باب الحسین(ع) قسمت آنان که رفته‌اند...
روایت‌هایی در حال و هوای اربعین

باب الحسین(ع) قسمت آنان که رفته‌اند...

نویسنده : اکرم انتصاری

روزها که به اربعین نزدیک می‌شوند تکاپویی راه می‌افتد میان مردم. یکی کاغذ می‌چسباند پشت شیشه مغازه‌اش که کوله و کفش اربعین رسید. دیگری بنر بزرگی می‌زند که کاروان اربعین ثبت نام می‌کند و خانواده‌ها بساط با هم رفتن را می‌چینند، بساط با هم رسیدن به راه حسین را. ما هم می‌خواهیم پا بگذاریم در طریق الحسین...

 

یک

تا وقتی پایم را از مرز بیرون نگذاشته بودم باورم نمی‌شد. در خاک عراق بودم. در نجف. مقابل ایوان طلایی حضرت علی(ع). مامان حق داشت که روز و شب زمزمه کند: «ایوان نجف عجب صفایی دارد/حیدر بنگر چه بارگاهی دارد». دلم رفته بود. یک نگاهم به ایوان طلا بود و یک نگاهم چشم هم کاروانی‌ها. دل کندن از نجف را بلد نبودم. انگار آدابش یک دل سیر گریه بود و یک دل خون که از صاحب خانه می‌خواهد این زیارت آخری نباشد. دل بزرگی می‌خواهد زیارت وداع بخوانی و از پدر مهربانی چون او دل بکنی. صدای سلام و صلوات گروهی عرب زبان حواسم را پرت کرد و بعد از آن پاکستانی‌ها. انگار باید به آداب وداع یک ارادات بلند بالا و معرفتی علی‌وار اضافه کنم. چه قدر سخت شد، چه نسخه سنگینی برایم پیچیدی. چشمانم را می‌چرخانم به سمت ایوان طلا. هرچه قدر می‌توانم نفسم را عمیق تر فرو می‌دهم. دوست دارم تمام هوای صحن را با همه کلمات و ارادات‌های در هم پیچیده فارسی، عربی، پاکستانی و ... ببلعم و هیچ وقت پس ندهم‌شان. اگر قرار به وداع باشد می‌خواهم ذره ذره تنم بوی علی(ع) بدهد. آخر می‌خواهم به زیارت پسرانش بروم. پیاده، از عمود اول تا عمود هزار و چهارصد و پنجاه و دو...

 

دو

پایم رسیده به عمودهای بعد از هزار. این بار هم باورم نمی‌شود. منتظرم یکی از خواب بیدارم کند، به شانه‌ام بزند و یا صدایم کند که برخیز، این خواب شیرین تا همین جا برای تمام عمرت کافی‌ست. یکی به شانه‌ام زد و به عربی لیوان آبی را تعارفم کرد. بیدار بودم، این بیداری تا عمر دارم جور همه خواب‌های غفلتم را می‌کشد. پیش رویم شبیه یک نوار قلب در هم ریخته است. قد یکی بالای قله نوار جا گرفته و قد یکی پایین نوار. بعضی‌ها هم شبیه خط صاف بین نوار قلب افقی شده‌اند در کالسکه هایشان. اما همه می‌تپند در کلمه مشترک «حسین». روضه بلد نیستم اما هر کسی که از کنارم می‌گذرد خود، روضه‌ای مجسم است. یکی رشید است، مَشکی روی دوشش دارد و کاسه آبی در دستش. یکی نصرانی ست و نقش صلیب در گردنش. مادری هم شش ماهه‌ای را در آغوش گرفته است، می‌بوسدش. گلویش دیده نمی‌شود اما...کناری می‌نشیند، چادرش را روی صورتش می‌کشد و سیرش می‌کند. به موکب می‌رسیم. همان جا که دعوتت می‌کنند به چای و آب و شربت و خورش عربی. همان جا که التماس کردن هیچ سخت‌شان نیست. پایت را در آب فرو می‌برند و دست می‌کشند به انگشت‌ها و کف پایت. که تو زوار حسین (ع) هستی، بگذار غبار پایت را بریزم در خاک باغچه‌ام و گل سرخی بدهد به رنگ خون حسین(ع)... در دلم غوغایی‌ست و می‌گویم پاهایم رمق ندارند اما پر از شوق دیدارم. بلند می‌شوم. چشمم به شمردن عمودها عادت کرده است، باید ببیند عمود هزار و چهارصد و پنجاه و دو را. خانمی پرچم روی دوشش است، نگرانِ برادرزاده‌هایش است و مواظب سن و سال دارها. با برادرهایش به طریق الحسین آمده است، چه قدر خواهری به چشمانش می‌آمد، چه قدر عمه بودن نجابت چشمانش را برق انداخته بود. این روضه انگار ادامه دارد هنوز...

 

سه

باید از همه حلالیت بگیرم. نمی‌شود که زائر حسین باشی و کسی در دلش از تو رنجیده باشد. پیامکی را آماده می‌کنم و دکمه « send to all» را می‌زنم. بی‌هول و بی‌واهمه از این که فلانی مرا بشناسد و یا نشناسد. می‌خواهم به همه بگویم که بالاخره حسین (ع) من را هم طلبید. دیگر گذرنامه‌ام غبار نمی‌گیرد ، اربعین کنج اتاق کز نمی‌کنم و چشمانم به اربعین‌های بعدی منتظر نمی‌ماند. انگار پیامک‌ها رسیده‌اند. مهناز می گوید خوش به سعادتت، شاید من هم راهی شدم. مهین می‌گوید فراموش نکنم رفیق، می‌دانی که... . التماس دعاها بسیار است. زیارت‌نامه اربعین را برمی‌دارم.کوله بار مختصری آماده می‌کنم، وقت تنگ است. آب و آیینه و قرآن را می‌گذارم در سینی‌ عربی‌ای که خاله از کربلا سوغاتی آورده است. بوسه ای به قرآن می‌زنم اما لب به آب نمی‌زنم. نگاهم در آیینه می‌ماند. خانم! خاااانم. حواستان کجاست؟ این هم حسینیه. می‌شود هشت تومان. چشم‌هایم را به سمت حسینیه باز می‌کنم و زیر لب می‌گویم: آقا! دیرتر می‌رسیدی، آب پشت سرم می‌ریختند و راهی کربلا شده بودم. اربعین می‌خواندم در بین الحرمین که «اَلسَّلامُ علی اَسیرِ الْکُرُباتِ، وَقَتیلِ الْعَبَراتِ..». اما  انگار باز هم جامانده‌ام...

برچسب ها
پیاده روی اربعین
خاطرات پیاده روی اربعین
اربعین حسینی
خاطرات زائران کربلا
کربلا
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_n
s_n
٩٦/٠٨/١٨
٠
٠
چقدر قشنگ بود...اشکم دراومد!قسمت نشده پیاده اما قسمت یک واااقعااا حسب حال بود! ینی واقعا تا وقتی ک ایوان طلا رو نبینی نمیفهمی این بیت ک میخونن ینی چی!اینکه جز گریه هییییچچ کاری نتونی بکنی!و فقط سر تکیه بدی به دستت و گریه کنی با نوحه خونی های دور وبرت! دلمون هوایی بود هوایی تر شد..خوش بحال اونایی ک طلبیده شدن:(
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/٠٨/١٩
٠
٠
نظر لطف شماست، دعا کنید قسمت شه ما هم بریم و از دیده هامون بنویسیم نه از شنیدن خاطره های بقیه:(
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٨
٠
٠
:( کاش سال بعد قسمت شه..
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/٠٨/١٩
٠
٠
ان شاالله...
naser_j
naser_j
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
احسنت، دلنشین بود و زیبا، خدا کنه ساله دیگه جا نمونیم ):
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/٠٨/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون. خیلی دوست دارم این فضا رو درک کنم. امید که تا سال دیگه هرکی این آرزو تو دلشه بره و درک کنه اربعین رو..
پربازدیدتریـــن ها
ممنون که مهربونی!

زلزله شرمنده محبتتان شد

٩٦/٠٨/٢٥
۶ راه‌کار عملی برای تمرکز بیشتر بر روی کار و‌ مطالعه

چطور تمرکز از دست رفته را بازگردانیم؟

٩٦/٠٨/٢٤
قبرستان یا آرامستان؛ مسئله این است!

سرگذشت عجیب قبرستان ها در ایران

٩٦/٠٨/٢٥
نگاهی کوتاه به «انسان عاقل» در حدیثی از امام مهربانی ها

یک کهکشان راه است تا فهمیدن او...

٩٦/٠٨/٢٨
بسته پیشنهادی بازی با چاشنی هیجان؛ مخصوص بزرگسالان

معرفی چند بازی فکری دو نفره

٩٦/٠٨/٢٤
این عادت را جدی بگیرید

اعتیادی که ساده از کنارش عبور کرده ایم

٩٦/٠٨/٢٩
با فراگیری یک زبان خارجی؛ چطور می توانیم وارد بازار کار شویم؟

بازار کار رشته های زبان خارجی

٩٦/٠٨/٢٧
از بازی خودجوش بچه ها جلوی دوربین صدا و سیما تا سفر پر دردسر سلبریتی ها به کرمانشاه!

کرمانشاه را برای حضور سلبریتی ها خالی کنید

٩٦/٠٨/٢٩
حال خراب حضرت پاییز، مال من

ذهن زیبا؛ گلچینی از تک بیت ها و اشعار ناب (38)

٩٦/٠٨/٢٨
چند پیشنهاد ساده برای فرار از دغدغه های فکری متعدد

اتوبان افکارتان را دچار ازدحام نکنید

٩٦/٠٨/٣٠
معرفی ربات تلگرامی زیرنویس یاب

زیر نویس فیلم ها را راحت تر از همیشه بیابید

٩٦/٠٨/٣٠
مصاحبه اختصاصی با رضا مهاجری؛ سرمربی تیم پدیده

پدیده با لشکری مصدوم به مصاف پرسپولیس می رود

٩٦/٠٨/٢٧
تبلیغات