اگرآن‌ها نبودند؟!
بازديدي از آسايشگاه و مرکز توان بخشي جانبازان امام خميني (ره)

اگرآن‌ها نبودند؟!

نویسنده :

براي ورود به آسايشگاه لازم است که با نگهبان هماهنگي کنم اجازه ورود که مي‌دهد وارد مي‌شوم. اينجا هم در حال بازسازي‌ست، يعني اولين چيزي که مي‌بينم کارگران مشغول کار هستند! از حال و روز محوطه ‌پيداست که به همين تازگي کار آسفالت آن تمام شده است. محوطه کمي شلوغ است، عده‌اي با شاخه‌اي گل، بعضي‌ها با شيريني و کارگراني هم با قوطي‌هاي رنگ آسايشگاه را شلوغ کرده اند. از بين آن‌ها رد مي‌شوم و از دو آمبولانس پارک شده زير سايه هم مي‌گذرم. به در ساختمان مي‌رسم؛ ساختماني در ضلع شرقي پارک ملت، سر در آن روي تابلويي نوشته: ‌«آسايشگاه و مرکز توان بخشي جانبازان امام خميني (ره)»

وارد ساختمان مي‌شوم. همراه من آن بعضي‌ها هم وارد مي‌شوند. با همان شاخه‌هاي گل و جعبه‌هاي شيريني‌شان! با اين تفاوت که اين دفعه آن‌ها هستند که از من مي‌گذرند. کمي مي‌ايستم و به اطراف خودم نگاه مي‌کنم؛ آينه‌اي تمام قد، آکواريوم، دستگاه عابربانک وچند تابلوي اعلانات تمام چيزهايي است که ديده مي‌شود! جلوتر مي‌روم، روي ديوارها عکس‌هايي از سرداران شهيد برونسي، کاوه، چراغچي و... به چشم مي‌خورد .

دنبال دفتر رئيس مرکز مي‌گردم، تابلوي اولين اتاق را مي‌خوانم،آن چيزي که مي‌خواستم نيست اما دلم مي‌خواهد سرکي بکشم؛ از داخل اتاق صداي تشويق مي‌آيد: خوبه آقا محسن، ماشاا...، آهااااان، همينه. اين‌جا اتاق فيزيوتراپي مرکز است. داخل مي‌شوم. چند نفر از جانبازها مشغول تمرين هستند. از تجهيزاتش معلوم است که در اين يک مورد هم از امکانات خوبي بهرمند هستند. مي‌خواهم سر و گوش بيشتري آب بدهم که يکي از پرستاران جلويم را مي‌گيرد. از او سراغ دفتر رئيس مرکز را مي‌گيرم، او هم با روي خوش نشانم مي‌دهد.

بالاخره اتاق مورد نظر را پيدا مي‌کنم. در مي‌زنم و وارد مي‌شوم. خودم را معرفي مي‌کنم و سراغ دکتر اعرابي رئيس مرکز را مي‌گيرم. مي‌گويند دکتر براي سرکشي رفته‌ است و تا چند دقيقه ديگر مي‌آيد. انگار يک فرصت ديگر دارم براي کنجکاوي! ديوارهاي اينجا هم خالي نيست؛ پر از برنامه و جدول و نمودار است که زياد از محتواي آن‌ها سر در نمي‌آورم. بالاخره آقاي اعرابي مي‌آيند و با هم صحبت‌مان را آغاز مي‌کنيم.

آقاي اعرابي درباره وظايف اين مرکز مي‌گويند: «اين مرکز محلي است براي آن دسته از جانبازاني که با مشکل نخاعي رو به رو هستند و جانبازان قطع نخاع سه استان خراسان شمالي، رضوي و جنوبي، همچنين جانبازاني از استان‌هاي سيستان و بلوچستان و گلستان، اين‌جا مهمان ما هستند و ما توفيق خدمت‌رساني به آن‌ها را داريم.

آقاي اعرابي درباره نوع خدماتي که اين مرکز به جانبازان ارائه مي‌دهد، مي‌گويد: «ما در اينجا سه نوع پذيرش داريم: پذيرش دائم، پذيرش درمان و پذيرش عمومي. که با توجه به شرايط خاص اين عزيزان که عموما جانبازاني با بيش از هفتاد درصد معلوليت هستند، سعي در ارائه هر چه بهتر خدمات درماني و رفاهي داريم. براي مثال در گذشته جانبازان را براي درمان هر چه بهتر به خارج از ايران اعزام مي‌کرديم که اين امر کمي براي خود اين دوستان به علت شرايط خاص بدني‌شان مشکل بود. اما امروزه بهترين متخصصين خارجي را براي درمان، به ايران دعوت مي‌کنيم و تمام سير درماني و توانبخشي، در کشور خودمان انجام مي‌گيرد.

از آقاي دکتر اعرابي درباره ميزان ارتباط اين عزيزان با محيط خارج از اين آسايشگاه مي‌پرسم که در جواب من مي‌گويند:

«خيلي از اين عزيزان به مراتب، از بيشتر مردم عادي، فعال‌تر و کوشاتر هستند. درست است که محدوديت‌هايي دارند ولي با همين محدوديت‌ها توانسته‌اند در زمينه‌هاي مختلف از جمله ورزش، علم‌آموزي و کار بسيار موفق باشند و ارتباط فعالي با جامعه داشته باشند.»

حرف‌هاي آقاي اعرابي که تمام مي‌شود براي گپ زدن با جانبازان، به داخل بخش مي‌روم. هرچه به ساعت‌هاي ظهر نزديک‌تر مي‌شويم، سالن و راهروها به مراتب شلوغ‌تر از قبل مي‌شود. هر جاي بخش که جانبازي بر روي چرخ يا بر روي تخت قرار داشت، عده‌اي به دورش حلقه زده بودند و طوري به حرف‌ها و خاطرات او گوش مي‌کردند که انگار دارند يک بحث مهم را گوش مي‌دهند. مجبور شدم کمي منتظر باشم تا بالاخره فرصتي پيدا شد تا من هم با يکي از آن‌ها مشغول به صحبت شوم قاسم عليزاده مي‌گويد هفده سالش بوده که وارد سپاه پاسداران شده و چند ماه بعد از ورود به سپاه، در جبهه غربي، دچار مجروحيت شده و هم اکنون جانباز هفتاد درصد قطع نخاع است.

هرگز پشيمان نمي‌شوم!!
آقاي عليزاده کي ازدواج کرديد؟ و چگونه ازدواج کرديد و خانم تان با وضعيت شما چه‌طور کنار آمدند؟

مي‌خندد و مي‌گويد: شرايط ما جانبازان با ديگران متفاوت است؛ در عرف جامعه اين گونه است که آقايان به خواستگاري بروند اما به دليل شرايط خاصي که داشتم، همسرم با خانواده‌شان به منزل ما تشريف آوردند و بعد از شنيدن شرايط من قبول کردند که با بنده ازدواج کنند.

اين شرايط براي شما سخت نيست؟
«درست است که درد دارم. چند وقتي هم هست که مشکل ديسک گردن پيدا کرده‌ام اما با اين همه از وقتي مجروح شدم علاوه بر ادامه تحصيل و قبول شدن در دانشکده افسري امام حسين(ع)، در بسياري از رشته‌هاي ورزشي از جمله: تنيس روي ميز، تنيس، قايق‌راني و تيراندازي مقام‌هايي را در سطح کشور بدست آوردم.

از اين که رفتيد و مجروح شديد پشيمان نيستيد؟ يا اگر موقيعتش پيش بيايد حاضريد دوباره برويد جبهه؟

اولا اميدوارم که هيچ وقت جنگ تکرار نشود، دوما نه تنها پشيمان نيستم بلکه از اين که براي وطنم کاري کردم خوشحالم و اگر باز هم موقعيت اش پيش بيايد حاضرم بروم و دوباره از خاک و دين و مردمم دفاع کنم.

شما چه انتظاري از مردم داريد؟ اصلا داريد؟

«مردم ما بسيار انسان‌هاي فهيمي هستند و هر جا که مي‌روم با احترام با من برخورد مي‌کنند. البته گاهي هم کم‌لطفي‌هايي از بعضي از جوانان مي‌بينم اما بعد از کمي گفتگو با آن‌ها، اين کم‌لطفي‌ها به محبت تبديل مي‌شود».‌

مي‌پرسم انتظارتان از مسئولان چيست؟
او کمي گلايه داشت، از مشکل مسکنش مي‌گفت؛ از اين‌که به دليل قديمي بودن خانه‌اش و عدم وجود حتي امکانات اوليه مورد نياز يک جانباز در آن، مثلا به سختي مي‌تواند از پله‌هاي پرتعداد آن عبور کند و وارد خانه خودش ‌شود! از اين‌که نمي‌تواند از پياده‌روهاي شهر مثل تمام مردم به راحتي عبور کند؛ از اين‌که راهنمايي و رانندگي مکان هاي خاصي را براي پارک کردن خودرو‌هاي جانبازان در نظر نمي‌گيرد و اتومبيل‌هاي ويژه جانبازان عملا وجود خارجي ندارد. از اين‌که زيارت بارگاه ملکوتي امام‌رضا(ع) براي اين عزيزان بسيار سخت است؛ چون براي پارک کردن اتومبيل در پارکينگ‌هاي شلوغ و پر از دود و رفتن به صحن مشکلات زيادي وجود دارد و براي همه اين گلايه‌ها توجه مسئولان را خواستار بود.

حتي براي غذا خوردن به کمک نياز دارم!
صحبت‌هايم که به آقاي عليزاده تمام مي‌شود مي‌توانم آقاي رحمتي را از بين جمعيت پيدا کنم تا چند دقيقه‌اي هم با او هم صحبت شوم. آقاي رحمتي، از جانبازان قطع نخاع از ناحيه گردن به پايين است. او از جمله جانبازاني است که به ‌طور مداوم در اين مرکز حضور ندارد. آقاي رحمتي در سن 37 سالگي و در يکي از عمليات‌هاي دفاع مقدس مجروح شده است.

وقتي درباره خانوادگي‌اش مي‌پرسم مي‌گويد: «من قبل از مجروحيتم ازدواج کرده بودم. طبيعي ا‌ست که مجروحيتم در زندگي خانوادگي‌ام تاثير گذار بوده. مثلا در آن اوايل، چون امکانات مخصوص يک جانباز قطع نخاعي وجود نداشت، آن‌ها مجبور بودند حتي براي جابه‌جايي من از همسايه‌هاي‌مان کمک بگيرند.»

و درباره مشکلاتش مي‌گويد: «به دليل نوع خاص جانبازي‌ام، من براي انجام کارهاي عادي خود مثل خوردن غذا،‌ به کمک نياز دارم. يکي از مشکلات ديگري که تقريبا تمام جانبازان مثل من با آن مواجه هستند، بحث حمل‌و‌نقل است. ما نمي‌توانيم از هيچ‌کدام از وسايل نقليه‌عمومي مثل اتوبوس يا قطار‌شهري استفاده کنيم. چون اصلا زيرساخت‌هاي مناسبي براي ما درنظر گرفته نشده است.»

دارم از آسايشگاه بيرون مي‌روم اما هنوز دختران و پسران ملاقات کننده اطراف جانبازان را گرفته‌اند. انگار هنوز به جواب سئوال اصلي که توي ذهن همه‌شان است نرسيده‌اند. هنوز دارند با جانبازان حرف مي‌زنند شايد مي‌خواهند کمي نارضايتي، کمي شکايت و کمي پشيماني از وضعيت موجودشان را در لحن صحبت‌هاي آن‌ها ببينند که نمي‌بينند.

نظرات کاربران
کد امنیتی