به نام مرد!
یادداشتی به مناسبت روز مرد

به نام مرد!

نویسنده : فرانک باباپور

هر زنی، دو مرد در زندگی‌اش دارد که چه باشند و چه نباشند، تکیه گاهش هستند و کوه آرزوهایش را به دوش می‌کشند.


به نام پدر /

سر در مغازه بنر زده‌اند که: «بهترین برای بهترین!» از آن مغازه‌های بالا شهر مشهد که کت و شلوار مارک‌دار می‌فروشد و کفش و کمربند چرم، چرم اصلِ اصل! لباس‌های پدرم را توی ذهنم مرور می‌کنم، می‌رسم به دو دست لباس فرم تابستان و زمستان. پدرم نظامی است. یادم نمی‌آید کمربند چرم داشته باشد، کمربندش یک فانسقه بود مخصوص لباس نظامی‌اش که صبح به صبح دو سرش را به هم می‌رساند تا گیره‌های دو طرفش قفل شوند در هم. کفشش هم همان طور. یک روز از روزهای سال قبض‌هایی می‌دادند که بروند از انبار لباس‌های نظامی کفش بگیرند. کفش را می‌گرفت و می‌آمد و فردایش که از سرکار برمی‌گشت یا پایش تاول زده بود و یا پایش داخل کفش‌ها آن‌قدر لق زده بودند که کلافه شده بود. دوباره برشان می‌داشت و می‌رفت انبار لباس تا تعویض‌شان کند.

همیشه کفشش همان مدل بود، مگر چه می‌شد نیروی انتظامی تصمیم بگیرد یک تغییر مدلی بدهد. این بود که پدرم فرق چرم اصل و نااصل را نمی‌دانست. عید هم که می‌شد توی مغازه‌های کفش فروشی منتظر می‌ماند، ما همه کفش پا می‌زدیم تا سایزمان پیدا شود و او گوشه‌ای می‌ایستاد نگاه‌مان می‌کرد و در آخر کیف پول چرم نااصلش را از جیبش بیرون می‌آورد و حساب می‌کرد. کفش‌های مشکی‌اش شده بودند یک کد! هر جا می‌رفتیم و چنین کفشی می‌دیدیم، یقین می‌کردیم طرف صد در صد پلیس است. البته فقط هم کفش‌ها نبودند، گرم کن سبز هم بود و حتی دستکش‌های مشکی ساده!

فصل‌ها که رد می‌شدند، نمی‌توانست از روی وضع هوا لباس بپوشد. نمی‌توانست برای اول زمستان برود بازار و یک پالتو بخرد، نمی‌توانست اول بهار که هوا گرم می‌شود کاپشن فرمش را دربیاورد و با پیراهن برود سرکار، باید صبر می‌کرد تا از بالا بخشنامه برسد و فرم کل نظامیان کشور با هم تغییر کند. ما می‌توانستیم عید به عید رنگ مد سال بپوشیم و او به همان کفش و به همان شلوار سبز تیره و به همان جوراب مشکی ساده‌اش قناعت می‌کرد. ما حتی نمی‌توانستیم روز پدر جوراب بخریم. کمد لباسش پر بود از جوراب‌های مشکی ساده... روز پدر که می‌شود و به کادوی روز پدر فکر می‌کنم، گاهی خوشحال می‌شوم از این‌که هر سال نیروی انتظامی قبضی برای لباس نو می‌داد تا لباس نو را به تنش ببینیم و گاهی ناراحت از این‌که خودمان را راضی کرده بودیم به این‌که کفش و لباسش نو هستند و نگاهش به کفش‌های قهوه‌ای را نادیده گرفتیم. بازهم او تا برای همه خرید نمی‌کرد خیالش آرام نمی‌گرفت و تا چیزی که دارد کاملا از کار نمی‌افتاد، برای خودش خرید نمی‌کرد. 

این داستان همه پدرهاست. پدرهایی که همیشه بدترین‌ها یا مانده‌ها نصیب‌شان می‌شد. چه در سفره غذا چون همه چیز می‌خورد و چه در لباس چون همه چیز می‌پوشید و برایشان نه طعم‌ها و نه رنگ‌ها و نه مدل‌ها، هیچ فرقی ندارند. حالا کادوی روز مردشان جوراب باشد یا کفش چرم اصل، توفیری نمی‌کند و حتی بنر «بهترین برای بهترین» هم نتیجه‌‌ای ندارد.

 

به نام همسر /

دقیقا سه سال شد! همین امروز بود... روز عید، آن هم چنین عیدی، حتما حرم شلوغ می‌شود و خیابان‌های اطراف حرم ترافیک. مراسم را گذاشتیم برای ساعتی که خلوتتر باشد، ساعت 2 بعداز ظهر، در گرمای ظهر اردیبهشت ماه. من چادر سفید سر کرده بودم و روسری صورتی‌ای با گل‌های سفید و او کت و شلوار مشکی‌ای که برق می‌زد زیر نور لوسترهای رواق دارالحجه. روز مرد بود که او شد مرد زندگی‌ام.  برعکس پدرم، همسرم تمام زندگی‌اش را عادت کرده هر چیزی که می‌خرد جنس خوب باشد و یک ضرب المثل انگلیسی هم بلد است. «هنوز اونقدر پولدار نشدم که جنس ارزون بخرم.» کم کم فهمیدم فرق چرم اصل و نااصل را هم خوب می‌داند. از آنجایی که کیف و کفش مرا اصل می‌خرید و کیف و کفش خودش را نااصل...

برچسب ها
روز پدر
روز مرد
مرد زندگی
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٦/٠١/٢٢
٠
٠
دایی منم ارتشین و وضعیتی که بیان کردید رو کاملا دیدم.اما خوشبختانه پدر بنده رضایت میدن و لباس هایی که براشون می خریم می پوشن
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
پدر من خیلی هم خوشحال میشن اتفاقا، ولی بدی ماست که میگیم لباس داره خودش و نمیخریم! کیه که دوس داشته باشه همیشه جوراب مشکی ساده بپوشه؟! تکراری میشه!! ؛ )
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢٢
٠
٠
چه قشنگ... دارالحجه رو خیلی دوست دارم تابستون گذشته اونجا رفتیم... خیلی قشنگه... دلم همونجاست و خودم سرگردون برگشتم... اگه رفتین حرم سلام منم برسون... زیارتتون پیشاپیش قبول :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
آره دارالحجه خیلی خیلی قشنگه :) مخصوصا لوستراش و آینه کاری هاش. من هروقت میرم حرم میرم اونجا، حتما حتما سلامتو میرسونم، میرم کنار اون دیوار که نزدیکترین جاست به محل دفن امام رضا ع سلامتو میرسونم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠١/٢٢
٠
٠
فرانک چطور تونستی دوتا مرد نازنین رو این وسط جا بندازی؟؟؟ چطووور؟؟ آدم مگه بدون داداشش می تونه زندگی کنه❤ همینطور گلللل پسرش😊❤❤ عیدت مبارک
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
نه خب اونا جنسشون فرق داره! یکم فکر کن متوجه فرقشون میشی! عید تو هم مبارک عزیزم :)
زیبا
زیبا
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
همه که پسر و داداش ندارن
f.farzad
f.farzad
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
عموی منم ارتشین ولی خیلی کم پیش اومده با لباس فرم ببینمشون.. اوه سالگرد عقدتونو تبریک میگم ^_^ ان شاءالله همیشه به خوشی باشین : )
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٣
٠
٠
ممنون عزیز دلم، ان شاالله :) واسه ارتشی ها فرق داره لباس فرمشون! البته جوراب رو به همه میدن :)) ولی کفش ارتشی ها رو فک کنم نشه تو خیابون پوشید!
(بانوی غم)A_B
(بانوی غم)A_B
٩٦/٠١/٢٧
٠
٠
فرانک من تورو کشتمت فقط:/ من ببینمت دارم برات
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠١/٢٨
٠
٠
چرا؟؟!! چی شده؟ چیکار کردم مگه من؟؟؟ :(( گناه دارم!
پربازدیدتریـــن ها
دوست اجتماعی یا رقیب عاطفی؟

پدیده‌ی جدیدی به اسم دوست اجتماعی

٩٦/٠٧/٢٤
بیایید صدایمان را بالا ببریم...

نه به آزار و اذیت های خیابانی

٩٦/٠٧/٢٤
اثر قابل قبول یک فیلم اولی

چرا باید «ایتالیا ایتالیا» را ببینیم؟

٩٦/٠٧/٢٢
از حذف سکانس تجاوز پدر به دختر تا سوالی که پاسخش مبهم ماند

«خانه دختر» ویران شد!

٩٦/٠٧/٢٧
با خلاقیت تان پول بسازید

معرفی 4 کسب و کار خانگی ساده و درآمدزا

٩٦/٠٧/٢٥
وقتی رسانه هایمان پر می شوند از تصاویر خشونت آمیز

بینندگان عزیز ؛ توجه شما را به چند سر بریده جلب می کنم!

٩٦/٠٧/٢٦
درباره فیلم زرد که این روزها حسابی با استقبال مخاطبان همراه شده و در گیشه می‌فروشد

به نفرت انگیزی رنگ «زرد»

٩٦/٠٧/٢٦
در حاشیه حاشیه سازی های ترامپ

منهتن را پا منار می کنم!

٩٦/٠٧/٢٣
با امکانات نسخه 4.4 تلگرام بیشتر آشنا شوید

چطور از لایو لوکیشن تلگرام استفاده کنیم؟

٩٦/٠٧/٢٢
مرور خبرهای خوب خوب در هفته ای که گذشت!

دیگه زیادی داره بهتون خوش می‌گذره...

٩٦/٠٧/٢٧
از خانه جلال و سیمین تا خانه بی فروغ فروغ

کو خانه؟ نشانم ده...

٩٦/٠٧/٢٣
آموزش بررسی امنیتی حساب کاربری گوگل

دسترسی های غیر مجاز به حساب گوگلتان را محدود کنید

٩٦/٠٧/٢٥
تبلیغات