کتاب‌ نفرت انگیزت را قورت بده
درباره اهمیت و قلق‌های مطالعه کتاب‌هایی که دوستشان نداریم

کتاب‌ نفرت انگیزت را قورت بده

نویسنده : الهام حبشی

بارها شده که از دوستانم شنیده‌ام فلان کتاب به قدری خوب است که نمی‌شود تا خواندنِ آخرین صفحه، زمینش گذاشت. اما کمتر پیش می‌آید که کسی از کتاب نفرت انگیزش حرفی بزند. انگار به زبان آوردن نام این گونه کتاب‌ها هم، تن آدم کتاب خوان را می‌لرزاند. قصد اَبری کردن هوایتان را ندارم اما خواندن کتابی که به نظرتان جذاب است، هیچ وقت شما را به یک کتاب‌خوان حرفه‌ای تبدیل نمی‌کند. حرفه‌ای‌ها یک بُعد جان سخت درون خودشان دارند که موقع ورق زدن یک کتاب کج و کوله آلارم می‌دهد: «مایوس نشو، کتاب نفرت‌انگیزت را قورت بده». در واقع خواندن کتاب جذابی که نمی‌شود لحظه‌ای زمینش گذاشت کار شاقی نیست، این‌که بتوانید برای خواندن کتاب نفرت‌انگیزتان به گرانش زمین غلبه کنید، مردِ کُهَن بودن می‌طلبد. اشتباه نکنید قصدم از نگارش این مطلب، عذاب دادن شما نیست. فقط می‌خواهم چند خاطره قدیمی و ناراحت کننده از کتاب‌هایی که نصفه و نیمه رهایشان کرده‌اید را برایتان زنده کنم. شاید بپرسید با توجه به این‌که عمر آدم بی‌نهایت نیست و کتاب برای خواندن هم بی‌شمار، چرا باید وقت‌مان را با کتابی که حال‌مان را بد می‌کند تلف کنیم؟ برای حرفی که می‌زنم دلایل زیادی دارم و البته مخاطبانم هم فقط کسانی هستند که زیاد کتاب می‌خوانند. یعنی اگر تازه کار هستید و قصد دارید خودتان را به خواندن علاقه‌مند کنید، این نسخه‌ پیچیده شده‌ شیک به شما تعلق نمی‌گیرد. تا به این‌جای کار، حتما ناخودآگاه گوشه و کنار ذهن‌تان را گشته‌اید و عناوین زیادی پیدا کرده‌اید که نفرت‌انگیزهای خاص خودتان هستند. یکی از کتاب‌های غیر جذاب زندگی من 1984 جرج اورول است. کتابی که با خواندن هر صفحه‌اش نصف گوشت تنم ریخته. 1984 به خاطر ایده نابش خلاقانه، معروف و ایضا تکان دهنده است. اما امان از روایت معلق و بی‌نظمی که مدام خواننده را می‌کارد و از افکار و سیاست‌هایش می‌گوید. کتابی که از لحاظ داستانی ضعیف است و من با این جور چیزها سخت جور در می‌آیم. موقع خواندن کتاب «صد سال تنهایی» از «گابریل گارسیا مارکز»، در اثر بی‌تجربگی، اسامی دشوار و همسان را یادداشت نکردم و در 150 صفحه ابتدایی، چنان ذهنم با اسامی دشوار مغشوش شد که توان به پایان رساندنش را از کف دادم. داستان «مسخ» از «فرانتس کافکا» به قدری ناراحت کننده بود که پیوسته رهایش می‌کردم و در نهایت با چند صفحه ناقابلِ باقی مانده به دست فراموشی سپردمش. «یک عاشقانه آرام» از «نادر ابراهیمی» کتابی است که برخلاف خیلی‌ها دوستش ندارم. دوست داشتن که چه عرض کنم، حتی از دوباره دیدن طرح جلد و عنوانش هم چندشم می‌شود. روزی که خواندن این کتاب را شروع کردم، از ذهنم پاک شدنی نیست. آن قدر حجم شیرینی و عاشقانه این کتاب در همان چند صفحه ابتدایی برایم نامتعادل و نامتعارف بود که حس کردم دارم داخل شیشه مربا هویج خفه می‌شوم. اسامی که به عنوان نمونه از آن‌ها حرف زدم هر کدام برای خودشان کتاب با شأن و منزلت و با آبرویی هستند اما با ذائقه من جور درنیامده‌اند. با این حال من از پس تمام کردن‌شان برنیامده‌ام. حالا فکرش را بکنید از خواندن کتابی حرف بزنیم که نویسنده‌ای مطرح و به نام ندارد، شخصیت‌هایش درست و حسابی نیستند، از بدیهیات حرف می‌زند و رسما عقل و شعورمان را زیر سوال می‌برد. کتابی که با خواندن هر صفحه‌اش نویسنده را ملامت کنید، چه کتاب نفرت انگیزی! نه بهتر است بگویم چه کتاب آموزنده‌ای. مقاومت کردن برای ادامه دادن کتابی که خواندنش برایتان صعب است ویژگی‌های شگفت‌انگیزی دارد که برایتان خواهم گفت. شما با خواندن کتاب‌های نفرت‌انگیزتان، چگونه خواندن را خواهید آموخت. می‌توانید علایقه‌تان را به روشن‌ترین شکل ممکن تفکیک و ارزش‌هایتان را غربال کنید. می‌فهمید دقیقا به چه نوع فرم کتابی تمایل دارید و چه فرم‌هایی مختص شما نیستند. چه نوع نوشتاری جذب‌تان می‌کند؟ چه نوع روایتی با شما سازگار نیست؟ چه موضوعی روز روشن‌تان را تیره و تار می‌کند؟ و ده‌ها چیز دیگر. کتاب خواندن یعنی قرار دادن خودتان در کالبد دیگری. وقتی کتابی را دوست ندارید یعنی نمی‌خواهید کفش‌های شخصیت آن کتاب را بپوشید و با آن‌ها قدم بردارید. یعنی درکش نمی‌کنید. خودتان را که مجبور به خواندن و ادامه دادن بکنید، یاد می‌گیرید کمی صبورتر باشید، کمی با عقاید مخالف‌تان زندگی کنید، کمی با کفش‌های دیگری راه بروید، زخم بردارید و با تمام شدن یک کتاب چند صد صفحه‌ای، انسان منعطف‌تری از کار درآیید. می‌توانید بفهمید چطور انسانی نمی‌توانید باشید یا می‌توانید باشید. با خواندن کتاب نفرت‌انگیزتان می‌توانید با نویسنده‌تان به جدال بپردازید و برای بد بودن کتابش یک فهرست استدلالی منسجم تهیه کنید. می‌دانید، گاهی جدال شما را در جایگاه واقعی خودتان قرار می‌دهد.

خواندن کتابی که برایتان انزجارآور است، احساس ترس و تنفرتان را در هم آمیخته خواهد کرد و از شما یک منتقد منطقی و واقعی خواهد ساخت. حتی می‌توانید این دفعه که با دوستان‌تان گرد هم آمدید به جای حرف زدن از کتاب‌های خوب‌تان از کتابی بگویید که خواندنش برایتان مصیبت بوده و شما از پسش برآمده‌اید. کتابی که حتی ممکن است در آینده شما را با چالش تغییر افکار رو به رو کند.

نظرات کاربران
کد امنیتی