پای ثابت زمان
یادداشت

پای ثابت زمان

نویسنده : الهام حبشی

پدربزرگ کنار پیاده‌رو، روی صندلی چرخ داری نشسته و کارگرهای حمل بار را زیر نظر گرفته است. چای که برایش می‌برم، پنج قند بزرگ را از داخل قندان بیرون می‌کشد و شبیه کسی که قرار است روی صفحه بازی، تاس‌ بریزد، قندها را در مشتش تکان می‌دهد. نگاهی به سینی چای توی دست‌های من می‌اندازد و برای هزارمین بار می‌پرسد: «دَرسِت کی تموم میشه؟» و من در جواب می‌گویم خیلی وقت است که فارغ‌التحصیل شده‌ام. پدر بزرگ آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «عمر آدمیزاد چه زود می‌گذره». اهمیتی ندارد در چه مورد با او حرف می‌زنیم، آخر تمام حرف‌هایش با همین جمله به سرانجام می‌رسد. گاهی احساس می‌کنم وقتی که از رفتن دوستانش برایم تعریف می‌کند گوشه چشم‌هایش خیس شده. نمی‌دانم این دلتنگی لعنتی چیست که هیچ دوره‌ای از عمر، دست از سرت برنمی‌دارد، هیچ راه حلی برایش پیدا نمی‌شود و با بودن هیچ کس بند نمی‌آید! انگار دلتنگی پای ثابت گردش زمان است. زمانی که بی‌رحمانه از سر و کول آدم‌ها بالا می‌رود و قلب‌هایشان را فشار می‌دهد. هر روز که نگاهم به تقویم می‌افتد و هر بار که شب از لاک خود بیرون می‌آید، چیزی ته گلویم گیر می‌کند. این منم؟ همان آدم دو روز پیش؟ آدمی که همین دیروز، تازه یاد گرفته بود اسمش را هجی کند و شادیش را با شیرینی خامه‌ای بین همکلاسی‌ها تقسیم می‌کرد؟ این من؛ همانی هستم که برای رسیدن به 20 سالگی آرام و قرار نداشتم و نمی‌دانم چطور دلم آمد و از کودکی‌هایم دل بریدم؟ نَم نشسته بر چشم‌های خاکستری پدربزرگ مرا در تمام خاطراتی که ندارم‌شان غرق می‌کند. در تمام لحظاتی که نفهمیده‌ام چطور برق‌‌آسا عبور کرده‌اند، از دوستانی که دیگر ندارم‌شان، از آدم‌هایی که خیلی وقت است صدایشان را فراموش کرده‌ام، هم بازی‌هایی که شاید در خیابان بارها دیده باشم و هرگز نشناخته باشم‌شان. نمی‌دانم نگاه خیره پدربزرگ به ماشین باربری، به کدام نقطه از تاریخ وصل می‌شود. نمی‌دانم توی اشک‌هایش خیال و دلتنگی کدام رفیق، تازه می‌شود. من تنها با یک سینی خالی از چای، کنار صندلی چرخ دار پدربزرگ ایستاده‌ام و به دست‌های ناتوانی فکر می‌کنم که تاب گرفتن عقربه‌های زمان را ندارند؛ به دست‌هایی که زمان از هم دورشان کرده است...

نظرات کاربران
کد امنیتی