در دنیای من به چه می‌شناسمت؟!
یادداشت

در دنیای من به چه می‌شناسمت؟!

نویسنده : سمانه صالحی

هرکدام‌مان آدم‌ها را به یک چیز می‌شناختیم. مثلا از عروسی که برمی‌گشتیم هیچ‌وقت من و خواهرم نفهمیدیم آن لباس سبزه‌ای که مامان می‌گفت دامنش فلان بوده و یقه‌اش بهمان، که بود. یا آن که خواهرم می‌گفت دماغش از دو سوم انتهایی قوس 30 درجه پیدا کرده بود را متوجه نشدیم و من هیچ‌وقت نتوانستم به بقیه بفهمانم آن یکی که ابروهایش تا فلک رفته بود و فاصله بین دو ابرویش از انتهای دماغش بیشتر بود و بیشتر شبیه احمق‌ها شده بود چه کسی بود. برای هر شخصی یک چیزی بیشتر از همه دیده می‌شود. مثلا من اول ابروها را می‌بینم و در ذهنم ثبت می‌شود؛ مامان لباس‌های خوب در ذهنش می‌ماند و خواهرم هم دماغ‌های مردم را به خاطر می‌سپارد. یک نفر چشم‌های یک شخص در ذهنش می‌ماند و یکی هم شاید از هرچیزی یک اسکرین‌شات در ذهنش بگیرد. ما هرکدام‌مان آدم‌های اطراف‌مان را با همین مقیاس‌های خودمان تشخیص می‌دهیم. مثلا وقتی می‌گویید فلانی که در مراسم آبی پوشیده بود و می‌گویم آهان، صرفا چون حوصله توضیحات‌تان در مورد اَشکال روی پیراهنش را ندارم آن را می‌گویم وگرنه تا از ابروهایش نگویید عمرا فهمیده باشم کدام سوژه مدنظرتان است. کافی‌ا‌ست از ابروهایتان یک تصویر در ذهنم داشته باشم تا مشخصه‌ای باشد تا هر وقت خواستم در موردتان غیبت کنم، بگویم همانی که یک ابروی درست و حسابی هم نداشت و فلان بود. البته که کم‌کم متوجه شدیم مثلا همانی که لباسش بلند و سرخابی بود و دماغش به ظاهر کج دیده می‌شد و ابروهای خفنی هم داشت همه‌شان یک نفر بودند. یا مثلا مامان که می‌خواست از فلانی حرف بزند مجبور شده بود مختصات دماغ و ابروهای طرف را برای من و خواهرم روی کاغذ بکشد. اما این وسط همیشه بودند افرادی که یک خصوصیت‌شان آن‌قدر توی چشم بود که خب دیگر نمی‌شد از آن گذشت و مثلا فوقش او را این‌طور معرفی می‌کردیم «همان خسیسی که لباسش قهوه‌ای بود» یا «همانی که خیلی مهربان بود اما حیف که ابروهایش جالب نبود».

از همه این‌ها که بگذریم فهمیده‌ام فرق دارد آدمش چه کسی باشد. فرق دارد چه نسبتی داشته باشد و فرق دارد چه کاری انجام داده است. مثلا تا جایی که یادم می‌آید هیچ وقت ابروهایش توجهم را جلب نکرد. من او را این‌طور تعریف می‌‌کنم: همانی که برایم شاخه گلی آورد...

نظرات کاربران
کد امنیتی