رویاهای معیوب یک زن
نقد کتاب «پرنده‌ی من» اثر فریبا وفی

رویاهای معیوب یک زن

نویسنده : نگارموقرمقدم

کتاب «پرنده‌‌ی من» از فریبا وفی تاکنون توانسته جوایز متعددی را از آن خود کند و به چند زبان زنده دنیا ترجمه شود. اگرچه در نگاه اول، خواننده با اتفاق خاصی در داستان روبه‌‌رو نمی‌‌شود و تنها هیاهوی درونی یک زن در مکانی ثابت روایت می‌‌شود، اما با نگاهی تیزبینانه می‌‌توان دریافت چیزی که این اثر را متفاوت از سایر داستان‌‌ها کرده‌‌است، تناقض، تعلیق و صداقت در اثر است.  

بسیاری از نویسندگان زن ایرانی به درونیات زنان توجه بیش‌‌تری کرده‌‌اند، اما با کمی تامل در واژه‌های به ظاهر ساده، می‌‌توان در بطن کلام فریبا وفی، معانی دیگری را یافت. به همین دلیل انتخاب راوی ساده یک زن خانه‌دار، اصولا چنین فکری را در ذهن خواننده متبادر می‌‌کند که او افکار پیچیده‌‌ای ندارد. از سوی دیگر مخاطب عام از شنیدن صداقت و سادگی کلام او حظ برده و داستان را دنبال می‌‌کند. این در حالی‌ است که نویسنده جملات را حساب‌‌شده در داستان آورده‌‌است. به همین دلیل مساله بحران هویت راوی انتخاب هوشمندانه‌‌ایست تا به تعلیق اثر بیفزاید.

مکان در داستان ثابت است و تنها در برخی فصل‌‌ها به گذشته و خانه‌‌ پدری‌‌ راوی سیر می‌کند، اما راوی خانه را جهنمی می‌‌داند که هرکس برای فرار از آن‌‌جا به دنبال «پرنده‌‌» خود می‌‌رود. توصیف خانه به جهنم، اولین چراغ روشنی‌‌ست برای گفتن از اتفاقی که در لایه‌‌ پنهانی داستان نهفته‌‌ است و باعث همراه شدن خواننده با داستان می‌‌شود. از طرفی هر کدام از شخصیت‌‌ها برای رفتن از جهنم و رسیدن به رویای خویش دست به عملی می‌زند، الّا راوی. به همین خاطر تناقض در عکس‌‌العمل متفاوت راوی نسبت به شرایط کار را خواندنی کرده‌‌است. مثلا در بخشی از کتاب می‌‌خوانیم: «امیر عاشق کاناداست. گاهی‌وقت‌ها جوری از کانادا حرف می‌زند که انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده است. آه می‌کشد و می‌گوید: می‌روم کانادا و خلاص.» 

همسرِ راوی، کارگری است که تمام فکر و ذهنش آینده است، او(امیر) برای بهبود وضعیتش، جامعه‌‌ آرمانی دیگری را در ذهن می‌‌پروراند. او عاشق رفتن به کاناداست. جهان غرب برای امیر پرنده‌ای‌ست که برای رسیدن به آن تلاش می‌‌کند. امیر هدف دارد و هدف او رفتن است. رفتن از جهنم. یا به تعبیر خود امیر: «رفتن از روزگار سیاه.» این در حالیست که راوی زن ‌‌خانه‌‌دارِ توداری‌ست که علی‌رغم رنج بردن از یک جا ماندن و یک جا نشستن، برای رفتن هدفی ندارد. او هنوز در جست‌‌وجوی پرنده‌‌اش است. به همین دلیل راوی در دنیای اطراف خود غریبه است. او می‌‌خواهد حرکت کند، اما رمقی برای رفتن ندارد. 

در جایی از داستان آمده: «احساس می‌‌کنم توی چرخ‌‌فلکی افتاده‌‌ام و می‌‌چرخم. فکر می‌‌کنم رویای من معیوب است. مثل آن بلور تَرک برداشته است که حیفم آمد توی سطل آشغال بریزم ولی می‌‌دانم دیگر به درد نمی‌‌خورد. چرخ‌‌فلکی که در آن هستم نمی‌‌تواند مرا جای دوری ببرد. می‌‌چرخم و می‌چرخم و در جای اولم هستم.» بنابراین تنها راه نجات راوی از جهنم‌اش (خانه) خیال‌‌پردازی و دید زدن از سوراخ چشمیِ در است. از طرف دیگر فاصله‌‌ میان راوی و امیر تنها به دلیل تفاوت پرنده‌‌شان است. پرنده‌‌ی امیر باکو‌‌ست. پرنده‌‌ی امیر رفتن به کاناداست. اما راوی به آگاهی نداشتن پرنده‌‌اش رسیده‌‌است. او با علم بر بی‌هدفی درصدد یافتن آن برای زندگی دست و پا می‌‌زند.

در کتاب می‌‌خوانیم: «کنار دستش می‌‌نشینم. نمی‌‌شود فهمید امیر الان کجاست. تنهاست یا با یک نفر دیگر است. در سالن کنسرت است یا در خیابان. ولی هر کجاست، من وجود ندارم. دلم می‌‌خواهد ظرف‌‌ها را به هم بکوبم و سروصدا کنم. دلم می‌‌خواهد برق‌‌ها برود و ضبط صوت خفه شود. راز مثل حیوان کوچکی به خانه ما آمده است و من آن را نمی‌‌شناسم. حتی نمی‌‌توانم دستی به سرش بکشم.» فاصله‌‌ فکری راوی و همسرش کاملا مشهود است. راوی برای حرکت به آینده، به گذشته‌‌اش می‌‌رود. او اصرار دارد که بگوید: «گذشته خواه ناخواه در زندگی هر کس ریشه دوانده و برای رسیدن به آینده‌‌ای بهتر، باید به تَرک‌‌های بلورین گذشته برگشت تا بشود آن را ترمیم کرد. بنابراین راه بهبود آینده‌‌ای بهتر، ترمیم رویاهای معیوب است.»

کتابِ «پرنده‌‌ی من» به خوبی توانسته با مخاطبینش ارتباط برقرار کند. اگرچه انگشت اتهامِ نداشتن هدف، در کتاب به سوی راوی‌‌ست. اما او خواننده را به این پرسش وا می‌‌دارد که «آیا من هم پرنده‌ای دارم؟»

برچسب ها
پرنده‌ی من
فریباوفی
کتابخوانی
نقد
نشرمرکز
نظرات کاربران
کد امنیتی
 عالی خانم موقر.
عالی خانم موقر.
٩٧/٠٨/١٠
١
٠
عالی بود خانم موقر👌🏾
نگارموقرمقدم
نگارموقرمقدم
٩٧/٠٨/١٠
٠
٠
متشکرم.
naser_j
naser_j
٩٧/٠٨/١٠
١
٠
احسنت به امید تداوم و پیشرفت تون
نگارموقرمقدم
نگارموقرمقدم
٩٧/٠٨/١٠
٠
٠
ممنونم آقای جوادی بزرگوار.
b_noori
b_noori
٩٧/٠٨/١٢
٠
٠
سلام دوستان جیمی، مخصوصا ادمین های محترم.. اول اینکه چرا سایت فیلتر شده؟! به هزار زحمت تونستم بازش کنم.. دوم هم اینکه من چند روزه نمیتونم وارد صفحه خودم بشم.... کمکککک لطفا :(((
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/٠٨/١٢
١
٠
کی گفته فیلتره؟؟؟ اگر اینترنت مخابرات دارید یک کم سخت باز میشه! یه پل ارتباطی بدید تا رمز جدید رو بهتون بدیم دوباره بتونید وارد بشید
b_noori
b_noori
٩٧/٠٨/١٤
٠
٠
آره اینترنت مخابرات دارم. اون شب کلا جیم باز نمی شد و انتقال میداد منو به صفحه فیلترها!! البته الان خدا رو شکر درست شد. ایمیل بدم خوبه؟همین ایمیلی که باهاش نظر گذاشتم فعاله اگه امکانش هست برام ایمیل کنید. ممنون
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/٠٨/١٤
٠
٠
اوکی / به ایمیلتون ارسال میشه. تا 24 ساعت آینده ایمیلتون رو چک کنید
b_noori
b_noori
٩٧/٠٨/١٤
٠
٠
سپــــــــــــــــــاس...
b_noori
b_noori
٩٧/٠٨/١٥
٠
٠
سلام. 24 ساعت گذشته ولی رمز جدید رو برام ایمیل نکردید. :(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٧/٠٨/١٥
٠
٠
لطفا پوشه اسپم رو هم چک کنید. ساعت 6 و خرده ای دیشب مدیر سایت پسورد رو ریست و براتون ارسال کرد. اگر بازم براتون نیومده لطفا آی دی تلگرام یا آدرس وبلاگ بدید
v-qavam
v-qavam
٩٧/٠٨/١٢
٢
٠
نقد رو مطالعه کردم اما متوجه ارتباط تیتر "رویاهای معیوب یک زن" با متن نقد نشدم هیچ جا به این اشاره نشده بود که این زن رویاهای معیبوبی داشته و نمیدونم معیوب رو چی تفسیر میکنید، تا جاییکه یادمه در کل محتوای متن این بود که این زن رویا نداشت تا اینکه داشته باشه و معیوب باشه. قلمتون مانا
نگارموقرمقدم
نگارموقرمقدم
٩٧/٠٨/١٢
١
٠
ممنونم از لطفتون در بخشی از متن بالا که احتمالا ندیده اید، آمده: «فکر می کنم رویای من معیوب است...» اشاره به بخشی از کتاب است. راوی درگیرودار جستجوی رویایش (هدفش)، آن را به مانند بلور شکسته ی خانه اش معیوب می بیند. اشاره به گذشته ی تلخش دارد. برای همین سراغ گذشته اش را می گیرد. و ادامه ی داستان...
notareal
notareal
٩٧/٠٨/١٩
١
٠
خوب می نویسید؛ سپاس.// بسیاری از ما آماده پرواز هستیم، گرچه چه فایده؟ جایی که رویم، مگر نه این که خود نیز باید با خود بریم؟// گرامی، آغاز قصه ای، از این مهرورز، را ارایه شما و یاران می کنم. باشد که شاید در رخصتی دیگر پی گیری آن را نیز از دیده ها بگذرانم . . . // (ژانر: تعلیقی) دانه ای چند شاه بلوط و به کنارش اناری حنایی رنگ با دانه های ی که از پشت پوست می شد شمارد در یک کاسه ی مسی روی میزی پاکوتاه در کنارم است. انار خشک شده روزهای بهتری را دیده. شاه بلوطی را به میان دهانه ی انبردست گذاشته روی آتش کنار میز بو می دهم. به یک باره یکی از هیزم ها با صدای قابلِ توجه ای ترکیده جرقه ای به طرف َم می جهد. پیش از این که دریابم، شاه بلوط در آتش است و دست َم دارد می لرزد - در آن جرقه بزرگ همان را که نباید دیدم. انار خشکیده را در مشت دست راست َم قرار داده کمی می فشارم، شاید لرزش به پایان رسد.// بیست سال به عقب برمیگردم و با خود تکرار می کنم «زمین بر زمین، خاکستر به خاکستر، و خاک به خاک»، به سختی جلوی اشگ ریختن َم را می گیرم. کمی آتش را به هم زده، به درونش زل می زنم؛ گرمی دل چسبی ست دست در دستِ زنم داشتن. گرچه آن روز سرد بود به مانند زمستان، با لبخندی محو و سپید بر لبان ی که بی بوسه از من جدا شد؛ آن تب تمام گرمی زندگی ما را از بدن َش بیرون کشید.
نگارموقرمقدم
نگارموقرمقدم
٩٧/٠٨/١٩
٠
٠
ممنونم.
notareal
notareal
٩٧/٠٨/٢٣
٠
٠
«انبردست» باید بخواند «انبرک»، با پوزش.// قصه نژاده را به زبان فرانسوی نوشته ام، در برگردان واژه نادرست فارسی را به کارکرفتم. واژه فرانسه، و انگلیسی هردو، tong، می باشد.// برخی شاه بلوط را هنگامی که به قَ-تی(rôti)، یا «بودادگی» در فارسی، کامل نزدیک ست، با انبارک برداشته برروی آتش نگاه می دارند تا پروسه را بهتر کنترل کرده، شاه بلوط «بوداده» را به راحتی و گرم برای خوردن در دسترس داشته باشند.
پربازدیدتریـــن ها