سر گذشت غم انگیز یک تخمه ژاپنی / طنز
یک طنز آجیلی!

سر گذشت غم انگیز یک تخمه ژاپنی / طنز

نویسنده : ناصر جوادی

۲۹ اسفند / روز / خارجی 

به زور هولم می‌دهند داخل یک کیسه پلاستیکی و همراه صدها نفر از هم نوع‌هایم  از محل اقامت دوهفته‌ای‌مان دور می‌شویم.

 

 ۲۹اسفند / روز / داخلی 

بعد از نیم ساعت ماشین سواری و تحمل وزن افراد مجهول الهویه‌ای که در صندوق عقب روی سرمان‌آور شده بودند با همان نایلون پلاستیکی روی سرامیک سرد آشپزخانه رهای‌مان می‌کنند.

 

۲۹ اسفند / روز / داخلی 

یک خانم با ظرف بزرگی به سمت‌مان می‌آید، ابتدا از توی یک نایلون دیگر عده‌ای خوشتیپ و شیک پوش که همه کت و شلوارهای یک دست و خوش رنگی به تن دارند و بعضی‌های‌شان یقه باز و بعضی‌ها بغض کرده‌اند و یغه‌شان را کیپ گرفته‌اند توی ظرف خالی می‌کند. بعد نوبت به خالی کردن عده‌ای دیگر توی ظرف می‌رسد، این‌ها هم تعدادشان تقریبا به اندازه قبلی‌هاست اما مجموع جمعیت جفت‌شان یک پنجم تعداد ما هم نمی‌شود، گروه دوم هم شیک پوشند و خوش رنگ اما همه‌شان پشت‌شان را قوز کرده‌اند. گروه بعدی که از نایلون خالی می‌شوند توی ظرف یک سری گرد و قلمبه سیاه پوش هستند. گروه بعدی هم گرد و قلمه هستند اما برخلاف گروه قبلی سفید پوست و ریز نقش هستند که این‌ها هم از نظر تعداد با ما برابر هستند. و سرانجام ماییم که از توی نایلون به داخل ظرف سقوط می‌کنیم.

 

۲۹ اسفند / روز / داخلی 

توی ظرف لول خورده‌ایم میان یک بر غریبه با نژادها و گویش‌های مختلف، اوضاع طوری نژاد تو نژاد است که تخمه آفتاب گردان پوستش را نمی‌شناسد، باز خدا را شکر ما تعدادمان زیاد است و احساس غربت نمی‌کنیم اما این پشت قوزها که جمعیت‌شان کم است یک هندی بازی از خودشان درمی‌آورند که بیا و ببین!

 

۲۹ اسفند / شب / داخلی 

دو سه ساعتی می‌شود که همه ما را با همان ظرف در گوشه تاریک کابینت پنهان کرده‌اند، یکی از همان خوشیپ‌های یغه باز در نزدیکی‌ام است خیلی از قیافه‌اش خوشم آمده، دوست دارم هرجور شده سر صحبت را با او باز کنم، اما آن پشت قوز هندی که کمی زبان مرا بلد بود گفت که آن‌ها با لهجه «رفسنجونی» غلیظ حرف می‌زنند و شما نمی‌توانید با هم حرف بزنید، در همین حین او خودش لب به سخن گشود و با لهجه‌ای «شانگهایی» گفت که لژیونر است و از چین وارد شده است، از شنیدن این حرف خوشحال شدم چون حالا به خاطر نزدیکی زبان‌مان می‌توانستیم با هم حرف بزنیم، اما او مغرورانه دماغش را بالا کشید و گفت: به من دل نبند، برات نمی‌مونم!

اول معنی حرفش را متوجه نشدم اما وقتی که یک دست بچه گانه در کابینت را باز کرد و بعد از چند لحظه لمس محتویات داخل ظرف او را جدا کرد و با خود برد متوجه حرفش شدم.

 

۳۰ اسفند / روز / داخلی 

ما را از پستوی آشپزخانه بیرون آورده‌اند و گذاشته‌اند روی میز، کنارمان هم کلی ظرف و ظروف دیگر. هر چند لحظه دستی به سمت ظرف می‌آید و یکی از آن شیک پوش‌های یغه باز که آخر نفهمیدم اصلیت‌شان به رفسنجان برمی‌گردد یا شانگهای را بر می‌دارد، خودشان را می‌خورد و کت‌شان را دوباه می‌اندازد توی ظرف!

تا به حال خورده شدن را ندیده بودم، چیزی که همیشه آرزویم بود، با این آرزو مغز گرفته بودم، با آن تفت خورده بودم و حالا بیشتر از همیشه به آن نزدیک بودم.

 

۴ فروردین / روز / داخلی 

نصف محتویات ظرف خالی شده، از خوشتیپ‌ها فقط دو نفرشان مانده‌اند چون مهمان‌ها هر کاری کرده‌اند کت‌شان در نیامده، جای دندان چند نفر روی کت‌شان مانده، و همه نمک‌شان میک زده شده! همه هندی‌ها هم خورده شده‌اند، فقط ما مانده‌ایم و دو سه گروه دیگر که حالا اسم‌شان را هم یاد گرفته ام، فندق‌ها، نخودچی‌ها، تخمه کدوها 

 

۱۱فروردین / شب / داخلی 

امشب سر بازی فوتبال همه تخمه کدوها هم دستچین شدند و بعد هم خورده شدند، فندق‌ها هم که چند روزیست تمام شده‌اند، فقط ما مانده‌ایم و نخودچی‌ها، دوست نخودچی‌ام می‌گوید: یره اگه سیزده بدر خورده رفتیم که رفتیم وگرنه آخر عاقبت مو آبگوشته، تو هم که... حرفش را قورت می‌دهد و تمام نمی‌کند! 

 

۱۹ آبان / روز / داخلی 

همان خانمی که که روز اول همه ما را با هم قاطی کرد ظرف‌مان را از ته کابینت برمی‌دارد و با دقت همه نخودچی‌ها را جدا می‌کند، همان نخود چی رفیقم با لهجه مشهدی‌اش داد می‌زند «مو که رفتوم نگران...» باز هم حرفش را نیمه تمام می‌گذارد!

 

 ۱۵ اسفند / روز / داخلی 

یک بار دیگر از ته کابینت بیرون کشیده می‌شویم، خانه به هم ریخته، ظاهران ساکنان خانه مشغول خانه تکانی هستند، خانم خانه ما را روی اوپن می‌گذارد و می‌گوید: بچه ها اینا رو نمی‌خورین؟

هر دو بچه‌اش همزمان بی‌تربیتانه جواب می‌دهند «دیگه خر هم اونا رو نمیخوره!»

 

 ۱۵اسفند / شب / خارجی 

ساعت ۹ شب است و ماشین آشغالی با آن بوق خاصش که شده موسقی متن پایان داستان ما، به سمت‌مان می‌آید، در حالی که از جمعیت چند صد نفری‌مان کمتر از ده نفر به آرزوی خورده شدن رسیده‌اند (بیشتر شان با بادام اشتباه گرفته شدند و نخورده تف شدند!) می‌رویم که قاطی باقی زباله‌ها تجزیه شویم. کاش قلم پای‌مان می‌شکست و از ژاپن نمی‌آمدیم این‌جا، اگر هم خورده نمی‌شدیم حداقل از ما برق که تولید می‌کردند!

برچسب ها
یادداشت طنز
تخمه ژاپنی
تخمه جاپنی
آجیل عید
حمله به آجیل عید
نظرات کاربران
کد امنیتی
mamzi
mamzi
٩٦/٠١/٠٨
٠
٠
باحال بود :)) مخصوص نخود و ما که رفتِم نگران :))
naser_j
naser_j
٩٦/٠١/١٥
٠
٠
ممنوم محمد رضا جان باحالی از خودته:)
m_sistani
m_sistani
٩٦/٠١/١٢
٠
٠
بابا از تخمه هندونه معمولی که بهتره
naser_j
naser_j
٩٦/٠١/١٥
٠
٠
بله جنس های ژاپنی کیفیت شون خوبه:))
لیلی
لیلی
٩٦/٠١/١٣
٠
٠
خیلی وقت بود دلم ميخواست طنز بی نظیر و جالبی از سایت بخونم ولی هر دفعه ناکام میشدم تا وقتی که دیدم این سرگذشت مناسبتی جالب و دوست داشتنی:)مرسی آقای جوادی
naser_j
naser_j
٩٦/٠١/١٥
٠
٠
مرسی از شما لطف دارید:)
امیرحسن
امیرحسن
٩٦/٠١/١٣
٠
٠
بسیار خوب و عالی بود. موفق باشی
naser_j
naser_j
٩٦/٠١/١٥
٠
٠
ممنون لطف داری امیر جان
پربازدیدتریـــن ها
به بهانه سوالات عجیب مهران مدیری از حضار و واکنش عجیب تر آن ها

وقتی مرز بین شوخی و تحقیر را نمی دانیم

٩٦/٠٥/٢٥
چپ دست های عزیز ؛ روزتون مبارک

رازهای جالب در مورد چپ دست ها

٩٦/٠٥/٢٢
با ادبیات فرانسه همراه شوید

معرفی 3 کتاب دوست داشتنی از ادبیات فرانسه

٩٦/٠٥/٢١
نگاهی به بازار صنعت سرگرمی در ایران

از لباس شهرزاد تا چوبدستی دامبلدور

٩٦/٠٥/٢٤
وجود دو هزار کودک مطلقه در ایران ؛ آماری که همه را شوکه کرد

روایتی تکان دهنده از ازدواج کودکان در ایران

٩٦/٠٥/٢٥
ایلام رتبه اول خودکشی در ایران، خودسوزی در جهان

خودسوزی یک فریاد است!

٩٦/٠٥/٢١
از افشاگری مجید افشاری تا شوخی های +18 در خنداننده شو

خنداننده شو ؛ از ابتدا تا پایان

٩٦/٠٥/٢٦
لیست لوازم کوهنوردی + قیمت

لوازم کوهنوردی چی بخریم؟

٩٦/٠٥/٢٢
به بهانه ورود ناامیدکننده «امید» به جمع شبکه های سیما

موازی کاری به سبک سیما

٩٦/٠٥/٢٣
با این 5 اپلیکیشن ؛ سلفی های جذاب تری بگیرید

بهترین اپلیکیشن های سلفی را بشناسید

٩٦/٠٥/٢٣
آشفتگی خواب کوروش از دست سلفی بازها

درها را تا رفتن کیتاروویچ باز نکنید

٩٦/٠٥/٢٤
تلفیق دو دنیای سنتی و مدرن در موسیقی

محبوب ترین گروه های موسیقی تلفیقی در ایران

٩٦/٠٥/٢٦
تبلیغات