در باب پول و پول‌خَری!
یادداشت

در باب پول و پول‌خَری!

نویسنده : یاسین ناطقی

- اگر پول خودتم بود، همین‌جوری خرج می‌کردی؟

پدرمان همین دو جمله را می‌گفت و ما می‌فهمیدیم کفشی که نشان کرده‌ایم، زیادی گران است یا فلان گوشی، آن‌قدری که قیمت دارد، کاربرد ندارد یا کلا هر چیزی، آن‌جور که به نظر می‌رسد ارزش ندارد. آخرش هم می‌رفتیم کفشی ارزان‌تر، موبایلی ساده‌تر و چیزی به‌صرفه‌تر را انتخاب می‌کردیم و بابا را می‌فرستادیم دنبال حساب کردنِ فیش در صندوق. حتی حاضر نمی‌شدیم با او برویم کنار صندوق، تا ببینیم صندوقدار، چند تا اسکناس را از دست پدرمان می‌گیرد یا توی دستگاه کارت‌خوان، چند صفر را وارد می‌کند. بقیه دنیا را نمی‌دانم، اما در همین ایران خودمان، مرسوم است که مُسن‌ترها به جوان‌ترها می‌گویند تا وقتی برای پول کار نکرده باشی، قدرش را نمی‌دانی؛ یا تا زمانی که دستت توی جیب خودت نباشد، لذتی از خرید کردن نمی‌بری و از این دست جملات قصار که هرکدام‌شان به نحوی می‌خواهند به آدمیزاد حالی کنند که «بابا جان! ارزش پول، خیلی بیشتر از این‌هاست که بخوای جیرینگی خرجِ لباس و خورد و خوراک کنی!» در دو و نیم سالی که جدی‌تر از قبل کار می‌کنم، عمیقا فهمیده‌ام که هیچ لذتی در خرج کردنِ پول خود نیست. هیچ لذتی در این نیست که چهل و خرده‌ای ساعت در هفته کار کنی و آخرش پیامک واریزی دریافت کنی و مستقیم بروی فلان مغازه و برای خودت چهار قلم وسیله بخری. هفته پیش، به شیرینی‌فروشی سر کوچه‌مان رفتم تا برای تولد یک دوست، کیکی بگیرم. همان اول کار، یارو گفت که کیک‌های فلان طبقۀ یخچال، کیلویی 30 هزار تومان است و هرکیک حدود یک و نیم کیلوگرم وزن دارد. با خنده گفتم «خب می‌شه تقریبا پول دو سه ساعت کار کردن! می‌صرفه. همون شکلاتیه رو بدین لطفا» و با خنده رفتم جلوی صندوق و با خنده فیش و کارت عابربانکم را دادم به صندوقدار. وقتی آمدم بیرون، بی‌خنده با خودم فکر کردم که تکلیف آن دو سه ساعت از عمرم چه شد؟ همه‌اش شد یک کیک. آن همه زور زدیم و حرص خوردیم و بی‌خوابی کشیدیم، آخرش شد یک و نیم کیلوگرم کیک شکلاتی. روز بعد به این فکر کردم که گوشیِ توی دستم، حاصل چند ساعت کار کردنم است. همین‌طور کفشِ پایم و هدفون توی گوشم و تیغ اصلاحم و قس علی هذا... حجم عظیمی از داده‌های نگران‌کننده را مقابل خودم دیدم. از آن روز به بعد، هرچیزی را که می‌خواهم بخرم یا حتی به خریدنش فکر می‌کنم، با ساعاتی مقایسه می‌کنم که مشغول کار بوده‌ام. ساعاتی که می‌روند پی کارشان و در قبال، عددی پنج شش رقمی، جایشان را در صورتحساب بانکی‌ام می‌گیرند. اساسا ما پول را می‌خریم. فقط سیستمِ داد و ستدمان، همان سیستم تبادل کالا با کالاست. عمرمان را می‌گذاریم این‌طرف ترازو، و کارفرما هم قدری اسکناس می‌گذارد آن‌طرف ترازو. چیزی شبیه به ایده فیلم  In Time که پول رایج در دنیا را «زمان» معرفی می‌کرد. اگر روزی می‌شد قیمت تمام کالاهای دنیا را روی کاغذی برحسب میزان عمری که باید برایشان پرداخت، فهرست کرد، احتمالا انسان‌های کمتری حاضر می‌شدند گوشی‌های شرکت اپل را بخرند، یا کمتر کسی به فرق بین گوشیِ نوت9 و نوت8 اهمیت می‌داد. احتمالا بیشتر انسان‌ها، رفتار مشابه پدرمان را نشان می‌دادند و پشت هر خرید می‌گفتند: «اگر عُمر خودتم بود، همین‌جوری خرج می‌کردی؟»

نظرات کاربران
کد امنیتی