قصة العشق...
روایتی از دروغ تا حقیقت عشق

قصة العشق...

نویسنده : الهام حبشی

نوجوان که بودم خیال می‌کردم «عشق» چیزی است که یک آدم عاقل و بالغ را به یک دیوانه‌ی تمام عیار تبدیل می‌کند و فقط سراغ آدم‌های خاص می‌رود. دوستی داشتم که از قضا دختر همسایه‌مان هم بود، از آن‌هایی که اگر جناب عشق سر و کله اش پیدا می‌شد و می‌دید با چه آدم بی‌احساسی رو به رو است، می‌رفت یک دوری بزند و دیگر برنمی‌گشت. ضدیت با جنس مخالف توی خونش بود. کافی بود احساس کند یک نفر خیال دارد مزاحم‌مان بشود، آن موقع بود که دیگر شهرام بهرام حالیش نمی‌شد، صدایش را بالا می‌برد و در مراحل بالاتر، از چک زدن هم ابایی نداشت. یک بار هم وسط خیابان با پاشنه‌ی بوت‌اش، توی در ماشین پسرکی کوبید، روحیه‌ای زمخت و غیرقابل نفوذ داشت.

از رویاهایم که حرف می‌زدم، با خونسردی تکرار می‌کرد که عشق دروغی بیش نیست، به خیالش با این کار از من مراقبت می‌کرد اما «قضا در کمین بود و کار خویش می‌کرد». یک روز عشق ناخوانده به سراغ دختر همسایه آمد. دختر همسایه عاشق شد، عاشق پسرکی که از مدرسه تا خانه، تعقیب‌مان می‌کرد و مثل روباه کتاب فارسی دبستان، یک ریز به پر و بالش کلمات قشنگ می‌بست. پاک عنان از کف داده بود، ناخن‎‌هایش را که همیشه از بیخ می‌گرفت، بلند کرده بود، شعر می‌گفت، خاطرات عاشقانه‌اش را ثبت می‌کرد. زمستان که آمد و هوا که رو به سردی گذاشت، به سرش افتاد برای پسرک هدیه‌ای دست و پا کند. او که از کارهای ظریف زنانه هیچ سر در‌نمی‌آورد، رفته بود و چند کلاف کاموا خریده بود و دور از چشم مادرش، در خانه‌ی ما شال گردن می‌بافت. یک رج را سفت و رج دیگر را به قدری شل می‌بافت که نخ‌ها غاز می‌آمدند. ناشیانه می‌برید و نابلد‌تر گره می‌زد.

بهمن که به نیمه رسید، شال گردن هم تمام شده بود. با کمک یکدیگر جعبه‌ی سرخ رنگی درست کردیم. دختر همسایه حین نوشتن نام پسرک با چسب حرارتی سر انگشتانش را طوری سوزاند که تا چند ماه جای تاول‌هایش تیره بود. شال گردن را به گردن من می‌انداخت و از تصور شاد شدن پسرک قند توی دلش آب می‌شد. آن وقت شال گردن را دوباره به داخل جعبه بازمی‌گرداند و زیر تخت من مخفی‌اش می‌کرد. روز عشق که رسید، خبری از دختر همسایه نشد. دلم که به شور افتاده بود، به سراغش رفتم. دخترک گوشه‌ای از اتاق مچاله شده بود و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. همانطور که هق هق می‌کرد با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «دیگه دوسم نداره».

تا زندگی دختر همسایه دوباره زندگی بشود، ماه‌ها گذشت. اما او هرگز طبق قواعد عاشق‌های شکست خورده پیش نرفت. نه دیوانه شد و نه سر به بیابان گذاشت، ولی زمین تا آسمان با آن دختری که قبلا طعم عشق را نچشیده بود، توفیر داشت. تندی گذشته‌اش به لطافت نشسته بود و زخم زبان‌هایش به همدلی. دروغ بودن عشق را به چشم دیده بود و از کذب بودنش کلامی نمی‎گفت. 

بهمن سال بعد که رسید، دختر همسایه آمد و بدون آن‌که چیزی بگوید شال گردن را با خودش برد. شالی که تار و پودش سراسر عشق بود و هر گردنی لیاقتش داشتنش را، نداشت.

دختر همسایه معمولی بود، هزار بود، بی‌شمار بود؛ اگر شال گردن نمی‌بافت، اگر انگشتانش نمی‌سوخت، اگر انار دلش ترک برنمی‌داشت و قطرات اشک از شکستگی‌هایش بیرون نمی‌چکید. عشق بود که یکایک معمولی‌ها را خاص کرد، عشق بود که سوزاند، تا از میان خاکستر، ققنوس بیافریند. دختر همسایه همان روز که شال گردن را برد، دهلیز تنش را دریا کرد، همان روز سرد بهمن ماه، که شال گردن را دور گردن دخترک یتیم آبدارچی مدرسه‌مان دیدم...

برچسب ها
ولنتاین
عشق واقعی
روز عشق
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.babaee
m.babaee
٩٥/١١/٢٦
١
٠
خیلی خوب بود😊
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
قربانت منای خوبم ^_^
m.javadi
m.javadi
٩٥/١١/٢٦
١
٠
یادداشت قشنگی بود خواننده رو همراه می کرد ممنون :) راستی اخرش چی شد؟ دوباره عاشق نشد؟
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
١
٠
ممنون عزیزجان ^_^ شما بزرگوارین ^_^ آخرش :ی آره باز هم عاشق شد ، الان داره ازدواج میکنه اتفاقا :ی
حمیدرضا خلیل نژاد
حمیدرضا خلیل نژاد
٩٥/١١/٢٦
١
٠
حالا ما اگه دنبال کسی بودیم شال گردن که هیچی به 110 ای چیزیم زنگ میزد بیان جمعمون کنن :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
٣
٠
حتما شما از دوستانی هستین که باید با پاشنه ی بوت توی در ماشینشون کوبید :ی ممنون بابت وقتی که گذاشتین.
پوریا شکوری
پوریا شکوری
٩٥/١١/٢٦
١
٠
بسیار تاثیر گذار
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
٢
٠
تشکر که وقت گذاشتید :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/١١/٢٦
٢
٠
از اون حس و حال هایی بود که خیلی دوستش داشتم:) واقعا عشق قصه ی همون ققنوسه منم یه جورایی خیلی شبیه این دختر همسایه ی شما بودم قبل از عاشق شدن:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
١
٠
پس خوش به حال شما که به واقعیت و اصل عشق رسیدین و خودتون رو نباختین. آدم ها حین گذر از عشق دروغ شروع به ریختن می کنن و آدم های کمی از این مرحله ی سخت بالا کشیده میشن 😊 انشالله همه به این درجه برسن. متاسفانه ادما وقتی شکست می خورن دیگه به عشق بی اعتقاد میشن... ممنون که وقت گذاشتین نسرین بانو
NA30M :)
NA30M :)
٩٥/١١/٢٦
١
٠
قیشنگــــــه :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
١
٠
خودتم گشنگی نسیم خوبم ❤😊مرسی
لیلی
لیلی
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
مور مور شدم! نکنین این کارو
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
دیگه تکرار نمیشه :))
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/١١/٢٦
١
٠
سلام. خوبی؟ :-D ;-) الهام به نظرت برای بیان منظورت از یک روایت خیلی تکراری و دم دستی و قابل حدس استفاده نکردی؟
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/١١/٢٦
١
٠
من همچین حسی دارم به مطلبت. به خاطر همین اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
سلام محبوبه بانو 😊 جای شما خالی توپم😊من اینطوری فکر نمی کنم. عزیزم داستان های عاشقانه یک تم مشابه دارن فقط در جزئیات متفاوت هستن. نظر شما محترمه🍀تشکر از حضورت 😊
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
١
٠
سلام محبوبه بانو😊جای شما خالی، توپم😊 من اینطوری فکر نمی کنم،چرا که داستان عشق یک تکرار همیشه تازه س☺ اگر داستان های عاشقانه ی کوتاه رو خونده باشی متوجه این مسئله میشی. همه یک شکل هستن، تنها نوع بیان هر نویسنده ای با نویسنده ی دیگه و جزیئات داستان ها باهم متمایز هستن، البته سلایق و تاثیر پذیری آدم ها هم یکسان نیست. انشالله دفعه بعد شما هم خوشت بیاد. 😊 ممنون از حضورت
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/١١/٢٦
١
٠
:) هعی...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
١
٠
چرا هعی مرجان❤جان؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/١١/٢٦
٢
٠
روایتت خیلی خوب بود. آدم رو با خودش همراه میکرد. استفاده از کلمات و عبارات جدید هم خیلی عالی بود. اون بیت تو گیومه که عالی تر. ان شاالله ته همه عشق ها، هیچوقت تنفر نباشه :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٦
٠
٠
قربان تو فرانک دلبندم❤ ممنونم، تو خودت خوبی، خوب هم میبینی.💚 بله همینطوره، اگر عشقی به تنفر تبدیل بشه یا ادمی رو بزرگتر از چیزی که هست نکنه. اون انسان فقط یک بازندس. عشق دروغش هم باید یک ادم رو بزرگ کنه... ممنون از حضورت 💙
f.farzad
f.farzad
٩٥/١١/٢٧
١
٠
چقدر غم انگیز الهام 😢
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
غمش رو بی خیال ، مهم اینه که آخر قصه خوب تموم بشه :) آدم گاهی لازمه برای رسیدن به چیز بزرگتری، چیزهای کوچک تر رو از دست بده ... :) ممنون از حضورت :)
mamzi
mamzi
٩٥/١١/٢٧
١
٠
زیبا ممنون.دست مریزاد
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٧
١
٠
من ممنون که وقت گذاشتین :) تشکر :)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/١١/٢٨
١
٠
با این موافقم ک داستان های عاشقانه همه تکراری هستن و خلاقیت در نوع بیان روایت اونا رو جذاب میکنه. من این روایتو دوس داشتم، مخصوصا آخرشو :) موفق باشی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
اره قصه ی عشق تکرار هست، یک تکرار همیشه تازه 😇 ممنون سحر خوبم. خوشحالم که خوشت اومد. تشکر که وقت گذاشتی.
m.javadi
m.javadi
٩٥/١١/٢٨
٠
٠
شعر حافظم میگه: یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١١/٢٩
٠
٠
کار حافظ درسته ^_^
مائده کاشیان
مائده کاشیان
٩٥/١٢/٠١
١
٠
توصیفات خیلی خوب و قشنگ بود اما از همون اول متوجه شدم پسره قراره بره و عشقش دروغ باشه :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/١٢/٠١
٠
٠
وقتی اون پسر رو با روباه کتاب فارسی قیاس کردم قصدم رسوندن همین موضوع بود :) ممنون مائده جون
پربازدیدتریـــن ها
وقتی ظاهر تمام ملاک ما برای ازدواج است

رفتار زشت مادرشوهر با عروسش در برنامه تلویزیونی و واکنش مردم

٩٦/٠٦/٢٥
نگار جواهریان به خندوانه می‌آید

نگار در خندوانه

٩٦/٠٦/٢٨
از دلایل عضویت در داعش تا شیوه های این گروهک تروریستی برای جذب نیرو

چرا عضو داعش می شوند؟

٩٦/٠٦/٢٦
معرفی جدیدترین فیلم های در حال اکران سینما

با بلیت نیم بها چه فیلم هایی ببینیم؟

٩٦/٠٦/٢٣
ربات هایی برای کتاب خوان ها و دانشجوها

5 ربات تلگرامی که یک دانشجو باید داشته باشد

٩٦/٠٦/٢٨
در باب آماده شدن افراد مختلف برای شروع سال تحصیلی جدید

شروع 9 ماه فلاکت!

٩٦/٠٦/٢٧
روند تغییر جمشید هاشم پور به پدیده نوظهور ایرج ملکی

قصه ما و سینمای ما

٩٦/٠٦/٢٣
روزی که اعدام شدم...

چرا مردم به تماشای صحنه اعدام می روند؟

٩٦/٠٦/٢٩
به مناسبت روز شعر و ادب فارسی

شعر است هیچ و شاعری از هیچ هیچ‌تر

٩٦/٠٦/٢٧
سرود خوشی؟ شعر نابی؟ چه هستی؟

ذهن زیبا؛ گلچینی از تک بیت ها و اشعار ناب (37)

٩٦/٠٦/٢٦
راهی که پرسپولیس پیمود

ماموریت غیر ممکن پرسپولیسی ها ممکن شد

٩٦/٠٦/٢٥
کدام چهره‌های معروف هنری و ورزشی کتاب نوشته‌اند؟

بازیگرها و مجری های دست به قلم

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات