فریب زندگی و مرگ
نقد کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» از لئو تولستوی

فریب زندگی و مرگ

نویسنده : نگارموقرمقدم
خواندن آثار برجسته‌ی «لئو تولستوی» هر خواننده‌ای را به وجد می‌آورد. اگرچه کتاب‌های این نویسنده روسی در هر دورهی زمانی متناسب با روحیات و ادراک نویسنده در آن زمان بوده است، اما مساله مرگ رشته‌ای پنهان و ظریف در تمام کتاب‌های اوست. عضوی جدا نشدنی که به ظرافت و تیزبینی در رمان‌های شاهکارش ‌همچون جنگ‌وصلح و آناکارنینا به آن پرداخته است.
علاوه بر آثار شاخص تولستوی، او در داستان بلندی به نام مرگ ایوان ایلیچ، به طور مجزا تنها به بیان فلسفه مرگ می‌پردازد. بدون شک آگاهی از واقعیتِ مرگ، چیزی‌ست که او در طی مراحل پرفراز و نشیب زندگی‌اش از کودکی تا جوانی گریبان‌گیرش بوده است؛ چرا که او شاهد مرگ مادر و پدرش در کودکی و از دست دادن خواهر و برادرهایش در نوجوانی و جوانی بوده، به همین دلیل، مسایل دردناکی از این قبیل او را به درکی عمیق از فلسفه مرگ رسانده‌است.
لئو تولستوی
داستان بلند مرگ ایوان ایلیچ، با حجم کم‌اش فرصتی‌ست برای شناختن جهان ادبی تولستوی. داستانی که با راوی دانای کل در همان فصل اول آغاز می‌شود. دیالوگی ساده که خبر از مرگ ایوان را می‌دهد.
-آقایان! ایوان ایلیچ مُرد.
 ایوان قاضی دادگاهی‌ست که حالا با رفتن او، اعضای دادگاه در پی تصاحب جایگاهش در فکر راهِ چاره‌اند. بیرحمی اعضای دادگاه ترحم خواننده را نسبت به ایوان برمی‌انگیزد. ‌این درحالی‌ست که در فصل دوم، داستان به گذشته برمی‌گردد و از شیرینی و روزمرگی زندگی ایوان می‌گوید. ایوان، قاضی موفقی است که کارهایش را حساب‌شده پیش میبرد. او مردی حریص است که با منطق مطلقش به دور از هیچ احساسی، در دادگاه قضاوت می‌کند. برای تجملات خانه و فرزندانش تلاش می‌کند و در آخر همین ظواهر، گریبان‌گیر او می‌شود.
تمام آنچه تو برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است
ایوان در حادثه‌‌ای بر اثر ضربه دستگیره پنجره به پهلویش، رفته‌رفته احساس ناراحتی می‌کند و بی‌توجهی‌اش به درد، او را به بیماری صعب‌العلاجی مبتلا می‌کند. بنابراین نویسنده سعی دارد روح رنج کشیدۀ ایوان را در اواخر عمر تربیت کند. معمای انتظارِ مرگ و ذره ذره تحلیل شدنش، ایوان را در موقعیتی قرار داده که این پرسش در ذهنش ایجاد شود که : «آیا او درست زندگی کرده است؟» 
به طوری که در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «تمام آنچه تو برایش زندگی کرده‌ای و میکنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.»
به همین دلیل این پرسش خواننده را به این وامی‌دارد که ایوان، قاضی خوش‌خلقی بوده که نه تنها در قضاوت، بلکه در زندگی پدری خوب بوده. او حتی در نقش همسر هم چیزی کم نگذاشته. پس چه چیز سبب شده تا ایوان را در اوج ناامیدی از پزشکان، همسرش و حتی فرزندانش در انتظار مرگ رنج بدهد و نتواند خودش را از آن رنج رهایی دهد؟
ایوان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و اکنون فرصتی‌ست که او اعتراف کند. حست‌وجو در زندگیِ گذشته و یافتن اهداف پوچ زندگی: برای پول دویدن، به ظواهر اهمیت دادن.
پاسخ صریح به چنین پرسشی جز این نیست که ایوان هرگز به معنویات توجهی نداشته است. بنابراین رگه‌هایی از مسایل دینی در داستان‌های تولستوی پیداست.
رنج ایوان و بی‌تفاوتی اطرافیان
بی‌تفاوتی اطرافیان ایوان و در مقابلش ترس از مرگی که راوی به تنهایی به دوش می‌کشد و از فهماندن آن به دیگران عاجز است، نشان‌دهنده آن است که ایوان باید با نگاهی به گذشته‌اش به باور پوچی گذران عمرش برسد. تا او به جای خالی معنویات، درست در لحظه مرگش دست یابد و به آن اعتراف کند. اعتراف به اشتباه زیستن، به قاضی نشستن برای اعمال خود، سبب تعلیق در داستان شده‌است.  
به همین دلیل سنجه‌ی درست یا غلط زندگی برای تولستوی در این کتاب «مرگ و رویارویی با آن» است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «در جایی که خیال می‌کردم دارم بالا می‌روم، تو نگو از تپه دارم پایین می‌آیم. و راستی‌ راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا می‌رفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره می‌گرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی‌ام غلط بوده باشد؟»
چرا این کتاب را بخوانیم؟
مرگ ایوان ایلیچ را نه به دلیل ایجاد ترس از مرگ (که البته در همه انسان‌ها کما‌بیش بوده و هست)، بلکه به دلیل چراغ روشنی که از شناخت واقعیت مرگ در ذهن خواننده روشن می‌کند، باید بخوانید. نویسنده در این کتاب به سادگی توانسته فطرت انسانی و بیداری وجدان را نشان دهد. فطرتی که ترس از مرگ را در نظرش بی‌اهمیت می‌کند تا به آن جایی که در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «این‌ها همه برای او در یک لحظه روی داده بود. معنای این لحظه دیگر عوض نشد. اما برای اطرافیان احتضار او دو ساعت دیگر ادامه داشت. در سینه‌اش چیزی صدا می‌کرد. پیکر نحیفش متشنج بود. بعد صدای درون سینه و ناله‌هایش رفته رفته آهسته‌تر شد. یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ حرف او را شنید و آن را در روح خود تکرار کرد. در دل گفت: «مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست.» نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.»
برچسب ها
مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی
مرگ
ادبیات روسیه
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٧/٠٩/١١
٠
٠
سپاس گزارم از شما؛ اندیشه برانگیزست.// ایوان(آیوان) زندگی نکرد، زندگی شد. گرچه پروانه ای در پرواز در دیده پدیدار آمد، شب پره ای بیش نبود. آن روشنایی که به سوی اش در پرواز بود، همانی که آخر سوزاندش، پایانی که به سوی آن کشیده شد. این را، هم، نشانِ / مدال بر روی کت او یادآوری می کرد، «respice finem»(«به پایان نگاه کن»، تولستوی از زبان زدهای لاتین، از این دست، با چمی دوپهلو در این نوشتار بسیار به کار گرفت).// از سوی دیگر «پایان» می توانست پیروزی نیز باشد، دوباره باز «respice finem». آیا، گرچه، پایانی که در مهارش نبود، آن زمانی که نیز به پیروزی می رسید، بهروزی نیز بود(؟)، که نبود.// ایوان از تبار «le phenix de la famille» («خانواده ققنوس»، بازنیز همان زبان زد لاتینی که تولستوی به کار گرفت) بود، که از خاکسترش «ققنوس»ی دیگر چون پیتر ایوانویچ، و یا شوارتز بر می خواست. هرسه ی آنها و میلیون های دیگر، شمار خوانندگان این داستان، همه و همه اند ققنوس های دیگرند. چون نمی خواهند به سوختن و خاکستر شدن بیاندیشند، سرگرم ورق بازی و برد و باخت «زندگی شدن» و نه «زندگی کردن» گردند - همانی که پیتر و شوارتز در همان روز مرگ ایوان در پی آن بودند. (پی گیری در زیر:)
notareal
notareal
٩٧/٠٩/١١
١
٠
ورق بازی ی که بیش از آن که خوشنودشان کند، گریزی بود از نگاه سنگینی که در چهره مرده ایوان دیدند که، «من به این جا نیامدم، کشانده شدم»؛ که، «زندگی نکردم، زندگی شدم»؛ که، «کوچه ی زندگی نه تنها از بُن بسته است، بل از بیخ بی راه گریزست»؛ که، «من باعشق زندگی نکردم، بل، زنی داشتم و فرزندی که هم خانه ام بودند و از هم بودیم گریزان»؛ که، «ای کاش می شد به سر کوچه بازگردم و این بار زندگی کنم»؛ که، «بسیاری ققنوس یم، و هم مباد که نگاه مان از پایانی که به سوی اش کشیده شویم، برداشته شود»؛ که، «ماییم، همه، هستی گرا از گونه ی سیاه آن».// گرچه، پیتر و پیترها به بازی ورق خود سرگرم می شوند، تا شومی مرگ نبینند. به این اندیشند که چون گروهی میرا به میگساری، ورق بازی، دسیسه پردازی، رانت خواری درکنار هم پردازند، گوچه بن بستِ بیهودگی شایدکه برای شان راهی بگشاید.// گرچه مرگ نمی بخشد و نمی گذرد، هر اویی که می باشی، باش. مرگ زیباست، آن گاهی که زندگی ات زیبا بوده.
موقر
موقر
٩٧/٠٩/١٤
٠
١
متشکرم.
پربازدیدتریـــن ها