وقتی عشق چشم سر نمی خواهد
گزارشی کوتاه از زندگی یک زوج نابینا

وقتی عشق چشم سر نمی خواهد

نویسنده : نیلوفر عیدی

اگر حداکثر مزیت بینایی درک زیبایی اشیا و آدم‌ها باشد، حداقل مزیت عشق این است که چشم سر نمی‌خواهد. پنهان است برای خود خودت! هرجور که دوست داری‌اش، هر طور که می‌پسندی‌اش، از هر زاویه‌ای که در دلت می‌پرورانی‌اش، برای خود خود خودت است! حقیقتش ما آدم‌هایی که صاحب دو چشم هستیم، آنقدر به این توانایی پشتمان را گرم کردیم که گاهی یادمان می‌رود بعضی چیزها را نمی‌شود دید، اصلا بعضی چیزها را نباید دید! باید حسشان کرد، فهمیدشان، باید برای دیدنشان بارها جایی بین دل و عقل، رفت و آمد تا بالاخره عشق آن روی خوشش را نشان بدهد. این هارا من هم ندیده‌ام! زندگی مسعود و فرزانه نشانم داده وقتی مسعود می‌گوید: شنیدم و دوستدارش شدم، به تک تک کلماتش گوش دادم و فهمیدم چقدر صاحب این حرف‌ها را دوست دارم! عشق تنها شگفتی زندگی آن‌ها نیست، زندگی کردن آن‌ها بدون چشم با هزار موفقیت و توانایی دیگر، شگفتی زندگی آن‌هاست!

 

هیچ نشانه ای در خانه نیست! 

گرم صحبت هستیم که فریال، دختر سه ماهه‌شان، روی دست مسعود بالا می‌آورد. می‌گوید با این نکته‌ی بچه‌داری بشدت مخالف هستم! فریال را به فرزانه می‌سپارد و راه آشپزخانه را انگار که از چشم‌های من بهتر بداند، در پیش می‌گیرد. دستش را می‌شوید و بعد مشغول آب کشیدن میوه‌ها می‌شود. به رسم تعارف‌های مرسوم می‌گویم: زحمت نکشید! می‌خندد و پاسخ می‌دهد: می‌خواهم گزارشتان طبیعی به نظر برسد! و بعد به سراغ کتری روی گاز می‌رود. عکاس‌مان فرصت را مغتنم می‌شمرد و لنز دوربین را سمت مسعود می‌گیرد. اجازه می‌گیرد و دقایقی اطراف آشپزخانه و پذیرایی و اتاق فریال عکاسی می‌کند. دقیق می‌شوم، انگار با دوربینش دنبال چیری می‌گردد که نیست! لحظه‌ای بعد کنارم می‌نشیند و می‌گوید: هیچ نشانه‌ای درخانه نیست که به مخاطب بگوید این دو نفر نابینا هستند، شرایط زندگیشان تماما شبیه افرادی است که با دو جفت چشم زیر یک سقف زندگی می‌کنند!

زوج نابینا 

 

از اولین دیدار تا ازدواج

انگار مسعود برای تعریف کردن مشتاق‌تر است! می‌گوید: شاید باورتان نشود ولی ما به‌خاطر هم تا پای نمایش یک خودکشی صوری هم رفته‌ایم! منتهی انگار شجاعت فرزانه بیشتر از من بوده است، فرزانه از چهار طبقه، من از روی یک دیوار پنجاه سانتی‌متری! دقیق‌ترش را از فرزانه می‌پرسم، می‌گوید: مادرم به‌شدت مخالف بود. خب آنوقت‌ها 18-19 ساله بودیم و سنی هم نداشتیم! علاوه بر آن من کمی دید داشتم و مسعود اصلا نمی‌دید، این برای مادرم قابل درک نبود که دو نابینا آن هم در آن سن و سال قصد شروع زندگی مستقلی را دارند! آن همه اشتیاقش را پشت لبخند ریزی پنهان می‌کند و می‌گوید: بگذارید از اولش بگویم! من و مسعود اولین‌بار در مسابقات شطرنج باهم آشنا شدیم. مادرم سرپرست تیم بود و من هم مثل مسعود یکی از شرکت‌کنندگان بودم. یکبار خیلی اتفاقی باهم همکلام شدیم، به خودمان که آمدیم ساعت‌ها حرف زده بودیم و حساب زمان از دستمان در رفته بود! بعد از آن روز مسعود شماره‌ام را از مربی مشترکمان گرفته بود و به واسطه‌ی همان مربی سعی کرده بود بیشتر با من آشنا شود. خلاصه بعد پیگیری‌های زیادش و اعتنا نکردن‌های من، بالاخره یک روز قرار گذاشتیم در منزل مربی‌مان برای دومین‌بار همدیگر را ملاقات کنیم! آن روز را خوب یادم هست، آنوقت‌ها من دید بهتری داشتم، مثل حالا فقط تشخیص نور نبود، حتی بخاطر دارم که چه لباس‌هایی تنش بود! آن روز متوجه شدیم علاقه‌ی دو طرفه‌ای داریم که با وجود سن کم‌مان باید برای آن بجنگیم! خلاصه بعد از ماجرای تصمیم صوری من مبنی بر پریدن از طبقه‌ی چهارم و مشورت و پادرمیانی مربی و دوستان، بالاخره مادرم راضی شد مسعود و خانواده‌اش به خواستگاری‌ام بیایند و ما در چهارم شهریور ماه نود و چهار زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. 

زوج نابینا 

 

از کارهای فنی خانه تا آشپزی

به گواهی فرزانه تمام کارهای فنی منزل مثل نصب و راه اندازی لباسشویی برعهده‌ی مسعود است. می‌گوید حتی از یک آدم بینا هم بهتر انجام‌شان می‌دهد، طوری که مادرم هروقت به مشکلی برمی‌خورد از مسعود کمک می‌خواهد! خودش وارد بحث می‌شود و می‌گوید: علاوه بر آن به جرأت می‌توانم ادعا کنم که دستپخت من از همه‌ی شما بهتر است! چون من به تمام اجزای غذا فکر می‌کنم و می‌پزم! از جنس و نوع‌شان گرفته تا مدت زمانی که باید برای پختشان صرف کنم. در واقع تمام اتفاق ها در ذهنم رخ می‌دهد انگار که می‌بینمشان!

 

از رتبه‌ی تک رقمی کنکور تا استقلال مالی

مسعود می‌گوید: من رتبه‌ی 6 کنکور آزاد و رتبه‌ی 32 کنکور دولتی بودم. نرم افزار خواندم، خوشبختانه برنامه هایی برای نابینایان طراحی شده که کار با رایانه را ممکن می‌کند اما بازهم اینکه به این روند عادت کنی و برایت راحت شود کاملا بستگی به تمرین و ممارست خودت دارد. اما خب به هرحال شغلم ربط چندانی به رشته ام ندارد. من از سال نود و دو وارد بازار کار شدم. حالا زندگی‌مان روی روال است شاید اوایل زندگی دستمان بسته‌تر بود اما افتخارم این است که برای تشکیل این زندگی حتی یک هزار تومانی از پدرم یا هرکس دیگری کمک نگرفته‌ام.

زوج موفق 

 

نوع برخورد خانواده، آینده‌ی نابینا را رقم می‌زند

می‌پرسم چند درصد دوستانتان نابینا هستند؟ می‌گویند: تقریبا تمام دوستانمان بینا هستند! مسعود ادامه می‌دهد: معمولا خیلی در جو عموم نابیناها حاضر نمی‌شویم، راستش اصلا گاهی یادمان می‌رود که نابینا هستیم! بعضا می‌بینم که برخی از نابیناها روحیه‌ی بسیار نا امیدی دارند و اصلا فکرش راهم نمی‌کنند که بتوانند شبیه افراد عادی زندگی کنند. خب این بنظر من بستگی بیش از اندازه به نوع برخورد خانواده‌ها با این موضوع دارد. پدر من از همان کودکی طوری رفتار می‌کرد که انگار اصلا نمی‌دانست من نابینا هستم! یکسری وظایف برایم تعریف کرده بود که آن‌ها را درست شبیه یک فرد بینا و حتی بهتر انجام می‌دادم. از خرید برای خانه بگیر تا شستن ماشین پدرم! و همین نکته هم باعث شد من استعدادهای خودم را کشف و شکوفا کنم. برای فرزانه هم دقیقا همین روال بوده است. ما دونفر آنقدر در مسابقات شنا و شطرنج مقام و حکم داریم که شاید بدست آوردنشان برای یک فرد بینا هم کار آسانی نباشد! در حال حاضر بعضی از اوقات خالی‌ام را در یک مرکز آموزش استثنایی به مشاوره در همین زمینه می‌پردازم چراکه واقعا نباید از نقش خانواده ها در برخورد با کودکان نابینا یا کم بینا غافل شد، درواقع نوع رفتار آن‌ها آینده‌ی کودکشان را رقم می‌زند!

زوج موفق

 

بعد از حدود دوساعت گپ و گفت با خانواده‌ی دوستداشتنی هدایت، از آن‌ها خداحافظی می‌کنیم و راهی تحریریه می‌شویم. در راه فکر می‌کنم من با دو چشم، درحالی که هیچ نقصی در جسمم ندارم چقدر از خودم و نگاهم به زندگی کردن، راضی‌ هستم؟!

برچسب ها
زندگی زوج نابینا
گزارشی از زوج نابینا
زوج روشن دل
نظرات کاربران
کد امنیتی
فائزه
فائزه
٩٦/٠٨/١٣
٠
٠
جالب بود :) بچه شون بیناست؟
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٣
١
٠
ممنونم^_^ بله فریال کاملا سالم و بینا بود.
mamzi
mamzi
٩٦/٠٨/١٣
٢
٠
خیلیم عالی... اینجاست که باید گفت زندگی هنوز زیبایی‌هاشو داره :)
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٣
١
٠
کلی انرژی گرفتم ازشون، یه فایلِ جدید برای تعریفِ عشق توی ذهنم باز کردم، چیزی که به هیچ وجه با چشم قابل دیدن نیست:)
notareal
notareal
٩٦/٠٨/١٣
١
٠
نخست رخصت دهید، سپاس فراوان خود برای این گفتارنامه، دل و اندیشه نشین تان، به شما ارایه کنم. // « فریال، دختر سه ماهه‌شان، روی دست مسعود بالا می‌آورد. میگوید با این نکته‌ی بچه‌داری بشدت مخالف هستم! فریال را به فرزانه میسپارد . . .، » مسعود، این مهرورز، نیز، «مخالف » هستم، فریال را به من بسپار تا با او بازی کنم، آن زمانی که چشم به راهِ دست پخت خوب تو هستم. // می خواهم به فریال بگویم، تو دختر خوشبختی هستی، تو دوست داشتن را در بدست آوردن «آنی » نیافتی و نخواهی یافت. تو می بینی که فرزانه و مسعود بیش از این که همه ی دوست داشتنی ات به یک باره، و، با یک نگاه پیدا کنند، تو را می جویند، و، به تو می گویند دوست داشتن « دَم و آن» نیست. به تو نشان می دهند بیش از این که انگشت های کوچک ت در دست گیرند، در پی آن (ها)، مچ تو را، خالیِ پیرامون تو را، بزاقِ روان و زندگی آفرین تو را، ساویدن*، دَم و بازدَم، چشیدن، و، پوییدن می کنند. این مگر سوای این ست که این همان «چون گونگی ی » ست که آدمی یک دگر بایستی که دوست داشته باشد. چه آن که باشد در رَدِهِ «بنی » آدم، پدر و مادر، و یا، دل باخته ی اویی شدن که با او زندگانی جاودانه سازی. // باز نیز، به تو نشان می دهند، چشم برون شیفته می شود، و، بسی زود نیز، و در پی آن بسا چگامه سوزان می سراید، تا، باز از نو، شیفته دیگری شود. و، این که، دید درون، به راستی، دل باخته می شود، چون که داند که دل باختگی، و نیز دوست داشتن، سرچشمه اش تنها دو چشمان ما نیست. سرچشمه اش همه ی آنی ست که فرزانه و مسعود سهش* کردند و کنند. همانی که در «درون خانه ی » اندیشه ودل یافتند،و، به ویژه، دوشاش ا دوش هم کوشیدند وکارکردند، بی آنکه یکی بر دیگری برتری جوید. // «ز دست دیده و دِل هر دو فریاد . . . که هرچه دیده بیند دِل کند یاد » (بابا طاهر ). تو خواهی دریافت که دوست داشتن، و در آینده روشن ت، دل باختگی، فرزند اندیشه است و «مغز »، و نه، این، دِل و دو چشمِ «غافل » - چرا اویی را که پیوند «قلبِ » از آنِ دیگری زنند، باز نیز در دل باختگیِ پیشین خود پابرجا ماند. // به تو یاد خواهند داد در آتیه خود یک «زن » با همه ی کاراک* بزرگ آن خواهی بود؛ به همسر خود نخواهی گفت «آقامون ». در خانه تو کدزن، و کدمرد در کنار هم زندگی زیبا و اندیش(ه) وار خواهند آفرید. خانه ای نخواهد بود که در آن تنها واژه کدبانو برای زن زیست کنند – به فرزانه و مسعود، از برون ودرون، نگاهی انداز تا که «جان » بینی. // فربال نازنین تو، فرزانه، و، مسعود همان بازگویی* راستین واژه ی «آدمی » باشید. بهشت تو نَوَد روز پیش بر روی زمین به پدید آمد، و پردیس مسعود و فرزانه، آن گاهی که مسعود با اسبِ سفید خود، شاهِ دل باختگی فرزانه را «کیش و مات » کرد. //// *ساویدن: لمس کردن؛ *سهش: حس؛ *کاراک: پتانسیل؛ *بازگویی: تلفظ.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٨/١٣
٢
٠
خیلی خوب بود. دمشون گرم. یاد حوض نقاشی افتادم. الان زندگی ساختن برای خیلی از زوج های سالم سخته، البته که کمک والدین خیلی کمک کرده و میکنه و خواهد کرد. البته کارایی مثل نرم افزار خوندن یک نابینا واقعا عجیب بود برام! ولی گویا ممکنه! / راستی بخوان اسم دخترشون رو بنویسن میتونن بعد از ف، شیفت و آر رو بگیرن و تمام :دی! فريال
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
فرانک من خودمم تازه کشفش کردم! داشتم دنبال همزه می‌گشتم دستم رفت رو آر😆
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
تا وقتی علم نتونه یه نابینا رو بینا کنه و یک ناشنوا رو شنوا هیچ پیشرفتی نکرده واقعا. امیدوارم همین قدر با انگیزه و پرامید بمونن چون حالا یه دختر بینا دارن که راه سختی رو در پیش داره. برای آشپزی یا شناختن مواد غذایی از لامسه استفاده می کرد؟ کاش تصورشون رو از رنگا می پرسیدی
notareal
notareal
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
درود خ. انتصاری گرامی. // دانش و تَشنیگری (تکنولوژی ) آن در همین دَم در دسترس است، و هر روز بهینه تر می شود. چند نمونه ارایه می کنم و نمونه های دیگر در اینترنت توان یافت. // Chieko Asakawa، چیِکو آساکاوا، زنی ورزشکار، زاده ژاپن، شهروند آمریکا، در گفتارهای تِد (TED Talks)، در سانفرانسیسکو، سالِ ۲۰۱۶، ما را با گونه های آن آشنا می کند. این زن در پیِ پیش آمدی، سال های زیادی پیش، بینایی خود از دست داد. بارزترین نمونه ای که او ارایه می کند یک برنامه کاربردی، اپ (app)، تلفن هوشمند است. این اپ با یاری اینترنت و نرم افزارِ هوش واره ای (هوش مصنوعی، .A.I ) بربسته ها (اشیاع )، فردها، رنگ ها، وزن ها و و . . . را بازشناسی کرده، فرد نابینا را آگاهی همه فراگیر از آن (ها ) می دهد. // از سوی دیگر، پرسش مویین تر شما، که فرد خود رنگ ( و از این دست ) بیند، را، بگذارید بررسی کنیم. در پاسخ توان از دو دست یار، اندام واره دریافتی (bionic cognitive assistance) نام برد: Argus II و Alpha IMS که به چشم واره بایونیک نیز شهره مند باشد. هر یک از این دو در چشمان نابینا کار گذاشته شده، میان مغز و چشم پیوند دریافت / شناختی پدید آورد (۲۰۱۳). // تَشنیگری در این راستا پیشرفت بیش و پیش تری را نیز از آنِ خود کرده، که می توان آن پی گیری نمود، اما شکیبایی (حوصله) بخش دیدگاه «جیم » آن فرا نمی خواند. // مژده این که دانش هوش واره (Artificial Intelligence)، در پیِ هم آمیخت (تلفیق ) شگردهای روی به پیشرفت آن در فهم زبان و گویش (Natural Language Understanding)، دیدن (Vision )، نمونه شناسی (Pattern Reognition )، و و . . . در آینده ای یک تا دو دهه از ما دور، تراشه ها و نرم ابزار های (افزار ) گونه گون پدید خواهد آورد در گستره ای از دست یار گرفته، تا جانشین همه فراگیر پنج سهش (حس ) آدمیان. // آنی که این مهرورز را نگران می کند ناداشتن پیشرفت دانش نیست، اما که نگاه روان و همزی شناختی (جامعه شناختی )، و پرسش های پاره ای نا بخردمندانه ما، با، و از، شهروندان نابینا و ناشنوای ماست.// گژی در نوشتار اگر که دیدید، آن با شرمندگی این مهروز تاخت زنید. ایام به کامتان باد.
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
از اولش کاملا نابینا نبودن، بچگیاشوت اونقدری دید داشتن که بتونن تصور بسازن از اشیاء ولی خب از همون ابتدا دچار نقصان بوده بینایی شون.
زیبا
زیبا
٩٦/٠٨/١٤
٠
٠
باید به همه اونایی که تو انجمن سقط بچه نظر دادن بایدبگیم بیان این مقاله رو بخونن
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
ممنونم، بله واقعا البته اگه احتمالِ تاثیری باشه:)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
چه ربطی داره خانوم زیبا؟؟ این بچه ها از ابتدای امر که نابینا نبودن.. اون انجمن برا جنینی هست که در رحم تشخیص به معلولیت و عقب موندگیش میدن... بعدشم ما نظرمون سقط بچه ای بود که مشکلش خیلی بزرگه و توان درک این حجم از رنج رو نداره :|
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
خیلی جالب بود.. من از اول عکس هارو دیدم برای همین فکر می کردم آقاهه بیناست.. دقیقا همه ی موفقیتشونو مدیون رفتار خونواده هاشون هستن شانس بزرگ زندگیشون بزرگ شدنشون تو خونواده های روشن فکر بوده.. ممنون نیلوفر بانو :)
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
ممنونم نسیم جآن💚🍃
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
زوج اکتیو و دوست داشتنی :)
نیلوفر عیدی
نیلوفر عیدی
٩٦/٠٨/١٤
١
٠
آخ اصن کامنت گذاشتی دوباره یاد غیبت هایی که پُش سرت کردیم افتادم، جیگرم حال اومد😌😂😂
پربازدیدتریـــن ها
ممنون که مهربونی!

زلزله شرمنده محبتتان شد

٩٦/٠٨/٢٥
بسته پیشنهادی کتاب برای هفته کتاب و کتابخوانی

به کی؛ چه کتابی هدیه بدهیم؟

٩٦/٠٨/٢٣
۶ راه‌کار عملی برای تمرکز بیشتر بر روی کار و‌ مطالعه

چطور تمرکز از دست رفته را بازگردانیم؟

٩٦/٠٨/٢٤
قبرستان یا آرامستان؛ مسئله این است!

سرگذشت عجیب قبرستان ها در ایران

٩٦/٠٨/٢٥
نگاهی کوتاه به «انسان عاقل» در حدیثی از امام مهربانی ها

یک کهکشان راه است تا فهمیدن او...

٩٦/٠٨/٢٨
بسته پیشنهادی بازی با چاشنی هیجان؛ مخصوص بزرگسالان

معرفی چند بازی فکری دو نفره

٩٦/٠٨/٢٤
این عادت را جدی بگیرید

اعتیادی که ساده از کنارش عبور کرده ایم

٩٦/٠٨/٢٩
با فراگیری یک زبان خارجی؛ چطور می توانیم وارد بازار کار شویم؟

بازار کار رشته های زبان خارجی

٩٦/٠٨/٢٧
از بازی خودجوش بچه ها جلوی دوربین صدا و سیما تا سفر پر دردسر سلبریتی ها به کرمانشاه!

کرمانشاه را برای حضور سلبریتی ها خالی کنید

٩٦/٠٨/٢٩
گودبای پارتی تلخ کاپیتان در شب ناکامی بزرگ

جام جهانی پا روی چکمه گذاشت

٩٦/٠٨/٢٣
حال خراب حضرت پاییز، مال من

ذهن زیبا؛ گلچینی از تک بیت ها و اشعار ناب (38)

٩٦/٠٨/٢٨
مصاحبه اختصاصی با رضا مهاجری؛ سرمربی تیم پدیده

پدیده با لشکری مصدوم به مصاف پرسپولیس می رود

٩٦/٠٨/٢٧
چند پیشنهاد ساده برای فرار از دغدغه های فکری متعدد

اتوبان افکارتان را دچار ازدحام نکنید

٩٦/٠٨/٣٠
معرفی ربات تلگرامی زیرنویس یاب

زیر نویس فیلم ها را راحت تر از همیشه بیابید

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات