با ترس های کاذبمان چه کنیم؟
ترس را برای خطرات واقعی نگه دارید

با ترس های کاذبمان چه کنیم؟

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

1- زلزله که آمد، تا دو ماه شب‌ها ناخودآگاه آن‌قدر دندان‌هایم را روی هم فشار می دادم که کل صورتم درد می‌کرد. از صبح تا شب توی خانه‌مان حرف چه‌طور مردن زیر آوار بود. تک‌تک مصالح ساختمان را بررسی کرده بودیم که اگر مثلاً طبقه‌ی بالا روی سرمان خراب شود، ما لای چه جور مصالحی خواهیم مرد و اگر ما روی سر پایینی‌ها خراب شویم، چه اتفاقی می‌افتد. حتی وقت‌های بیکاری به چه‌طور مردن توی خیابان فکر می‌کردیم. این‌که ممکن است تیر برق روی سرمان بیفتد یا یکی از برج‌های سر به فلک کشیده در عرض یک ثانیه پودرمان کند. آن‌قدر تک‌تک ثانیه‌های زندگی‌ام پر از ترس مردن شده بود که حتی وقت راه رفتن توی یک دشت خشک و خالی تنم می‌لرزید مبادا زمین دهن باز کند و مرا درسته قورت بدهد. آن‌وقت همکارم که میزش فقط پنج سانتیمتر با من فاصله داشت، در کمال آرامش می‌گفت: «زلزله که ترس نداره. بالأخره همه‌مون یه جوری می‌میریم. یکی از زلزله، یکی از تصادف، یکی از مریضی و...»
2- سیزده ساله بودم. از طرف مدرسه رفته بودیم اردوی تابستانی رامسر. آن‌وقت‌ها کسی موبایل نداشت. با کلی خواهش و التماس خانواده را راضی کردم که دوربین عکاسی‌مان را با خودم ببرم. پیش از حرکت حدود هزار بار توصیه کردند که حواسم باشد دوربین خراب یا گم نشود. در طول سفر تمام حواسم به دوربین بود. هم‌کلاسی‌ها می‌گفتند: «بیا بریم وسطی بازی کنیم.» می‌گفتم: «نه، دوربین رو نباید تنها بذارم.» می‌گفتند: «بیا با مربی بریم قایق‌سواری، بیا بریم کوهنوردی، بیا بریم از بوفه چیزی بخریم و...» جواب همه‌شان «نه» بود. چون من فقط باید چهارچشمی دوربین را می‌پاییدم. اتفاقاً یکی دیگر از بچه‌ها هم آن سال دوربین آورده بود، اما هم وسطی بازی کرد، هم قایق‌سواری کرد، هم از کوه بالا رفت و هم روزی ده بار مسیر چادر تا بوفه را طی کرد. آخرش هم یک جا دوربین از دستش افتاد و شکست. بعدها هم گفت که کتک مفصلی از بابایش خورده. من کتک نخورده بودم، اما نه وسطی بازی کرده بودم، نه قایق‌سواری رفته بودم، نه کوه‌نوردی و نه هیچ چیز دیگر!
3- اولین هدیه‌ی زندگی‌ام یک قلک بود. آن هم نه با این هدف که «پول‌هات رو جمع کن تا چیزی رو که دوست داری، بخری.» دقیقاً با این هدف که «پول‌هات رو جمع کن. چون پول خوبه و هرکی پول نداره، بدبخته.» خیلی از بچه‌های مهدمان آخر هر ماه پول‌های قلکشان را خالی می‌کردند و هله‌هوله و اسباب‌بازی و کتاب می‌خریدند. من ولی فقط وقتی قلکم را خالی می‌کردم که بخواهم اسکناس‌های خرد را به درشت تبدیل کنم که جای کمتری بگیرد و باز بتوانم پول جمع کنم. می‌دانید؟ من پول داشتم، ولی بزرگ‌ترین آبنبات بقالی محلمان را نداشتم. پول داشتم، اما عروسکی را که مدت‌ها پشت ویترین دیده بودم، نداشتم. پول داشتم، اما دل خوش نداشتم و وقتی تصمیم گرفتم پول‌هایم را خرج کنم، دیگر نه دلم آبنبات می‌خواست، نه عروسک! واقعاً نمی‌دانستم من ثروتمندترم یا آن دختری که یک روز قلکش را شکست و با تمام پولش خامه شکلاتی خرید و آن‌قدر خورد که دلش درد گرفت؟! یادش به‌خیر! فامیلی داشتیم که می‌گفت اغلب ما یک عمر با گدایی زندگی می‌کنیم از ترس این‌که مبادا یک روز به گدایی بیفتیم.

ترس واقعاً چیست؟
در تعریف ترس آمده است: «ترس واکنشی ناخوش‌آیند به خطرات واقعی است...» حتی اگر بقیه‌اش را هم بیخیال شویم و به همین یک جمله اکتفا کنیم، چند سؤال پیش می‌آید. آیا همه‌ی چیزهایی که ما از آن‌ها می‌ترسیم واقعاً خطرند؟ (مثلاً خراب یا گم شدن دوربین عکاسی) سؤال دوم این است که آیا چیزهایی که از آن‌ها می‌ترسیم، واقعی‌اند؟ (مثلاً ترس ما از بی‌پول شدن در آینده که زاده‌ی تخیل ما در زمان حال است) و سوم این‌که آیا کُنشی صورت گرفته که ما به آن واکنش ترس نشان بدهیم؟ (مثلاً وقتی حیوان درنده‌ای به سمتمان حمله می‌کند باید واکنش نشان بدهیم ولی آیا صرفاً به‌خاطر وجود گونه‌ی درنده‌ای از خرس در نقطه‌ای از کشور، باید به خودمان بلرزیم؟)

ترس با ما چه‌کار می‌کند؟
وقتی می‌ترسیم بدنمان علائم مختلفی نشان می‌دهد؛ مثلاً درد قفسه‌ی سینه، سرگیجه و غش، احساس خفگی، حالت تهوع و ناراحتی معده، بی‌حسی دست‌وپا، تپش قلب، تنگی نفس، عرق کردن، احساس ضعف و لرز شدید. حالا فکر کنید ما در طول زندگی به‌طور پیوسته از چیزهایی که واقعاً ترسناک نیستند، بترسیم. فکر می‌کنید چه اتفاقی برایمان می‌افتد؟ قطعاً خیلی زودتر از این‌که آن اتفاق ترسناک در زندگی‌مان رخ بدهد، به‌خاطر تعدد علائم بالا با دنیا خداحافظی خواهیم کرد!

با ترس‌هایمان چه کار کنیم؟
ترس‌هایمان را فقط برای موقعیت‌های واقعاً ترسناک نگه داریم. روزهای عادی زندگی‌مان را با ترس مرگ نابود نکنیم. شادی‌ها و لذت‌هایمان را با ترس خطرات احتمالی زهرمار نکنیم. چیزهایی را که امروز می‌توانیم داشته باشیم، از ترس فقیر شدن در آینده رها نکنیم. درست است که انسان عمر جاودانه ندارد و احتیاط شرط عقل است و هرکس باید به فکر پس‌انداز و آینده‌اش باشد، اما نگذاریم این فکرها آن‌قدر در ذهنمان ترسناک شود که زندگی‌مان را خراب کند. یاد بگیریم و به بچه‌هایمان یاد بدهیم که اگر یک روز به طور ناگهانی بمیریم، به‌طور ناگهانی اتفاق ناگواری برایمان بیفتد یا به‌طور ناگهانی ورشکست شویم و همه‌ی دارایی‌مان را از دست بدهیم، عواقب کمتری برایمان دارد تا این‌که هر روز و هر ثانیه به این موارد فکر کنیم و از ترس به خودمان بلرزیم. ترس را بکشیم، قبل از این‌که او قصد جانمان را بکند.

برچسب ها
ترس های کاذب
احساس همیشگی ترس
مقابله با ترس های کاذب
ترس واقعا چیست؟
با ترس هایمان چه کار کنیم
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠١/٢٨
٣
٠
من هنوزم پول دارم ولی نمیتونم چیزایی که دوس دارمو بخرم!:/
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
توی بزرگسالی معمولاً از ترس نیست. از چیز دیگه است.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٧/٠١/٢٨
٣
٠
من دقیقا همینجوریم الان یک هفته است آینه ی ریلی کمدم خراب شده اقای پدر گفتن مواظب باشین سقوط نکنه و من مجبورم هر شب زیرش بخوابم تا صب همش به این فک میکنم که اگه آینه و در کمد با اون عظمت بیافته روم چی میشه میمیرم یا ناقص میشم روی من میافته یا اقامون کی میاد نجاتم بده و... یا مثلا کل این یکسالی که مشهد بودم به این فک میکردم که اگه سال بعد قرار باشه برگردم سبزوار چی میشه و هزارتا ترس مضخرف دیگه ولی الان سعی می کنم دوتا جمله رو همش تو ذهنم داشته باشم یکیش جمله حضرت علی علیه سلام که میفرمایند هرکاری که از ان ترسیدی خود را در ان بیانداز زیرا ترس هرکاری از خود ان کار بزرگتر تر است! و جمله اقامون که همیشه بهم میگه قبل از مرگ شیون نکن!
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٩
١
٠
* مزخرف
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
خیلی بده این ترس‌ها. بعضی ترس‌ها با مواجهه از بین نمی‌رن:( اون آینه رو درست کنید زودتر که شب‌ها راحت بخوابید لااقل:)
maral73
maral73
٩٧/٠١/٢٨
٢
٠
عالی عالی بیست! منم تمام عمرمو تو ترس گذروندم... یه مدته دارم با این ترسا کنار میام مرسی نیلوفر جانِ جانان :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
مرسی از شما. امیدوارم بتونین با همه‌ی ترس‌هاتون مبارزه کنین.
یکی
یکی
٩٧/٠١/٢٩
٣
٠
گاهی وقتها هم ترس از دست دادن یکی باعث میشه خودت کنارش بذاری..! ذهن من پر از ترس چیزهایی است که هرگز اتفاق نیافتادند! بچگی‌ها یه فیلم نشون میداد تلویزیون که یه آقا روزنامه حوادث فردا رو براش میاوردن! این آقا همیشه سعی میکرد از حوادث فردا جلوگیری کنه... اما... غافل از اینکه خودش همیشه عامل حادثه روز بعد بود!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
این یکی از بدترین ترس‌هاست. واسه همین گاهی با خودم می‌گم کاش آدم‌ها رو یهو از دست بدیم ولی ترس از دست دادنشون رو نداشته باشیم.
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٩
٠
٠
عالی نیلوفر بانو مطلب درستیه ،ممنون.. عکس وبلاگتون هم خیلی آرامش بخش و قشنگه :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
ممنون از شما و نظرتون:)
لی لی
لی لی
٩٧/٠١/٣٠
١
٠
هیشکی مثل تو نمیتونه اینقد خوب بنویسه نیکولا
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٧/٠١/٣١
٠
٠
ممنونم. لطف دارین:)
پربازدیدتریـــن ها
مهمان ناخوانده و سازنده‌ای به نام غم

غم‌های مقدس

٩٧/٠٢/٠١
همسایه جدید سلین دیون

هفته گمشده ها

٩٧/٠١/٣٠
در پوشش دوست اجتماعی به خواستگاری ات می آیم!

بی حرمتی به تریاک

٩٧/٠١/٢٩
چند توصیه کاربردی برای آزمون رانندگی

گواهینامه تو مشت ماست

٩٧/٠٢/٠١
به بهانه وداع آرسن ونگر با تیم آرسنال

خداحافظ رئیس غریب

٩٧/٠٢/٠٣
مزايا و معايب خواندن حوادث

دنبال قاتل بروسلی نگرديد

٩٧/٠٢/٠٤
یادداشتی بر فیلم پاپ ساخته احسان عبدی پور

تقابل غم و شادی به سبک پاپ

٩٧/٠٢/٠٢
روشی آسان و بسیار جذاب برای طبخ غذا

آموزش 7 رولت خوشمزه با پخت آسان

٩٧/٠٢/٠٣
معرفی بهترین هدست های نیمه حرفه ای بازار

از صدا لذت ببر

٩٧/٠٢/٠٤
به بهانه درگذشت عباس عطار

نگاهی به آثار و زندگی خاص ترین عکاس ایرانی

٩٧/٠٢/٠٦
آموزش جلوگیری از دسترسی برنامه‌ها به اطلاعات اسمارت فون

دیگر نگران سرقت اطلاعات گوشی‌تان نباشید

٩٧/٠٢/٠٣
ما بی خواب شده ایم

رییس جمهور به ما فکر می‌کند

٩٧/٠٢/٠٦