زندگي در هيبت يک هيولا يا مردن مثل يک انسان
مروري بر فيلم «جزيره شاتر»، آخرين اثر «مارتين اسکورسيزي» در همکاري با «لئوناردو دي‌کاپريو»

زندگي در هيبت يک هيولا يا مردن مثل يک انسان

نویسنده :

 علي نيک‌فرجام

وقتي صحبت از سينماي دلهره و تعليق به ميان مي‌آيد، اولين اسمي که به ذهن ما متبادر مي‌شود نام بزرگ «آلفرد هيچکاک» هميشه استاد است. نامي که در طول بيش از 5 دهه از سينماي قرن بيستم، هرگاه بر سردر سينماهاي جهان نقش مي‌بست اين ديدگاه را در بيننده ايجاد مي‌کرد که قرار است با يک فيلم ترسناک يا سراسر معما و دلهره مواجه بشود. البته ما در اين‌جا بين سينمايي «وحشت» و «دلهره» تمايز قائل شديم، چون تعداد آثاري که به‌خوبي اين دو موضوع را با هم آميخته‌اند کم است و هيچکاک جزو استاداني است که در اکثر اوقات اين دو مؤلفه را همزمان (با وزن بيشتر و کمتر) با هم در فيلمش داشته است. اما صحبت ما در اين شماره بر سر «آلفرد هيچکاک» و آثارش نيست؛ بلکه قصد داريم به آثار يکي ديگر از استادان سينما بپردازيم که با آخرين فيلمش، نه‌تنها تمام وجود بينندگان را سرشار از دلهره کرد بلکه با ايجاد يک فضاي سراسر تعليق و اضطراب، به همگان اثبات کرد که ديگر «آلفرد هيچکاک» يگانه استاد سينماي معمايي نيست.

تصوير مه‌آلود اسکورسيزي
يک مارشال فدرال آمريکا، يک کشتي کوچک مسافربري، چهره‌اي در‌هم‌ ريخته و دريايي مواج. کشتي از درون تصويري مه‌آلود پديدار مي‌شود. چنين تصاوير مه‌آلودي، در طول تاريخ ادبيات و سينما نمايانگر فضاهايي سرشار از نگراني و ابهام است و گويا ما از همان ابتدا بايد بدانيم که قرار است با چه چيزي روبه‌رو باشيم. و تنها چند سئوال کوچک مارشال فدرال از همکار جديدش که تابه‌حال او را نديده است و در يکي از مهم‌ترين ماموريت‌ها، بدون هماهنگي با او همراه شده است روشنگر آن است که در فيلم جديد «مارتين اسکورسيزي» نبايد به هيچ چيز اطمينان کرد، حتي به خود او.

جزيره شاتر (2010)

تدي دانيلز «لئوناردو دي‌کاپريو» و همکارش چاک ايول «مارک رافلو» ماموريت مي‌يابند که براي تحقيق درباره مفقود شدن يکي از خطرناک‌ترين مجرمان رواني (زني به ‌نام ريچل که به جرم خفه کردن 3 فرزند خود در آب محکوم شده است) به جزيره کوچکي در حوالي شهر «بوستون» به ‌نام «جزيره شاتر» بروند و اين جزيره متروکه که محل نگهداري خطرناک‌ترين مجرمان رواني است آبستن اتفاقات رمزآميزي براي اين 2 تن است. به ‌زودي در مي‌يابيم که تدي به ‌خاطر از دست دادن همسرش در يک آتش‌سوزي (که آن هم توسط يک مجرم رواني انجام گرفته است) در وضعيت روحي نابه‌ساماني به‌سر مي‌برد و درعين حال نمي‌تواند از شر کابوس‌هاي وحشتناکي که از دوران جنگ جهاني و قتل‌عام «نازي‌ها» در ذهن دارد رها بشود؛ در بدو ورود به جزيره رفتارهاي عجيب زندان‌بان‌ها و پزشک زندان (بن کينگزلي) به تمام اين بي‌اعتمادي‌ها دامن مي‌زند و اين بي‌اعتمادي‌ها زماني پررنگ‌تر مي‌شود که به بيننده اين‌گونه القا مي‌شود که تدي با علم به اين‌که قاتل همسرش «لايديس» در اين جزيره زنداني است، قصد انتقام‌گيري دارد.

مجموعه‌اي از رازها و دروغ‌ها
فيلم جزيره شاتر را مي‌توان تصويرگري انساني دانست که در ميان مجموعه‌اي از رازها، خيانت‌ها، توطئه‌ها و دروغ‌ها گرفتار شده است و اين دقيقا همان فضايي است که در اواخر دهه 1940 و 1950 (پايان جنگ جهاني دوم و دوران جنگ سرد) بر کل اروپا و آمريکاي شمالي و آسيا سايه افکنده بود. جهان هنوز در نقاهت بيماري جنگ به سر مي‌برد و قدرت‌هاي بزرگ براي کسب و حفظ قدرت بر روش‌هاي جاسوسي و جنگ رواني تکيه کرده بودند. آمده است که در آن دوران حتي به سايه خودت هم نمي‌توانستي اطمينان کني و حالا اسکورسيزي بعد از 5 دهه فيلم‌سازي و ساخت آثار گانگستري، جنايي، اجتماعي، اکشن، تاريخي و زندگي‌نامه‌اي، با يک ورود زيبا به ژانر معمايي، با استفاده از همان فضاي سال‌هاي جنگ سرد، قصه‌اي پرداخته است براساس رماني از «دنيس لهان» که تعليق و اضطراب را تا انتهاي وجود بيننده رسوخ مي‌دهد.

البته تمام اين‌ها در حالي است که برخلاف بسياري از آثار به ‌اصطلاح معمايي کمترين توهيني به شعور مخاطب نمي‌کند و به او اجازه مي‌دهد تا با تکيه بر هوش و تخيل شخصي به‌درستي درباره روند و پايان فيلم تصميم بگيرد، «جزيره شاتر» فيلمي است براي بينندگاني که قصد فکر کردن داشته باشند و بتوانند با کنار هم قرار دادن قطعات پازل اسکورسيزي، سير داستان را مديريت کنند؛ گويا اسکورسيزي مي‌خواسته با اين فيلم يک مسابقه هوش برگزار کند.

اسکورسيزي ستاره‌ساز
بيش از 35 سال پيش بود، سال 1973، که «اسکورسيزي» و «رابرت دنيرو» جوان با هم آشنا شدند و اولين همکاري اين دو با فيلم «خيابان‌هاي پايين شهر» شکل گرفت، اين فيلم درام جنايي با موفقيت روبه‌رو شد و زمينه ساز همکاري بيشتر شد، 3 سال بعد، يعني سال 1976، فيلم «راننده تاکسي» اسکورسيزي، از دنيرو يک ستاره ساخت و اين همکاري‌هاي موفق تا سال 1995 با فيلم‌هاي «نيويورک، نيويورک»، «گاو خشمگين»، «سلطان کمدي»، «رفقاي خوب»، «تنگه وحشت» و «کازينو» ادامه پيدا کرد تا اين‌که سروکله يک ستاره جديد در سينماي اسکورسيزي پيدا شد که کسي نبود جز «لئوناردو دي‌کاپريو». بازيگري که قرار بود تا پس از آشنايي با اسکورسيزي، کيلومترها از آن جوان عاشق‌پيشه «رومئو و ژوليت» و الکي‌خوش «تايتانيک» فاصله بگيرد. اولين همکاري آن‌ها در سال 2002 و با فيلم تاريخي «دارودسته‌هاي نيويورکي» شکل گرفت و نشان داد که اسکورسيزي يک جايگزين شايسته براي دنيرو پيدا کرده است، فيلم بعدي آن‌ها «هوانورد» درباره زندگي ميلياردر افسانه‌اي آمريکا يعني «هاوارد هيوز» بود و در سومين همکاري آن‌ها به ‌نام «از دست رفته»، اسکورسيزي تصميم گرفت دي‌کاپريو را در کنار «مت ديمون» و «جک نيکلسون» قرار بدهد و حالا در اين چهارمين همکاري اين زوج هنري به همه نشان دادند که هنوز حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارند.

زندگي و مرگ در توهم
به هيچ‌وجه قصد کالبدشکافي و تفسير پايان‌بندي فيلم «جزيره شاتر» را ندارم ولي به‌اعتقاد نگارنده اين سطور، اسکورسيزي نه‌تنها يک پايان باز را براي فيلمش انتخاب نکرده است بلکه از ابتداي فيلم با مشخص کردن مرز خيانت، توهم، رويا، کابوس و واقعيت، سرنخ‌هايي را به بيننده داده است تا با توجه به بضاعت خود برداشت‌هايش را شکل بدهد و در بين هستي و نيستي، خير و شر و واقعيت و توهم دست به انتخاب بزند، همان‌طور که تدي در پايان فيلم اين پرسش را مطرح مي‌کند که: «زندگي در هيبت يک هيولا بهتر است يا مردن مثل يک انسان؟»

نظرات کاربران
کد امنیتی