جدول تناوبیِ خان‌عمو / داستان طنز
داستان دنباله دار طنز. قسمت پایانی

جدول تناوبیِ خان‌عمو / داستان طنز

نویسنده : محمدعلی محمدپور

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

داستان آمدن خان‌عمو به خواب‌هایم درست چند شب پس از رفتن من از خانه پدری شروع شد. البته شب‌های اول خان‌عمو به سبک فیلم‌های هیچکاک، بی‌آنکه چیزی بگوید یا نقش خاصی را ایفا کند می‌آمد از گوشه قاب تصویر عبور می‌کرد و می‌رفت. اگر خنگ نبودم همان موقع باید می‌فهمیدم که این خواب‌ها، سناریوی از پیش طراحی شده خان‌عموست تا به شکل جدیدی نقشه‌اش را عملی کند اما افسوس که من این قضیه را جدی نگرفتم. مدتی بعد کم‌کم خان‌عمو ضمن حضور در خوابم دیالوگ‌های عمیق فلسفی هم می‌گفت و عبور می‌کرد. مثلا یک بار که من توی خوابم عاشق دختری لُپ گلی، چشم عسلی، ابرو کمون و... شده بودم و داشتم باهاش درباره اگزیستانسیالیسم از دیدگاه سورن کی یرکگور مباحثه می‌کردم، خان‌‌عمو یکهو پرید بین‌مان و گفت: «عشق، زندگی محال است» که باعث شد مرغ از قفس بپرد و مباحثه‌مان نیمه‌کاره بماند. خیلی لجم گرفته بود. مطمئن بودم خان‌عمو در دوره حیاتش چیزی از افلاطون و عشق افلاطونی نخوانده و نشنیده اما این‌که چطور وسط خواب من چنین دیالوگی بر زبانش جاری شد قاعدتا یا باید آن دنیا با افلاطون همنشین شده باشد یا با یکی از فیلسوفان معتقد به افلاطون.

البته ورود خان‌‌عمو به خواب‌هایم به همین موارد محدود نشد و در یکی از شب‌ها وارد فاز جدیدی شد. سناریوی جدید توی خواب‌هایم آخرین تیر خلاص خان‌‌عمو به حساب می‌آمد. ما ایرانی‌ها یک اعتقادی داریم که اگر مُرده‌ای توی خواب‌مان بیاید، دست‌مان را بگیرد و ببردمان به این معنی‌ست که به زودی خواهیم مُرد. خان‌‌عمو هم از همین حربه استفاده می‌‌کرد و هر شب توی خوابم حضور بهم می‌رساند و با حقه‌های مختلف قصد بردن مرا داشت. مثلا یک بار صحنه این طور طراحی شد که توی خوابم آتش‌سوزی شد و تمام آپارتمانم را آتش فرا گرفت. من وسط حریق وحشتناکی مانده بودم که خان‌عمو مثل فرشته نجاتی پیدا شد و در لباس یک آتش‌نشان وارد عمل شد تا نجاتم دهد. تا شناختمش به نیتش پی بردم و خودم را ازش جدا کردم انداختم وسط آتش‌ها که ناگهان از خواب پریدم و متوجه شدم گوشه‌ای از خانه آتش گرفته. داستان این بود که یکی از لباس‌هایم را گذاشته بودم کنار شومینه تا خشک شود اما زیادی نزدیک شومینه قرار گرفته بود و موجب آتش‌سوزی شد. یک بار دیگر هم خان‌عمو مرا توی دریا گیر انداخت و در لباس نجات غریق ظاهر شد که آن دفعه هم خودم را به دهان نزدیک‌ترین کوسه رساندم و باز از دستش جَستم.

خلاصه این خواب‌ها داشت وارد مراحل خطرناکی می‌شد که در یکی از شب‌ها اتفاق عجیبی افتاد. در آن شب به خصوص من توی خوابم در سناریویی جدید از لبه ساختمانی آویزان شده بودم و باید بین سقوط و سپردن دست خود به خان‌‌عمو یک کدام را انتخاب می‌کردم که متوجه صحنه عجیبی دیدم. و آن این بود که دخترعمو دست در دست مردی ناشناس داشت از خیابان زیر پایمان عبور می‌کرد. لحظه‌ای من و خان‌عمو چشم در چشم هم خیره ماندیم و صحنه آن پایین را به هم نشان دادیم. هر دو شوکه شده بودیم. آن دو دور شدند. خان‌عمو به کلی مرا رها کرد و نشست لب بام و خیره شد به افق. من هم خودم را کشیدم بالا و کنارش نشستم و به افق خیره شدم. خان‌عمو گفت: «دیدی چی شد؟» شانه‌هایش را مالشی دادم و گفتم: «پیش میاد دیگه، کاریش نمیشه کرد.» بعد بدون این‌که چیزی بگوید بلند شد و رفت پی کارش. هر چه پشت سرش صدا زدم توجهی نکرد. آن‌قدر داد زدم که از خواب پریدم. به محض بیدار شدن تلفن را برداشتم و به خانه‌مان زنگ زدم. مامان خواب‌آلود گوشی را برداشت. بی‌مقدمه پرسیدم: «مامان، دخترعمو ازدواج کرد؟» مامان هم میان خمیازه‌اش گفت: «همین الان از مراسم‌شون برگشتیم» بعد هم تلفن قطع شد. من هم آزادانه خوابیدم و دیگر هیچ‌وقت خان‌عمو به خوابم نیامد. خدایش بیامرزد...

پایان/

 

برچسب ها
داستان طنز
داستان دنباله دار طنز
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی تقی زاده
مرتضی تقی زاده
٩٥/١٠/١٤
١
٠
خدایا اینچنین سرنوشتی را نصیب ما بگردان:-)
محمدعلی محمدپور
محمدعلی محمدپور
٩٥/١٠/١٥
٠
٠
:)
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/١٠/١٥
١
٠
خخخ خیلی خوب بود :))
محمدعلی محمدپور
محمدعلی محمدپور
٩٥/١٠/١٥
٠
٠
مرسی :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/١٠/١٦
١
٠
داستان طنز دنباله دار می خواین بنویسین چرا پای شیمیست های مرحوم و مندلیف و جدول تناوبی رو وسط می کشین . ما تقاضای اعاده حیثیت شیمیستی داریم خب:)))
محمدعلی محمدپور
محمدعلی محمدپور
٩٥/١٠/١٦
٠
٠
والا قصد جسارت نداشتیم ولی یه جوریه که در مورد فیزیکدان ها و ریاضیدانان و زیست شناسا هم باز همین اتفاق می افتاد. :)
پربازدیدتریـــن ها
اطلاعیه اعلام برندگان جشنواره نویسندگی جیم

برندگان مسابقه نویسندگی نقطه سر خط مشخص شدند

٩٦/٠٢/٠٤
هفت خوان کتاب خواری!

چطور مثل حرفه ای ها کتاب بخریم؟

٩٦/٠٢/٠٣
آیا پست‌های سیاسی تتلو بازی جدیدی برای گرفتن مجوز است؟

امیر تتلو و سیاسی بازی!

٩٦/٠٢/٠٣
وقتی شور فیس اپ را درمی آوریم

پشت پرده فیس اپ / طنز

٩٦/٠٢/٠٦
به حال آن مرد باید گریست که دخلش بود نوزده، خرج بیست

کاشکی همه بیل گیتس بشویم

٩٦/٠٢/٠٧
ژست های خیلی جدید عکاسی

ایده‌های ناب برای گرفتن عکس‌های جذاب و خلاقانه

٩٦/٠٢/٠٥
چند پیش غذای سریع و متفاوت برای پذیرایی از مهمان

پیش غذاهای 15 دقیقه‌ای

٩٦/٠٢/٠٧
به همراه یک عیدانه دلنشین به مناسبت مبعث رسول اکرم

یک بغل موسیقی دلچسب / گلچین بهترین های فروردین ماه

٩٦/٠٢/٠٥
طنزیات

در رستوران بین راهی کلاغ بخوریم!

٩٦/٠٢/٠٢
چشمِ تریاکی تو کم بود، عینک هم زدی؟

ذهن زیبا؛ گلچینی از تک بیت ها و اشعار ناب (24)

٩٦/٠٢/٠٦
یکشنبه شب هیجان فوتبالی از تلویزیون‌های‌تان سرریز می‌شود

خشم و هیاهو!

٩٦/٠٢/٠٢
نقدی بر فیلم «یک روز بخصوص»؛ تازه‌ترین اثر همایون اسعدیان

یک روز بخصوص؛ قربانی کوته‌نظری

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی اپلیکیشن ساخت ایموجی با چهره Memoji from Facetune

از صورت خودتان ایموجی بسازید

٩٦/٠٢/٠٤
چطور اطلاعات سیاسی‌مان را افزایش بدهیم

سیاست‌دان باشیم، نه سیاست‌زده

٩٦/٠٢/٠٥
فتوکاتور

مصاحبه با میکروفون اضافه!

٩٦/٠٢/٠٧
نگاهی به شرایط تیم‌های ایرانی حاضر در لیگ قهرمانان آسیا

ما که موندیم آسیا

٩٦/٠٢/٠٦
همه راه های خواندن فایل های آفیس در اندروید

فایل های آفیس را چگونه در موبایل ویرایش کنیم؟

٩٦/٠٢/٠٢
طنزیات

چوپان دروغ‌گو رئیس کمیته حقیقت یاب سازمان ملل می‌شود!

٩٦/٠٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات