خميني جوان به همسرش در فروردين سال ۱۳۱۲ شمسي، در بيروت، زماني که امام عازم سفر حج بودند:

«تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت که مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدا... تاکنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف که محبوب عزيزم همراهم نيست که اين منظره عالي به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يک کشتي فردا حرکت مي‌کند، ولي ماها که قدري دير رسيديم، بايد منتظر کشتي ديگر باشيم. عجالتا تکليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. ...ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌ا...»

عشق و علاقه امام به بچه‌ها هم از آن چيز‌هاي شنيدني است: «من به حسينيه که مي‌روم اگر بچه باشد حواسم مي‌رود دنبال بچه، اين‌قدر من دوست دارم بچه‌ها را. بعضي وقت‌ها که صحبت مي‌کنم مي‌بينم بچه‌اي گريه مي‌کند يا بچه‌اي دارد دست تکان مي‌دهد يا اشاره به من مي‌کند حواسم مي‌رود به بچه...»

صاحب قلم افتاده است در يک اقيانوس و دارد دست و پا مي‌زند و مانده‌است از کجا بگويد تا لااقل مشتي از اين اقيانوس را بريزد توي اين کاغذ‌ها. پس تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

نظرات کاربران
کد امنیتی