سلطان غم؛ ناظم!
یادداشتی تقدیم به ناظم‌های عصبانی ولی دوست داشتنی دوران تحصیل، به بهانه روز معلم

سلطان غم؛ ناظم!

نویسنده : ایمان فروزان نیا

امروز صبح بعد از سال‌ها رفتم به دبیرستانی که در آن درس خوانده بودم. نه این‌که فکر کنید رفته بودم روز معلم را تبریک بگویم و با دادن چند شاخه گل از زحمت‌هایی که برای باسواد شدنم کشیده‌اند تشکر کنم، اتفاقا اصلا یادم نبود که روز معلم است! اگر هم یادم می‌بود از این همت‌ها (شما بخوانید شعورها) ندارم که بروم دست بوسی معلم‌های سابقم. ماجرا از این قرار بود که برای یک کار اداری باید می‌رفتم اصل مدرک دیپلمم را از مدرسه می‌گرفتم و از قضا برنامه‌ها طوری پیچ خورده بود که این کار باید روز معلم انجام می‌شد، البته تاکید می‌کنم که این روزها آن‌قدر مشغله فکری دارم که تا قبل از ورود به مدرسه اصلا یادم نبود که روز معلم است.

خیلی سال از آخرین باری که پایم را به دبیرستانم گذاشته بودم می‌گذشت، نگاه سریعی به دور و بر انداختم، تقریبا هیچ چیزی تغییر نکرده بود، منظورم سنگ‌ها و آجر‌های مدرسه است وگرنه هیچ کدام از معلم‌ها و مدیران زمان تحصیلم دیگر در مدرسه نبودند. به اتاق دفتردار مدرسه رفتم. مدرک دیپلمم را گرفتم، وقت امضا رسید و تاریخ زدن، بین 11 و 12 اردیبهشت مردد بودم که دفتردار با یک حالت «تف تو ریا» گفت: «دوازدهمه، روز معلمه دیگه» و خندید. آن‌جا بود که فهمیدم چقدر حواس پرت هستم و یک تبریک خشک و خالی گفتم ، خداحافظی و به سمت حیاط حرکت کردم که یکهو یک نفر با صدای بلند و خشن فریاد زد: «کجا میری تو...»

خشکم زد. برگشتم و دیدم یک آقای میانسال که پیراهن آستین کوتاه لیمویی به تن دارد و یک میکروفون بدون سیم هم دستش است دارد به سمتم می‌آید. ناظم مدرسه بود و در حقیقت به سمت من نمی‌آمد، به سمت دانش‌آموزی می‌آمد که چند قدم با من فاصله داشت و رنگش مثل گچ سفید شده بود و رو به  ناظم مِن‌مِن کنان می‌گفت که از کلاس اخراج شده. ناظم سرش داد کشید که اگر اخراج شده چرا داشته می‌رفته داخل حیاط و مجبورش کرد پشت در دفتر بایستد. من هم خیلی طبیعی انگار نه انگار که از نعره ناظم زهره‌ام ترکیده و فکر کردم من را صدا زده، به راهم ادامه دادم به از مدرسه خارج شدم.

در مسیر به یاد ناظم‌های دوران تحصیلم افتادم. بر عکس معلم‌هایم که هنوز به اسم و چهره در خاطر دارم‌شان، چهره هیچ کدام از ناظم‌هایم در خاطرم نبود، هر چه فکر کردم فقط توانستم اسم چند‌تای‌شان را به خاطر بیاورم، آقای شریعتی، آقای حکیم اول و آقای معصومی که همین چند ماه قبل با خبر شدم از دنیا رفته. یکهو دلم برای تمام‌شان تنگ شد، برای داد و بیدادشان، برای عصبانیت‌شان، عصبانیتی که من ما مسبب آن بودیم. نمی‌دانم چند سال‌تان است ولی اگر در موقعیتی به عنوان یک بزرگ‌تر مسئولیت نگه‌داری از چند نوجوان پر انرژی را به عهده گرفته باشید، قطعا می‌دانید که کله‌خرتر، لجبازتر و لج‌درآرتر در این گروه وجود ندارند. البته به نوجوان‌های عزیز بر نخورد، بلانسبت‌شان، بنده خودم و همکلاسی‌هایم را عرض می‌کنم که سال‌ها پیش خون معلم‌ها را در شیشه می‌کردیم و اگر ترس از ناظم‌ها نبود، میز و صندلی کلاس را آتش می‌زدیم و دورش رقص سرخ پوستی می‌رفتیم.

خلاصه که دلم برای مظلومیت ناظم‌ها سوخت. همیشه باید نقش آدم بده مدرسه را بازی می‌کردند و از خودشان قیافه ترسناک می‌ساختند تا ما ازشان حساب ببریم، همیشه مسئول کارهای سخت بودند، کتک زدن، زهر چشم گرفتن، منظم کردن، دادن پرونده زیر بغل و شاید برای همین است که در خاطرم نمانده‌اند. روز معلم هم هیچ‌کس برای‌شان هدیه نمی‌برد، مگر آقای مدیر که در یک حرکت کلیشه‌ای سر صف یک شاخه گل به آن‌ها می‌داد و به فاصله چند دقیقه دوباره صدای سوت یا فریادشان به هوا می‌رفت که «کره خر ندو» و «ساکت باشین عرعرتون تا توی دفتر میاد» و... با خودم گفتم کاش کمتر اذیت‌شان کرده بودم، کاش مادبانه‌تر در موردشان خاطره تعریف کرده بودم، اصلا کاش برمی‌گشتم و به آن آقای ناظم که احتمالا به خاطر روز معلم لباس لیمویی‌اش را پوشیده تا خوشگل شود می‌گفتم «روزت مبارک»

برچسب ها
روز معلم
ناظم
خاطرات مدرسه
12 اردیبهشت
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.farzad
f.farzad
٩٦/٠٢/١٢
٠
٠
واقعا چرا ناظما اینقدر وحشتناکن؟! چهرتا نه ها برخوردشونو منظورمه... یعنی نمیشه با روی خوش برخورد کنند؟ خیلی حافظمو مرور کردم ولی هیچ خاطره خوبی از این قشر زحمت کش ندارم!!
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
١
٠
به نظرم قاعده بازی اینطوری بوده که یک عده باید خشن میشدن تا بقیه حساب ببرن. قرعه به نام ناظما افتاده
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٦/٠٢/١٢
٠
٠
تیتر رو که دیدم یاد ناطم دوره ی راهنماییم مرحوم صبوری افتادم. یادش بخیر
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه، من هم اخیرا فهمیدم یکی از ناظم های راهنمایی مون فوت کرده، براش غصه خوردم، آدم خوبی بود
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٢/١٢
١
٠
راستش من هیچ وقت ناظم ها رو دوست نداشتم و الان هم هر وقت ببینمشون هیچ حسی نسبت بهشون ندارم. ما دخترا واقعا اون شلوغ بازی های پسرونه رو نداشتیم، ولی ناظممون همیشه اذیتمون میکرد و البته من رو خیلی بیشتر از سایرین. هر زنگ تفریح با چند نفر خاص میرفتم بیرون . یک زنگ ریاضی ها یک زنگ تجربی ها و یک زنگ هم با دوستای انسانیم. ولی هر هفته منو می کشوند دفتر و میگفت با رشته های دیگه ارتباط برقرار نکنم یا با خانوادم تماس می گرفت. من هم که توجهی نمی کردم، اونم به بهانه های مختلف بهم گیر می داد و برام مشکل درست می کرد.
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
١
٠
عجب ماجراهایی داشتید :))
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٣
١
٠
آدم خطرناکی بودی خوب!:دی بنده خدا میخواسته رو بقیه نفوذ نکنی!!خخخخ
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
خیلی خوب بود:)) تنها چیزی که از ناظمم خوشم میاد اینع که زنگ که میخوره زود قل میخوره میاد بیرون مارو ببره تو....^^
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
:)) الان تعریف کردین ازش یا برعکس؟
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
من والا از سوم راهنمایی که آدم شدم به بعد جزو بچه خوبای مدرسه بودم و معمولا با تمام عوامل مدرسه دوست بودم. از ناظم و معلم تا آبدارچی و سرایدار. ولی خب قبل از سوم راهنمایی خاطرات بدی از ناظم ها و معلم ها دارم. ولی خب در کل آدمای خوبی ان. وظیفه شون خشنه!
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
دقیقا همین که شما میگی. آدمای خوبی که باید خشن باشن. کار سختیه واقعا
آلاء
آلاء
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
من اتفاقا بچه منضبطی بودم کل کادر دفتری هم دوسم داشتن!:دی ، بجز یه مورد همه ناظمامونو دوس داشتم، حتی ناظم دبستانم پنجم که بودم آخر سال سرطان گرفت و دیگه نیومد کلی دلم تنگ میشد براش چندسال بعدشم به رحمت خدا رفت کلی ناراحت شدم:|
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه :(
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠٢/١٣
٠
٠
چه متن تاثیرگذاری! قشنگ نوشتید در مورد این قشر -به نظر من- مظلوم. من خودم اغلب دوست بودم با ناظما. دوست بودن با ناظم به این معنیه که خیلی با هم درگیری نداشتیم. به نظرم همینقدر کافیه واسه دوستی با یک ناظم!! البته از اونجایی که -تف تو ریا- جزو بچه درسخونا بودم، با دو سه تا از ناظمامون واقعا رابطه خوبی داشتم. ولی یکیشونو خیلی اذیت کردم. یادش میفتم خجالت می کشم!! :|
i.forouzan
i.forouzan
٩٦/٠٢/١٤
١
٠
حتما بخشیده تون، چون اگر چه کارشون سخته و فشار روشون بی نهایت بالاست ولی اکثرا چیزی توی دلشون نمی‌موند
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠٢/١٥
٠
٠
آره. اتفاقا چندسال بعد که برادرم در همون مدرسه بود و رفتم سر زدم، برخورد خوبی داشت باهام. ما بچه بودیم، ولی اونا می فهمیدن
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٢/١٤
١
٠
من ازونجایی که خیلی بچه آرومی بودم ناظم راهنماییم خیلی منو دوست داشت! هوامو داشت کلا. منم دوسش داشتم. اسمشم ماندانا بود! ^_^ خدا حفظش کنه. موقع نهار میشد بهم غذای اضافه میداد میگفت با دوستات بخور! یکی از دلایل چاقی من در دوران رشدم بودن ایشون!! چون اونموقع ضرب المثل صبونه رو تنها بخور نهارتو با دوستت شامتو با دشمنت، خیلی باب نبود! / در عوض دبیرستان یکی از ناظمین هی به من گیر میداد! میگفت یه لاخ از ابروهات نیست :| آخر مجبور شدم عکس بچگیمو ببرم بگم بابا به پیر به پیغمبر من همینجوری بودم از اول :|
Rasa_s
Rasa_s
٩٦/٠٢/١٥
٠
٠
ماندانا!! :|||| ما حاضر بودیم یک سال بیشتر درس بخونیم، فقط اسم ناظممون -ماندانا نه- لااقل آرش باشه مثلا!! ماندانا واقعا؟! دوباره :||||
پربازدیدتریـــن ها
چیدمان هنری خانه در عین سادگی

چطور خانه ای هنری داشته باشیم؟

٩٦/٠٨/٢١
امروز زمان خوبی برای گله مندی نیست...

این داغ را تازه نگه دارید!

٩٦/٠٨/٢٢
توصیه راهگشای وزیر علوم به دانشجویان عاشق

ازدواج با دختر لکسوس دار!

٩٦/٠٨/٢٠
بسته پیشنهادی کتاب برای هفته کتاب و کتابخوانی

به کی؛ چه کتابی هدیه بدهیم؟

٩٦/٠٨/٢٣
ممنون که مهربونی!

زلزله شرمنده محبتتان شد

٩٦/٠٨/٢٥
۶ راه‌کار عملی برای تمرکز بیشتر بر روی کار و‌ مطالعه

چطور تمرکز از دست رفته را بازگردانیم؟

٩٦/٠٨/٢٤
در سایه بی توجهی مسئولین؛ سونامی انحلال در تیم های ورزشی بانوان

بانوان؛ بازنده های همیشگی ورزش ایران

٩٦/٠٨/٢١
بسته پیشنهادی بازی با چاشنی هیجان؛ مخصوص بزرگسالان

معرفی چند بازی فکری دو نفره

٩٦/٠٨/٢٤
قبرستان یا آرامستان؛ مسئله این است!

سرگذشت عجیب قبرستان ها در ایران

٩٦/٠٨/٢٥
معرفی افزونه Popup blocker pro، بهترین راه برای جلوگیری از تبلیغات پاپ آپ

چگونه از تبلیغات اجباری سایت‌ها در امان باشیم؟

٩٦/٠٨/٢٠
گودبای پارتی تلخ کاپیتان در شب ناکامی بزرگ

جام جهانی پا روی چکمه گذاشت

٩٦/٠٨/٢٣
معرفی بازی مشت زنی Real Boxing 2

بوکس را حرفه ای بازی کنید

٩٦/٠٨/٢٢
با فراگیری یک زبان خارجی؛ چطور می توانیم وارد بازار کار شویم؟

بازار کار رشته های زبان خارجی

٩٦/٠٨/٢٧
مصاحبه اختصاصی با رضا مهاجری؛ سرمربی تیم پدیده

پدیده با لشکری مصدوم به مصاف پرسپولیس می رود

٩٦/٠٨/٢٧
تبلیغات