موهبتی که نمی بینیم
همین «بودن»های همیشگی

موهبتی که نمی بینیم

نویسنده : عطیه میرزاامیری

نوبت عصر بودم. زنگ آخر پیک‌های نوروزی‌مان را دادند و ما را به خدا سپردند و برایمان سالی خوب همراه با نمره‌های عالی خواستند. دادن پیک نوروزی در اواخر اسفند نوید این را می‌داد که دیگر می‌توانید با خیال راحت تا روز سیزده فروردین به مدرسه نیایید! شادی‌ام را در دست گرفتم و به طرف خانه لی‌لی‌کنان دویدم. مامان دم در خانه منتظرم بود و این عجیب به‌نظر رسید! روز اولی نبود که از مدرسه برمی‌گشتم و این انتظاری که مامان را دم در خانه کشانده بود، بی‌دلیل نمی‌توانست باشد. به محض دیدنم مضطربانه گفت سریع لباس عوض کنم که برویم خانه عمه. پیک نوروزی‌ام را همان جا وسط سالن انداختم و به گفته مامان سریع لباس پوشیدم و به طرف خانه عمه رفتیم. در ماشین سکوت بود و هر به چند دقیقه جمله «خدا کنه چیزی نباشه...» سکوت را می‌شکست. بهت زده به حرف‌های آدم بزرگ‌ها گوش می‌کردم و با همان ذهن کودکم از سوال کردن می‌ترسیدم، چرا که نمی‌خواستم باور کنم این همه عجله برای مصیبت ناگهانی وارد شده است.

به خانه ی عمه که می‌رسیم، اشک و دلهره را در چشمان‌شان می‌بینیم. بچه‌ها دست پاچه به پدرشان نگاه می‌کنند. شوهر عمه با بدنی ضعیف و بیمار روی تختی دراز کشیده. همه منتظرند آمبولانس بیاید و شوهر عمه را برای یک عمل فوری به تهران ببرند. شوهر عمه تا چند‌وقت پیش سرحال بوده که ناگهان علائم بیماری بیست سال پیشش ظاهر می‌شود و دکتر برایش عمل جراحی فوری می‌نویسد. آمبولانس می‌آید. عمه و شوهرش و بابا به‌عنوان همراه با آن‌ها می‌رود. شب است. شبی که همه مردم در کوچه و خیابان در حال خرید سبزه و سمنو و لباس نو هستند و این طرف شهر، چند کوچه آن طرف‌تر از بازار و پاساژهای شلوغ، خانه‌ای در غم فرو رفته و آدم‌ها به همه چیز فکر می‌کنند جز نو نبودن لباس‌هایشان.

دو شب بعد، همان خانه؛ تمام دیوارهایش سیاه شده. به جای بوی شیرینی خانگی، بوی حلوا پیچیده. سال تحویل نیمه شب است و من با بچه‌های عمه نشسته‌ایم برای مرد مهربانی که دیگر کنارمان نیست، قرآن می‌خوانیم. صدای زدن توپ تحویل سال که می‌آید، به جای شادی و هلهله‌ی اعضای خانه، صدای هق هق دختر عمه می‌آید. سال تحویل می‌شود. در خانه آقای فیضی که با بچه‌هایش دور شومینه نشسته‌اند و همدیگر را محکم در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند. در مزار شهدا که پیرزنی سر قبر پسرش است و آرام اشک‌هایش را پاک می‌کند. سال تحویل می‌شود. حتی در آن سوی مرزها. در جایی میان خیابان‌های نیویورک که مرضیه تنها در کنار صدای قطع و وصل شده‌ی مادرش عید را تبریک می‌گوید. میان اورژانس بیمارستان. روی تخت بیماران. در پشت درهای آی سی یو. وقتی پرستاری نبض و ضربان قلب بیماری را چک می‌کند. در اتاق عمل. همان جایی که نوزادی متولد می‌شود. سال تحویل می‌شود. در میان همهمه آدم‌ها در حرم امام رضا. سال در همه جا دنیا، درون تمام ایرانی‌ها تحویل شده. جایی میان هق هق‌های دختر عمه و بغض خفه شده عمه.

بعد از آن ماجرا، شب‌های تحویل سال؛ به تمام مکان‌هایی فکر می‌کنم که رفته‌ام. به حال و هوای تحویل سال در آن موقعیت. به روبوسی‌ها و عیدی گرفتن‌ها. به سکوت محض لحظه‌ی یا مقلب‌القلوب گفتن‌ها. پارسال به خانه‌ی سالمندان فکر می‌کردم و حالا امسال نشسته‌ام، چند روز مانده به آمدن سال جدید، به بیمارستان روانی رازی فکر می‌کنم. به بخش زنانی که روزها در آن جا به عنوان کارورز می‌رفتم و می‌آمدم. زنانی که به هردلیلی خانواده نداشتند یا دور از کسانی بودند که به آن‌ها تعلق داشتند. نشسته‌ام به زنانی فکر می‌کنم که دست زمانه، ژنتیک، محیط یا هرچیز دیگر آن‌ها را به بدترین بخش بیمارستان کشانده بود. به این فکر می‌کنم که آن‌ها هرچقدر هم ناتوان و ضعیف باشند اما مطمئنا در آن وقت از روز، در آن هنگام که از رادیو یا تلویزیون نوید سال جدید را می‌دهد، حداقل یکی از آن‌ها دلش می‌لرزد و می‌رود پی خاطراتش. سال‌هاست میان روبوسی با خانواده، میان عیدی گرفتن و هلهله کردن، میان خنده‌های گرم و تبریک‌ها و شادباش‌ها در دلم برای تمام کسانی که می‌توانستند این روال طبیعی را طی کنند، اما الان نمی‌شود، دعا می‌کنم. کسانی که کم نیستند. دور نیستند. شاید در چند قدمی خانه‌ی ما پسرکی تازه رخت عزا بر تن کرده و یا پیرزنی راهی خانه ی سالمندان است... میان تمام خوشی‌هایی که هرسال جلوی چشمان‌مان هستند و از آن غافلیم، آن جایی که بودن در کنار خانواده را به عنوان عادت و نه موهبت می‌بینیم، خوب است به این فکر کنیم که عادت‌ها گاهی چشمانمان را کور می‌کنند. همین عادت «بودن همیشگی» در کنار خانواده. شکرگزار باشیم. حداقل سالی یک‌بار. زمانی‌که خنده‌ی مادر و آغوش پدر را داریم.

برچسب ها
سال نو
تحویل سال در کنار خانواده
خانواده در سال نو
موهبت خانواده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Atefe_K
Atefe_K
٩٦/١٢/١٦
٠
٠
سعی کنیم قدرهمو بدونیم تا دیرنشده...=( منم تجربه ی تلخ چنین عیدی رو دارم....و درک میکنم واقعا فضاشو تا چندین سال...ممنون از مطلب بجاتون=)
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢١
١
٠
ممنون که خوندی:)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/١٧
٠
٠
عمیقا میفهمم اینو... فقط من اون روزای آخر رو هم ندیدمش..:((
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
آخ.
صالحه
صالحه
٩٦/١٢/١٧
٠
٠
بسی تاثیرگذار! چن شب پیش پدر میرفرمودن ما طاقت دوری همو نداریم؛اما متاسفانه وقتی باهمیم هم قدر نمیدونیم. مرسی از نوشته خییییییلی خوبتون:)
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
مرسی که خوندی. حرف پدرت هم خیلی خوب بوده. شاد و سلامت باهم باشید.
الما توکل
الما توکل
٩٦/١٢/٢١
١
٠
چه تلخ و چه آموزنده بود.ممنون ازت
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
ممنون از خودت که خوندی
باران
باران
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
چه قدر دوست داشتم مطلبتونو کاشکی قدر بدونیم واقعا .. کاش این تاثیری که الان گرفتم از خوندن این نوشتتون برام موندگاری داشته باشه .. ممنونم از این تلنگره بجا
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
:)
سرخوش
سرخوش
٩٦/١٢/٢١
١
١
* به سکوت محض لحظه ی یا مقلب القلوب گفتن ها * ب نظر من این لحظه قشنگگگگ ترین لحظه ی سال تحویل که هر کی در هر شرایطی که باشه یه حرفی از قلبش رد میشه که برای خداست :) کاش برآورده شن حرفای اون لحظمون.
عطیه_میرزاامیری
عطیه_میرزاامیری
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
ان شالله
پربازدیدتریـــن ها