شورش تمام فلزي
گزارشي از ريس مشهد، مکاني که آهن‌ها هويت آدم‌ها هستند!

شورش تمام فلزي

نویسنده :

مريم توکلي

غلظت خون در شريان‌‌هاي شهر بالا رفته. گلبول‌ها،‌ سفيد و قرمز و مشکي نوک مدادي و بادمجوني و غيره،‌ بعد‌از‌ظهر به‌ بعد‌از‌ظهر در هم مي‌لولند تا رگ‌ها به مرز انفجار برسند. شهر با يک پديده عجيب و تمام نشدني مواجه شده که نمي‌داند با آن چه کند؛ ماشين بازي و دور زدن. گاهي راننده و گاهي مرکب. اهميت نقش راننده به نسبت اتومبيلي که سوار است،‌ تغيير مي‌کند و در اکثر اوقات گوهر وجود همان چهارچرخ گرانبهايي است که افسارش دست شماست. بله گاهي رنگ،‌ مدل‌،‌ قيمت‌،‌ سيستم صوتي و رينگ هستند که اهميت آدم‌ها را تعيين مي‌کنند. داستان با فشار دادن دکمه قفل مرکزي آغاز مي‌شود و به پايان مي‌رسد. اما در فاصله اين دو ضرب شست،‌ چه ماجراهايي که به وقوع نمي‌پيوندند و ... به خصوص در مشهد که شهر تصادف و هيجان است و روزهاي مشابه،‌‌ آبستن اتفاقات متفاوتي است. آن‌جا که پيکان،‌ پرايد مي‌شد و پرايد به پژو تغيير شکل مي‌داد. همان‌جا که پرشيا سمبل آرزوهاي قشري شد که صبح تا شب به فکر تغيير طبقه بود. شب‌هاي خيابان‌هاي «فرهاد» و «نسترن»،‌ «قدس» و «خيام» در همه فصول ماجرا مي‌آفريند. هر کسي به علوم اجتماعي گوشه چشمي داشته باشد، زندگي شبانه خيابان‌هاي فرهاد و نسترن برايش به سفره گسترده‌اي مي‌ماند که در آن خوراک جامعه‌شناسان (مفاهيم رفتار جمعي‌،‌ فراغت، نهادهاي فراغتي،‌ الگوهاي ارتباطي،‌ دوست‌يابي و...) به وفور يافت مي‌شود. جالب اين‌جاست که خيلي از جوان‌ها،‌ بي‌آن‌که خودآگاه باشند در صحبت‌هايشان به اين مضامين و مفاهيم مي‌پردازند.

مواد لازم
اين روزها و شب‌ها،‌ جواناني که مي‌خواهند خودنمايي کاذب داشته باشند مي‌آيند اين‌جا گويا از اين‌جا دست خالي هم بر نمي‌گردي‌. اما در اين بازار اول بايد قبول شد و براي قبول شدن به مقدماتي نياز هست.

1 ‌‌قبل از هر چيز بايد اتومبيل ‌تر و تميزي دست و پا کرد. اسپرت کردن ماشين، رنگ و لاستيک‌کشي،‌ خواباندن ماشين (کم‌کردن ارتفاع) و به خصوص مجهز کردن ماشين به سيستم صوتي،‌ به زعم حضار اين خيابان‌، معرف‌ شان مقبول اجتماعي،‌ روحيه بانشاط و به قولي باحال بودن فرد متقاضي است.

2 کارشناسان اين بازار (که همگي جوانان زير 25 سال هستند و به جز اين زمينه کارشناسانه تخصص ديگري ندارند) همراهي چند دوست را که بايد کنار دست راننده بنشينند و در طنزپردازي و بداهه‌گويي او را ساپورت کنند، لازم مي‌دانند.

3 شب‌هاي جمعه و شنبه در اين خيابان‌ها جا براي سوزن انداختن نيست. اما شايد در ساعات بعد از نيمه شب بشود با لايي کشيدن و ترمز دستي و خواباندن و آينه به آينه رفتن، نمايشي کوچک از دست فرمان داشت. با تهيه اين مواد لازم مي‌توان در هر زمان،‌ نخود آش شور «فرهاد» و «نسترن» شد.

/// شهادت شهود؛ جوان‌ها مخل آسايشند!

ضبط کوچکم را روشن مي‌کنم و صداي جوان شاگرد سوپر مواد غذايي را که مي‌شنوم دوباره يادم مي‌آيد که به مذاق کاسب‌هاي اين خيابان پرداختن به جوان‌هايي که «دور مي‌زنند» زياد خوش نيامد. بعضي‌ها فکر کردند براي گرفتن اطلاعات مخفي قراراست،‌ مورد سوء استفاده قرار بگيرند و نگاه‌هاي پذيرنده و کنجکاوشان،‌ ناگهان منقبض و مدافعانه شد. بقيه هم اظهار نظرشان اين بود که «جوان‌ها مخل آسايشند» و «از دست جوان‌ها به ستوه آمده‌ايم» اما براي گفتن حرف‌هاي بيشتر و دادن اطلاعات دقيق‌تر،‌ دل نمي‌دادند. در بين مردم و اهل محل فقط همين جوان شاگرد سوپر اتوماتيک و ويرايش شده از جنبه‌هاي مختلف ماجرا گفت:

* نزديک 3-4 سال است که جوان‌ها مي‌آيند اين‌جا، قبلا تو فلسطين 18 يا همان ريس سابق بودند. نمي‌توانند درست همديگر را ببينند،‌ اين‌جا هم رفت و آمدش بهتر است، هم راحت‌تر مي‌توانند همديگر را ببينند.

* اين به نظر من تفريح نيست و بيشتر يک جور بلاتکليفي و وقت گذرونيه... همه جور آدم اين‌جا هست، اين‌جا دوست پيدا مي‌کنند،‌ ماشين‌هاي جديد را مي‌بينند،‌ از ماشين‌هاي صد و چهل،‌ پنجاه ميليوني تا «لامبورگيني» که تکه توي مشهد. اصلا اين ماشين‌ها را فقط مي‌آورند تا نمايش بدهند. بعضي‌هاشان نه پلاک مي‌شوند،‌ نه خريد و فروش! فقط بايد بياوري تا بتواني بگويي من هم لامبورگيني دارم.

* جوان ديگري که در گوشه‌اي از مغازه نشسته: خانم! يکسري از پسرها از دخترها بدترن! زير ابرو برداشته‌اند، آرايش کرده‌اند،‌ صورت‌شان را نخ انداخته‌اند،‌ فقط روسري سرشان نکرده‌اند،‌ چرا اين‌ها را جمع نمي‌کنند؟

* خيابان را شلوغ و مسدود مي‌کنند، اما من که يک پسر مجردم چه‌کار کنم؟ يک هفته مي‌آيم و کار مي‌کنم. ما اين‌جا واقعا کار مي‌کنيم. پنجشنبه ساعت 5-4 که مي‌شود ديگر کسل مي‌شوم و از زندگي بدم مي‌آيد، دلم مي‌خواهد تفريح سالم و راحت وجود داشته باشد.‌ آدم بتواند برود جايي که موزيک باشد، دو تا هنرمند ببيند، کسي را ببيني که چيزي بگويد آدم بخندد، جايي بروي که تخليه شوي. بالاخره يک جايي را مي‌خواهيم تا خستگي‌مان در برود. وقتي در نمي‌رود اين جوري مي‌شود که پسره زير ابرويش را بر‌مي‌دارد و موهايش را زرد مي‌کند و مثل دخترها مي‌آيد بيرون. دخترها هم که ... آخرش هم پليس بيايد هر دويشان را بگيرد و ببرد و خلاص!

* دبير بازنشسته خانم ساکن خيابان قدس درباره شب‌هاي تعطيل اين خيابان نظر مي‌دهند: واي! بيچاره‌مون کردند، از دست‌شون خانه نازنين‌مان را فروختيم و رفتيم ياسمن تا نفس بکشيم!

* محمد‌رضا 50 ساله ساکن خيابان حامد: زندگي در اين محل عذاب و شکنجه است. من اين‌جا دعوا زياد ديدم و همه‌اش سر دخترها. اين‌ها صد در صد مزاحمند.

مي‌پرسم: چرا جوان‌ها مي‌آيند بيرون؟

- بي‌کارند! بي‌کار و مزاحم...

مي‌گويم: راه حل؟

- يک جايي براي تفريح جوان‌ها ايجاد کنند.

* دکه‌دار مطبوعات: چند ساله اين‌جا هستم. کساني که مي‌آيند اين‌جا وضعشون خوبه و ماشين‌هاشون «پرادو» و... است. تصادف و دعوا زياد ديده‌ايم. همش سر سبقت گرفتن و مسائل جوان‌ها... شلوغي که ايجاد مي‌کنند هيچ فايده‌اي براي ما ندارد. چون اين‌ها مشتر‌ي و خريدار مجله و روزنامه نيستند،‌ نهايت 4 تا سيگار مي‌خرند.

/// ريز مي‌بينمت!

آقازاده‌هاي اين خيابان‌ها‌،‌ چه در ماشين‌هاي عظيم‌شان باشند و چه نباشند،‌ پسرهاي ديگر را ريز مي‌بينند. پيراهن‌هاي تنگ، بر چهره اين آقايان بقاياي تحليل رفته و در شرف انقراض چيزي که پيش از اين به عنوان ريش و سبيل مي‌شناختيم به زحمت پيداست. ريش‌ها چند مدل دارد؛ يک بند انگشت موي سياه مثلثي شکل در زير لب يا احيانا به اندازه يک نخ که از کنار يک گوش مي‌گذرد، از روي چانه رد مي‌شود و به کنار گوش دوم مي‌رسد،‌ بگذريم.

/// پليس نمي‌گويد چرا دور زديد؟!

فرزاد 28 ساله،‌ ساکن هاشميه، ‌مهندس مکانيک است و در آستانه 30 سالگي. موهاي کوتاه و به دقت اصلاح شده فرزاد از شقيقه‌ها در حال عقب‌نشيني است. در اولين نگاه، بيني جمع و جور و خوش‌تراش فرزاد،‌ عمل شده به نظر مي‌رسد اما با اخمي که نشانه ناراحتي است،‌ مي‌گويد: «اين کارها مال زن‌هاست» او «سمند» تيره رنگش را خودش خريده و باربند و تجهيزات کوه‌نوردي‌اش نشان مي‌دهد که به جز دور زدن در خيابان‌ها،‌ پاتوق‌هاي ديگرش کجاست. يک بلوز مارک‌دار بادمجاني اندامي به تن کرده؛ نمايش اندام عضلاني و ورزش کارانه‌اش،‌ در اعتماد به نفس به دست آمده در اين خيابان‌ها بي‌شک نقش مهمي ايفا مي‌کند. او تعريف مي‌کند که چه‌طور در خيابان فرهاد يک بار پليس ماشينش را به‌خاطر مسخره کردن دختران خواباند.

از فرزاد که مي‌پرسم با چه هدفي به اين‌جا مي‌آيد پاسخ مي‌دهد: «ببينيد،‌ من الان وقت ازدواج کردنم است و واقعا در اين زمينه مصمم هستم اما کسي که با من ازدواج مي‌کند بايد وضع مالي‌اش خوب باشد. در زندگي‌ام دوست زياد داشتم. فکر کنم تيپ مورد نظر من بايد توي همين‌جور جاها باشد. من اگر با يک دختر خوب تو همين ريس آشنا بشم واقعا ازدواج مي‌کنم‌،‌ بي‌خودي هم کلاس نمي‌گذارم که بگويم ماديات مهم نيست»

از سوي ديگر فرزاد اساسا به مهريه و خريد انگشتر و لباس گران قيمت عروس حتي براي دختران پولدار کوچک‌ترين اعتقادي ندارد. پدر فرزاد کارمند بازنشسته دولت است.

/// بلاتکليفي يک آدم بدون آينده

اما در پس اين نشانه‌هاي بصري و مادي يک نيروي عجيب پيداست. انگار چيزي در آن زيرزيرها در آستانه برآمدن مي‌جوشد؛ چيزي که نه مي‌شود آن را گرفت و جلوي چشم گذاشت و نه مي‌شود توصيفش کرد. آيا براي توصيف حال درون جوانان اين‌جا،‌ هيجان واژه‌اي کافي است؟

عادل 28 ساله مي‌گويد: «هيجان؟ نه. به نظر من هيجان اين خيابان‌ها مال چند سال پيش‌شان بود. اصلا توي يک سني ممکن است کسي را ببيني و بگويي گازش را بگير تا بهش برسيم ولي الان ديگه واقعا هم سن من و هم اين خيابان‌ -که تويش فقط بايد کلاچ و ترمز کرد براي تخليه هيجان دروني کارآيي ندارد. هيجان ريس الان براي من در اين حد است که ممکن است يکي از دوست‌هايم را آن‌جا ببينم و بايستيم و با هم حرف بزنيم؛ چيزي که به هيجان من هنوز جواب مي‌دهد دور زدن نيست. سرعت در بلوار وکيل آباد و جاده است! در نسل ما يک جور بلاتکليفي وحشتناک رسوخ کرده... بلاتکليفي که مثل بلاتکليفي دوران بلوغ نيست مثل بلاتکليفي يک آدم بدون آينده است. به نظر من بچه‌هايي که اين‌جا دور مي‌زنند در واقع شاد نيستند و براي بهتر شدن حال خرابشان است که اين‌جا مي‌چرخند همه ما اگر مي‌توانستيم واقعا راضي و شاد باشيم، فرهاد و نسترن اين‌جوري نبود.»

جوان‌ها که اصلا سرشان درد مي‌کرد براي عقده‌گشايي.

/// دخترها نگاه نکنند جلو نمي‌رويم!

سعيد 23 ساله دانشجوي عمران که کفش‌هايش را 130 هزار تومان خريده مي‌گويد: «تا دخترها به ما نگاه نکنند جلو نمي‌رويم.» و دستش را از پنجره ماشين بيرون مي‌آورد تا خاکستر سيگارش را بيرون بريزد. او با دوستش عادل که در کار فروش سنگ ساختمان است و در بهار زندگي مي‌کند در «پژو پرشيا» نشسته،‌ ماشين را کنار زده و مي‌گويد: «ممکن است در اين‌جا دختر خوب هم پيدا شود.» او اصل قضيه دور زدن را تفريح و فان مي‌داند و مي‌گويد حالا شايد تويش دوست هم پيدا شد. سعيد نسبت به موجوديت دخترها و رابطه با آن‌ها نظر منفي و بدبينانه‌اي ندارد اما انتقادش به دخترها اين است: «متاسفانه عقده دارند‌. از اول در فضاي راحت و آزاد بزرگ نشده‌اند و فوري رفتارشان تند و منفي مي‌شود. فکر مي‌کنند حق دارند احساس مالکيت بکنند و زود براي ازدواج متوقع مي‌شوند.» در پژو سعيد بوي ادکلن «شنل» بر بوي سيگار غلبه کرده. او در ماه حدود 300 هزار تومان پول توجيبي مي‌گيرد‌. آخرين حرف سعيد: «براي ما که اصلا ماشين دخترها مهم نيست اما آن‌ها واقعا آهن‌پرست شده‌اند‌!» و در آخر گفت: «هر چه دلت مي‌خواهد بنويس. مردم اما نه به قلمت که به اتومبيلت نگاه مي‌کنند.»

/// لبخند يادت نره!
بايد تنگ بپوشي. بايد لاغر باشي! پرخوري نکني! به شيريني و شکلات نه بگو. اگر زياد خورده‌اي‌،‌ خودت را سرزنش کن و پشت دستت را داغ کن و اگر کارت از اين حرف‌ها گذشته چربي‌هاي آب نشدني را با ساکشن بيرون بکش! اين ديگر چه رنگ پوستي است که داري؟ حالا ديگر هر آدم از پشت کوه آمده‌اي مي‌داند که تابستان‌ها آفتاب و استخر است و آب هويجي که به تنت مي‌مالي و کرم‌هاي برنزه‌ کننده‌اي که پوستت را طلايي نارنجي مي‌کنند. زمستان‌ها هم به لطف پشتکار محقق‌هايي که اين روزها بدجور نگران از دست رفتن زيبايي‌هاي ما زنان جهان سوم هستند سولاريوم و اتاق رنگ؛ اتاقي که در آن به تو مثل آنکه صندلي و اتاق ماشين باشي رنگ مي‌پاشند! سلامتي پوست و خطر سرطان؟! اي بابا! چه کسي مي‌داند فردا را خواهد ديد يا نه؟ سخت نگير! بي‌خيال غرغر! آب اکسيژنه را با محلول و کلره مخلوط کن و روي موهايت بگذار. رنگ موها فقط بلوند! فقط رنگ کاکل ذرت! مو تخريب مي‌شود؟ مي‌سوزد؟ خوب برو دبي موهايت را رنگ کن! نه! اصلا همين جا سر کيسه را شل کن‌. يک 200 هزار تومان مايه بگذار و بلوند باش. بلوند و برنزه! بيني‌ات را براي دومين و چهارمين بار و دهمين بار عمل کن. در گونه‌ و چانه‌ات يا پروتز بگذار يا ژل تزريق کن و...

حالا درست شبيه يک عروسک باربي هستي. مثالي از يک زن ايده‌آل. باربي‌ها در محدوده‌اي مشخص (حدودي که سازنده برايشان معين کرده) قدرت انتخاب و آزادي عمل دارند. آن‌ها رانندگي مي‌کنند. ويراژ مي‌دهند و سر از خيابان‌هاي فرهاد، قدس،‌ نسترن و خيام در مي‌آورند. پشت چراغ يا در ترافيک توقف مي‌کنند و به پسر خنداني که سرش را از ماشين کناري بيرون آورده لبخند مي‌زنند. اما يکباره چشم‌شان به دختري که در آن سو ايستاده مي‌افتد! نه!‌ اين امکان ندارد! ظاهرا اين دختر با تو مو نمي‌زند. باربي ما سرش را بر‌مي‌گرداند و در ماشين بغلي دو دختر ديگر را مي‌بيند: «عجبا» و «حيرتا»!

گيج نشو! دست و پايت را گم نکن! هيچ اشتباهي پيش نيامده. مساله کوچک‌تر و کم اهميت‌تر از آن است که خودت را ناراحت کني. موضوع فقط اين است که تو و همتايان ديگرت همگي محصول يک کارخانه‌ايد! همين! باربي‌ها هميشه شکل هم و منطبق بر يک الگوي شبيه‌سازي شده بوده و هستند. فقط شال و روسري و رنگ لباس و صندل و چکمه و زينت آلات‌شان با هم فرق دارد. بچگي‌هايت،‌ وقتي که يک دختر بچه صورتي‌پوش بودي و به ويترين اسباب‌فروشي‌ها نگاه مي‌کردي و درمانده بودي که باربي عروس را انتخاب کني يا باربي ديگر را، يادت هست؟ سرت را بگردان و به خودت در آينه ماشين نگاه کن! لبخند بزن!

/// جوگيرشدن يا سرايت عاطفي

در ساعت 9 شب جمعه،‌ وقتي از «ليلا» و «بهار» مي‌پرسم که در تجربه دور زدن چه مي‌گذرد؟ مي‌خندند و پاسخ مي‌دهند‌: «چرا خودتان نمي‌آييد تا ببينيد؟»

در قاعده بازي شب‌هاي «فرهاد» و «خيام» عامل محدود کننده‌اي هست که باعث مي‌شود همراهي با ليلا و بهار برايم مثل يک پيشنهاد خوب معنا پيدا کند. حرف زدن ليلا جوري است که خيال مي‌کني در يک تمرين ناشيانه فن بيان،‌ قصد کرده فارسي را به آهنگ و لهجه انگليسي برگرداند! «ر»‌هاي ليلا غير قابل توصيف و سين‌هايش چيزي بين شين و ژ است و همه در برگرداني تصنعي از تکلمي کودکانه.

بهار ترکه‌اي وقد بلند،‌ موهاي لختش را با فرقي يک وري باز کرده. موها چنان به روي چشم و ابروي مقابل ريخته که گاه نصف صورتش پيدا نيست. صحبت‌ها که گل مي‌اندازد سرخوشانه مي‌خندد و مي‌پرسد: «به نظر شما من شکل علي‌باباي کارتون سندباد نيستم؟»

از دخترها مي‌پرسم: «آيا هميشه دوتايي اين‌جا مي‌آييد؟» سر درد دلشان باز مي‌شود و مي‌گويند که چند سال پيش و از دوره دبيرستان‌،‌ با دوست ديگرشان «آذين» بود که اين‌جا را کشف کردند. دخترها وسط حرف هم مي‌دوند و با حرارت تعريف مي‌کنند که با جدي شدن دوستي و ازدواج آذين‌،‌ فاتحه دوستي 3 نفره‌شان خوانده شد. در اين تجربه عبرت‌آموز بود که آن‌ها فهميدند: «بايد پاي پسر وسط بيايد تا معرفت معلوم شود.» ليلا و بهار وقت حرف زدن از آذين به او مي‌خندند و شما بايد به جاي من در صندلي عقب 206 آلبالويي رنگ ليلا (که مال مادرش است) نشسته باشيد تا باور کنيد که اين خنده مي‌بايست چه دلخوري و عصبانيت سهمگيني را به دنبال داشته باشد.

دخترها البته قبول مي‌کنند که «دور زدن تو نسترن و فرهاد براي آدم وجهه خوبي ندارد.» اما بلافاصله اضافه مي‌کنند: «اين‌جا نريم‌،‌ کجا بريم؟»

/// دلم براي نسل‌مان مي‌سوزد

يک دفعه داشتم مسيرم را مي‌رفتم و اعصابم خرد بود. يک «پاجرو» جلويم بود که خيلي نمايش مي‌داد. خوب ماشينش شاسي بلند بود و 3 تا پسر هم توش نشسته بودند. ديگه يک جايي احساس کردم دارد بارانندگي‌اش توهين مي‌کند. گازش را گرفتم و آن زمان با پرايدم لايي کشيدم،‌ بهش برخورد و دنبالم آمد. از سه‌راه راهنمايي شروع شد تا ملک‌آباد و وکيل‌آباد و سه‌راهي طرقبه و نمي‌توانست مرا بگيرد. يک جاهايي سپر به سپر بوديم و اون خب ماشينش بزرگ بود و راه گرفتن براش سخت‌تر اما به هر حال نتوانست.

اين‌ها را «يلدا» مي‌گويد، کسي که معماري خوانده و امروز يک 206 سفيد دارد.

يلدا مي‌گويد: «امروز واقعا دور زدن در اين خيابان‌ها و قاطي اين جماعت شدن براي من اصلا جالب نيست. اميدوارم با اين حرفمم کسي را نرنجانم اما حتي وقتي 18 سالم بود و گاهي با دوست‌هام مي‌آمديم اين‌جا، فردايش از بيرون به خودمان‌،‌ نگاه مي‌کردم. مي‌ديدم يک جور بلاهت يا سطحي نگر‌ي در ما هست‌. صادقانه‌اش اين است که من دوست خوبي براي کسي که مي‌دانم چرا به ريس مي‌آيد نيستم. اتفاقا از شاد بودن و خوب لباس پوشيدن خيلي کيف مي‌کنم ولي نمي‌توانم قبول کنم که يک فشن ديزاينر تو پاريس بنشيند و براي من تصميم بگيرد که چي بپوشم و چي نپوشم. لباس‌هاي من بيشتر‌شان گران هستند. اما من تيپم را خودم انتخاب مي‌کنم و اصلا از آدم مد زده بدم مي‌آيد. انگار دارم از خودم زيادي تعريف مي‌کنم ولي اين را هم دلم مي‌خواهد بشنويد که از وقتي 5-4 سالم بود،‌ از دور و بري‌ها زياد مي‌شنيدم که‌: يلدا جون! واي تو چه‌قدر خوشگلي و از اين حرف‌ها... ولي تو 15-14 سالگي واقعا کابوس من اين شده بود که اگر يک روزي 70-60 ساله شوم و ديگه هيچ مردي به من نگاه نکند؟! نشستم خوب درس خواندم و حالا فکر مي‌کنم اگر يک روزي برسد که تو همين خيابان مردي به من بگويد: «پيره اين چه وضع رانندگيه؟» اصلا بهم برنمي‌خورد اما شما واقعا نمي‌دانيد که در نسل ما چي مي‌گذرد. جدا گاهي دلم براي بچه‌ها،‌ براي خودم مي‌سوزد.

/// در اين‌جا دنبال چه هستيد؟

در حال صحبت کردن با ليلا و بهار سرنشينان و راننده‌هاي يک «پرايد»،‌ يک «سمند» و يک «پژو» سرک مي‌کشند و در تلاش‌هايي بي ثمر ادا و شکلک درمي‌آورند. راننده يک «زانتيا» با 2 سرنشين ديگر پسر با يک ترمز محکم خودشان را مي‌رسانند به چراغ قرمزي که پشتش ايستاده‌ايم. چراغ قرمز، چراغ قرمز طولاني است و ليلا سعي مي‌کند خودش را بي‌تفاوت نشان بدهد و به روبه‌رو خيره مي‌شود. مي‌داند که نيمرخ چپش زير ذره‌بين پسرهاست و اصل رفتار و واکنش‌اش زير ذره‌‌بين من رفته! همين‌طور که ثانيه‌هاي چراغ قرمز در يک سير نزولي کم و کم‌تر مي‌شود،‌ دخترها در ماشين فريز شده باقي مي‌مانند و از پسرهاي داخل زانتيا هيچ واکنشي صادر نمي‌شود با سبز شدن چراغ،‌ زانتيا با يک سرعت غير عادي که هم به نشانه‌اي اعتراض‌آميز و هم به يک بي‌تفاوتي توهين‌آميز قابل تاويل است،‌ به پرواز درمي‌آيد. بهار مي‌گويد: «پسرها واقعا پررو شده‌اند!»

در تمام طول 20 دقيقه مصاحبه، حرف‌هاي دخترها،‌ حرف‌هايي پيش پا افتاده به نظر مي‌رسد. نقدهاي تند و تيزشان درباره جنس مخالف اين پرسش منطقي را به وجود مي‌آورد که پس در اين‌جا دنبال چه هستيد؟

بهار مي‌گويد: «آدم که مياد اين‌جا جوگير مي‌شود!» ليلا ادامه مي‌دهد: «همه اين کارها براي خنده است ممکن است 100 تا شماره بگيري و همه را هم همان‌جا ديليت کني! اين‌جا همه براي شرارت آمده‌اند. همين!»

دخترها به هم نگاه مي‌کنند و انفجار خنده‌هاي مقطع و آهنگين‌شان فضا را پر مي‌کند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨