آدم‌کشي بدون درد و خون‌ريزي

آدم‌کشي بدون درد و خون‌ريزي

نویسنده :

تا به حال آدم کشته‌ايد؟ قبل از کشتن چه احساسي داشته‌ايد؟ بعد از آن چه؟ با وجدان‌تان چه کرديد؟ اصلا قاتل بودن چه حال‌و‌هوايي دارد؟ جداي از اين حرف‌ها حتما تا به حال فکر کرده‌‌ايد که شايد بتوان خيلي ساده و بي‌دردسر دنيا را از شر بعضي آدم‌ها خلاص کرد. آدم‌هاي زالو صفت و مال مردم‌خور. به کجاي دنيا برمي‌خورد اگرچنين موجودي را از عرصه حيات پاک کني، و بشريتي را نجات دهي و کلي هم به سازمان بهينه‌سازي مصرف و سازمان کنترل جمعيت و اداره آب و برق و گاز و... خدمت کني! (به جان شما قسم، ما هيچ قصدي در ترويج قتل‌هاي زنجيره‌اي نداريم!) اما اگر يک موقع شيطان دخل احساسات بشردوستانه‌تان را آورد و سوارتان شد و خواستيد يک قتل کوچولو انجام دهيد براي کسب اطلاعات بيشتر از دستورالعمل کار، به «جنايت و مکافات» مراجعه کنيد. شاهکاري است در نوع خودش. آن وقت با خواندن اين کتاب بدون صرف وقت و هزينه مي‌توانيد تمام مدت مطالعه يک قاتل تمام عيار بودن را تجربه کنيد. البته از نوع ناشي‌اش! «راسکلينف»؛ شخصيت اصلي رمان، جواني فقير است که تنها گناهش کشتن پيرزن رو به‌ موت و ربا‌خوار و سنگ‌دلي است که همه شهر آرزوي مرگش را دارند. از همين نقطه شما وارد يک قصه ‌واقعي مي‌شويد و همراه «راسکلينف» رنج‌ها و عذاب‌ها و ترس‌ها را در خواب و بيداري تجربه مي‌کنيد. قصه‌ وجدان بيداري که هر غلطي بکنيد به خواب نمي‌رود. در تمام طول داستان احساس خواهيد کرد نفس‌تان بالا نمي‌‌آيد شما با او مي‌خنديد، با او گريه مي‌کنيد، با او مي‌ترسيد، با او دچار توهم مي‌شويد و در خيابان‌هاي مسکو پرسه مي‌زنيد، با او تب مي‌کنيد و با او اداي «همه‌ چيز روبه‌راهه» را در‌ مي‌آوريد؛ غافل از اين‌که هيچ‌ چيز روبه‌راه نيست! بي‌گمان، روس‌ها گوي سبقت را در نوشتن داستان‌ها و رمان‌هاي طولاني و توصيفي از همه ربوده‌اند و «فئودور ميخاييلوويچ داستايوفسکي» از ‌آن يکه‌تازهاست. فئودور ميخاييلوويچ فرزند دوم خانواده داستايوفسکي در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنيا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراين به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر يکي از بازرگانان مسکو بود. اکثر داستان‌هاي وي همچون شخصيت خودش، سرگذشت مردمي است عصيان زده، بيمار و روان‌پريش. براي اهل مطالعه آثاري چون «ابله»، «قمارباز»، «برادران کارامازوف» و «جن‌زدگان» شهره‌ا‌ند. اين قسمت از کتاب را که ‌مي‌آوريم از آن جاهايي است که مي‌توان زير آن خط کشيد و فکر کرد که چرا «جنايت و مکافات» نوشته شد. داستان جنگ دائم ميان مرگ و زندگي. «...در کجا، در کجا خوانده بودم که محکوم به مرگي يک ساعت پيش از مرگ مي‌گويد، يا مي‌انديشد که اگر مجبور مي‌شد در بلندي يا برفراز صخره‌اي زندگي کند که آن‌قدر باريک باشد که فقط دوپايش برروي آن جاي بگيرد و در اطرافش پرتگاه‌ها، اقيانوس‌ها و سياهي ابدي، تنهايي ابدي و طوفان ابدي باشد و به اين وضع، ناگزير باشد در آن يک ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، براي ابد بايستد، باز هم ترجيح مي‌‌داد زنده بماند تا اين‌که فورا بميرد!...»

نظرات کاربران
کد امنیتی